تبليغاتX
يار بي وفاست {केरेचोक&ओमेइरा}{faithless}


ادامه مطلب
+ نوشته شده توسط كريچ چوپان فر در جمعه 1386/10/14 و ساعت 3:16 |
خاطرات طلايي دوران دانشجويي ما است. خود مهرزاد معتقد است كه خاطره‌اي او تجربه‌ي واقعي از نسل جوان است. قضاوت آن به‌عهده‌ي شما. يك روز صبح زود كه مي‌رسي دانشگاه واسه اولين‌بار يك حادثه‌ي قشنگي اتفاق مي‌افته. همينطور كه داشتي از پله‌ها بالا مي‌رفتي و از پاگرد مي‌پيچيدي، يهو چشمات مي‌افته تو چشماش. مثل فيلم‌ها. واي چه جالب. مي‌بيني طرف انگار منتظرته داره جزوه مي‌خونه. تك و تنها تو راهرو. همينطور كه از بقيه‌ي پله‌ها بالا مي‌آي، نگاهت با نگاهش بهم قفل مي‌شن و تو باز توي دلت يكجورايي مي‌شه. يكجوراي خوب. اولش به‌خودت مي‌گي كه اينا همه‌ش يك اتفاقه، يك اتفاق ساده. خب يارو داره درسش رومي‌خونه، تو كلاس شلوغه لابد، منو مي‌خواد چيكار. اصلا اين قضيه‌ها نيست‌اش احمق‌جون، باز داري رومانتيك‌بازي درمي‌آري و هنوز آدم نشدي، نديدي كه قبلي هم همين كارها رو مي‌كرد و شايد هم بيشتر، آخرش رو ديدي؟ لعنت به من احمق. يكذره محكم باش پسر. همينطور كه لبخندت رو حفظ كردي و از كنارش رد مي‌شي، وارد كلاس مي‌شي. مي‌بيني كه كلاس خيلي خلوت و ساكته. چندتايي از بروبچه‌ها هستن، ولي خب اينقدرها هم سروصدا ندارن. آخر همه نشستن و دارن زور مي‌زنن، براي اينكه قراره استاد امروز درس بپرسه. كيفتو ميذاري و با چندتا از پسرا سلام و احوالپرسي مي‌كني و مي‌ري بيرون. به عمو ويليام هم يك سر بزنم بدك نيست. دلت واسه عمو خيلي تنگ شده. عمو ويليام اسم جديد دستشوييه. خب لااقل وقتي بلندبلند هم بگي از هزارنفر، يكنفر هم نمي‌فهمه كه چي مي‌گي و ضايع‌بازي نمي‌شه. چه بهانه‌ي خوبي. ميري بيرون و به طرف يه نگاه مي‌كني، از همون نگاها، و مي‌ري پايين. وقتي برمي‌گردي تعداد بچه‌ها بيشتر شده‌ و يكي‌ـ دونفر ديگه هم بيرون روي شوفاژ نشسته‌ان و دارن درس مي‌خونن. مي‌شيني سرجات و تو هم شروع به خوندن مي‌كني. دختره مثل پروانه داره مي‌چرخه. هي از جلوي در كلاس رد مي‌شه و مي‌ره اينور و باز برمي‌گرده. چند دفعه هم نگاه مي‌كنه ببينه تو حواست هست، يا اينكه تو عالم هپورتي؟ و... نگاهها كه با هم تو يه راستا واقع مي‌شن، عجب روز خوبي! بعد از چندين وقت ديپرسيون انگار بهار زنده است و جاري. انگار هنوز بوته‌هاي باغ دونه‌دونه گل مي‌دن، انگار هنوز درختهاي دشت تور سپيد روي سرشون دارن. انگار بعد از رفتن اوني كه تو را كلي ناراحت كرد، هنوز كسايي هستن كه مي‌شه باهاشون موند. ماجرا ادامه پيدا مي‌كنه. پنج‌شنبه پشت پنج‌شنبه و بالاخره يكروز كه بايد به يك بهانه‌اي سرصحبت رو واكني. بعد از اينكه با عمو ويليام كلي دل دادين و قلوه گرفتين مي‌آيي بالا. اون اونجا نيست! اه، كجا رفت؟ و تو شروع مي‌كني به خوندن پوسترها و نوشته‌هاي روي تخته ي اعلانات كه روبه‌روي در كلاسه. عروسي خون، بررسي افكار نيچه... و اين كار رو اونقدرادامه مي‌دي تا بالاخره گوشي دست طرف مي‌آد و اون هم مي‌آد بيرون و به همين بهانه شروع به خوندن يك پوستر از تئاتر مي‌كنه: نمايش دايره‌ي گچي قفقازي. تو مي‌ري جلو، نفس‌ات رو مي‌دي توي سينه و با نفس عميقي كه قبلا كشيدي يك ذره آروم مي‌شي. قلبت گـُروگـُر داره مي‌زنه. نمي‌توني حرف بزني. وقتي مي‌خواي صحبت كني، نفس كم مي‌آري. بالاخره مي‌گي: هــــوم.... ببخشيد خانم، سلام. حالتون خوبه، صبح‌تون بخير. سلام، متشكرم. ببخشيد شما سر كلاس استاد جهان‌فولاد مهمان كه نيستيد؟ نه من باهاشون درس دارم. آخه من يكدفعه كه بعنوان مهمان آمدم، خيلي خوشم اومد. خيلي كلاس خوبيه، واقعا عالي شعرها رو تحليل مي‌كنن. مي‌دونيد كه! بله. من باهاشون كلاس دارم. اوه، چه عالي! ببخشيد شما اين چيزهايي رو كه استاد مي‌گن مي‌نويسيد؟ و باز يك سوال كه جوابش را همه مي‌دانند و طرف با همان لبخند قشنگ صورتي‌اش جواب مي‌ده: اوه، البته. خب اگه زحمت‌تون نمي‌شه، مي‌خواستم لطف كنين و براي منهم بيارين كه يك كپي ازشون داشته باشم. البته بهتون بر مي‌گردونم. شما كي‌ها كلاس دارين؟ شنبه، يكشنبه و پنج‌شنبه. خب يكشنبه خوبه؟ عاليه! من براتون يكشنبه ميارم، ولي قول بدين زود برام بيارين. البته. خيلي زود براتون ميارم، پنج‌شنبه‌ي بعد چطوره؟ خوبه. و دوستش كه سرمي‌رسه سلام و احوالپرسي و بالاخره مكالمه تمام و... شروع خوبي بود. روز پنج‌شنبه‌ي ديگه يك هفته‌اي مي‌شه كه نديديش. با يكسري ماجراها، قراره كه نوشته‌ها امروز دستت برسن. توي اين هفته حسابي شاد و شنگول بودي. چه هفته‌ي جالبي بود! تو از ته دل همه‌اش داشتي به اون فكر مي‌كردي و كلمه‌ها توي ذهنت باز فلامينگويي مي‌رقصيدن و... يك شعر، يك شعر ساده كه براش گفتي: وقتي تو مي‌آيي... عجب شعري! و مي‌خواي كه اين رو همين پنج‌شنبه براش بخووني، سر كلاس بخووني، واسه اون بخووني. آخر استاد كه كلي از كارهاتو خونده همه ش مي‌گه چرا شعراتو توي كلاس نمي‌خوني و امروز روز خوبي واسه خوندن شعراته سر كلاس. البته اگه اون بياد و مثل هفته‌ي قبل غايب نشه. آخه هفته‌ي پيش‌اش هم مي‌خواستي شعر بخووني، ولي چون اون نيومده بود اين كار رو نكردي. ولي اين هفته كه مي‌شه، چون اون آمده... اون نازنين. استاد مي‌آد. امروز انگار خيلي خوشحاله. يك تيريپ جديد آمده. تا حالا اينجوري كلاس نيومده بود. خب، البته اينطوري خوشگلتره فكر كنم. و اون نوشته‌هات هم دستشه. بالاخره بعد از ماهها كه يادش رفت بياردشون، امروز آورده. عجب روزيه امروز! و تو صبر مي‌كني كه استاد مستقر بشه و تا مي‌آد كتاب حافظ رو از كيفش دربياره، دستتو بالا مي‌كني. قلبت داره از