خودم
را ساخته ام تا بگويم آنچه را باخته ام ، فراموش كرده ام . زندگي ام را به
پاي كسي گذاشتم كه دوستش مي داشتم ولي او هيچ وقت مرا دوست نداشت و چگونه
دوستش بدارم آگاه از اين كه هرگز برايش اهميتي ندارم ، به او حق مي دهم
شايد او هم مانند من يكي را دوست داشته است... حال از خود مي پرسم : او را
براي هميشه دوست خواهم داشت؟ افسوس كه چنين نخواهد بود! او را فراموش كرده
ام . من زماني به خود نگريستم كه ديگر سينه ام شكافته ، قلبم فسرده و روحم
سپرده شده بود . بايد صبر مي كردم تا زخم سينه ام با نمك خوب شود ، با
قلبم چه كار مي كردم براي گرم شدن در آفتاب گذاشتمش اما آتش گرفت ، چاره
اي نداشتم نيمي از خاكستر قلب سوخته ام را به آب و نيم ديگر را به خاك
سپردم و به يادم ماند كه روحم ، روحم ، روح من هيچ موقع ، هيچ وقت و هيچ
زماني از او جدا نشد . يادگار او سوالي است بي انتها : آيا صبر كنم بر او كه بر من صبر نكرد ؟


+ نوشته شده توسط كريچ چوپان فر در دوشنبه 1387/02/09 و ساعت
2:24 |