جا كنده مي‌شه. به اون مهربون كه جلوت نشسته فكر مي‌كني و شعر و خودت و بقيه بچه‌ها. نفس‌ات كه انگار ديگه درنمي‌آد. چندتا پشت‌سرهم نفس عميق مي‌كشي. گلوت هم كه سرماخوردي گرفته،بازهم اهميت نمي‌دي و آخرش با همون صداي لرزان به استاد مي‌گي: استاد، اگه اجازه بدين شعر اين هفته رو ما آغاز كنيم. استاد كه انگار خوشش آمده به گرمي استقبال مي كنه: البته بفرمايين. و تو كه با ترس و لرز شروع مي‌كني و زيرچشمي حواست به اونه: وقتي تو مي‌آيي... همه ش نگراني. نكنه خوشش نياد و ناراحت بشه. نكنه همه چيز خراب بشه. واي خدا نه! اينبار ديگه نه! و بچه‌ها كه مدام وسط شعر پارازيت مي ندازن و نمي‌ذارن اون طوري كه توي اين هفته تمرين كردي شعر رو بخواني. با احساس و با عشق. بعد از اينكه شعر تموم مي‌شه غوغاييه توي كلاس. يك سري مي‌گن خيلي بي‌مزه بود، استاد شعر خودتون رو بخونيد. استاد مي‌شه يكبار ديگه هم بخونه! يكي از پسرا از پشت كلاس داد مي‌زنه: استاد اينا عاشق شدن... و استاد مي‌گه: خب همه عاشق مي‌شن. ساعت تقريباً طرفاي دو نصف‌شبه. رفتي توي آشپزخونه و نوشابه‌اي رو كه تقريبا داره يخ مي‌زنه از توي يخچال برمي‌داري. چه جالبه! نه يخ زده، نه يخ نزده. يك حاليه، يكجور پلاسمامانند. وقتي تكه‌هاي گاز يخزده‌ي نوشابه روي زبونت آب مي‌شن و زبونت رو مي‌سوزونن خيلي حال مي‌كني. همه اش به فكر روز گذشته‌اي. نوشابه‌ات رو مي‌خوري و به اون مهربون فكر مي‌كني. واي كه چقدر خسته‌ام. چشمهات دارن از خستگي بسته مي‌شن. بعد از اون روز پرماجرا مي‌آي خونه و تلويزيون كه انگار اون هم خوشحاله، يك فيلم از روبرت دنيروداره، اونم چه فيلمي! داستان تنگسي، چه فيلم باحالي. از اون فيلم‌ ايي كه دوست داري. ماجراي يك پسر ايتاليايي توي يك محله‌ي ايتاليايي‌نشين، توي نيويورك، توي دهه‌ي شصت، گانگستربازي، هيجان، ماجرا و... عشق. باوركردني نبود. با اينكه همه‌ي خانواده داشتن از خستگي چرت مي زدن با كمال تعجب تا ساعت ۱/۵ نصف‌شب همگي فيلم رودنبال كردن. حتا بابات كه هميشه يكربع اول خوابش مي‌برد، اون هم تا آخر فيلم رو ديد. همه ديدنن و بعد به‌خواب رفتن. اما تو هنوز كه انگار وقت خوابت نيامده. آخرش چي مي‌شه؟ يعني مي‌شه من و اون... آخ اگه بشه. بعد از اينكه به تختخواب مي‌ري، بازهم خوابت نمي‌آد. چشمات رو مي‌بندي و اون رو مي‌بيني باز و به يك چيز مهم فكر مي‌كني. بايد بهش بگم. بالاخره كه چي؟ تا كي آخه؟ يكروز كه بايد اين حرفها رو بزنم. بهتره كه زودتر بزنم. يا مي‌گه آره يا مي‌گه نه. و توي همين فكرا و با خيال صورت قشنگ اون به‌خواب مي‌ري. يكشنبه صبح و... بالاخره روز موعد رسيد. عجب روزيه. اول صبحي بدون اينكه حتا كسي تو رو بيداركنه، خودت زود بلند مي‌شي. چه روز خوبيه. دست و صورتت رو مي‌شوري و وضو مي‌گيري و صبح كله‌ي صبحي باز از خدا كمك مي‌خواي كه زبونت رو باز كنه و همه چيز به خير ختم بشه و يك نذر كوچولو موچولو و يك فال حافظ كه خيلي خيلي خوب مي‌آد: روز هجران و شب فرقت يار آخر شد/ زدم اين فال و گذشت اختر و كار آخر شد. توي ميني‌بوس به دوست‌ات مي‌گي: ببين، امروز مي‌خوام كار رو يكسره كنم. خب آره. ببين، مي‌خوام بهش اينو بگم. ببين خوبه يا نه. بگو خب. قشنگ گوش كن. نخندي آ. مي‌خوام برم جلو بهش بگم، ببخشيد خانوم مي‌تونم شما رو امروز به ناهار دعوت كنم. و دوستت كه از تعجب دهنش نيم‌متر باز شده ،يك آيي مي‌گه كه ملت مي‌شنون. و تو مي‌گي : نخند بابا، خب چي بگم؟ بگم ميآي باهام دوست بشي؟ نه خب. يا مي‌خواي يك دسته گل رز قرمز بخرم؟ نه بابا، زياد نبايد رومانيتك‌بازي دربياري. مي‌دوني كه. خب چي بگم؟ اصلا مي‌خواي من برم جلو بهش همه چيز رو بگم؟ آخه اينطوري كه بده. نمي‌گه چرا خودش اينا رو بهم نگفت؟ نمي‌گه ايني كه جربزه نداره، نيادش بهتره؟ خب خيلي‌ها اينطوري شروع مي‌كنن. خودم بگم فكر كنم بهتره. لااقل اين احترام رو بهش گذاشتم كه خودم ازش تقاضاي دوستي كنم. من نمي‌دونم، ولي ممكنه يك چيزايي رو يادت بره. مي‌فهمي كه چي مي‌گم؟ بعدش هم بگي آه... اينو يادم رفت كه اصلا كار رو خراب كني. توي حال و هواي خودتي. آخه يكشنبه‌ي آخر ترمه و تو كه دلشوره داري با دوستت مي‌ري بالا و سرو وضعت رو درست مي‌كني، پيش عمو، و مي‌آي پايين. هنوز خيلي‌ها نيومدن و يك‌چندتا سرويس كه سرمي‌رسن، اون هم توشه. واااااي... دلت قيلي‌ويلي مي‌ره باز: امروز بهش مي‌گم. و باز هم نگاهتون كه توي هم گره مي‌خوره: خدا جون مي شه كه امروز بالاخره تموم بشه؟ كلاسا دارن شروع مي‌شن، اما تو نمي‌توني تمركز داشته باشي. كلاس زنگ يك ودو را مي‌پيچوني و با دوستت مي‌ري شيركاكائو مي‌خورين. توي همين حين دوستت مي‌گه: ببين، واقعا مطمئني؟ آره. يعني فكر مي‌كنم. هم از رفتارش و هم اين كه فال گرفتم و خيلي خوب اومده. خب منم دلم روشنه البته. ايشااله اين يكي ديگه درست بشه و تو هم از تنهايي دربياي. ديگه وقتش بود. آره، خدا كنه. ساعت تقريبا يكربع به دوازدهه. كلاس سه و چهار تموم شده و براي اولين‌بار كلاس تو از كلاس اون زودتر تموم مي‌شه. از كلاس كه مي‌ري بيرون، دوستت هم اونجاس. آخرين حرفها رو مي‌زنين و چندتا توصيه بهت مي‌كنه و زنگ مي‌خوره وكلاس اونام تعطيل مي‌شه. دوستت بهت مي‌گه مي‌ره توي همين كلاس بغلي تا تو كارتو تموم كني. مي‌ري يك ذره اونورتر از كلاس اونا واي مي ستي. اصلا حواست به هيچكي نيست. همه كم كم دارن مي‌آن بيرون. چندتا از پسرا باهات دست مي‌دن و مي‌رن و... بالاخره اون هم مي‌آد، با دوست‌اش. قلبت خيلي خيلي تند مي‌زنه. انگار كه از تهران تا اينجا دويدي. خيلي هم گرمته. انگار تو تنور نونوايي سنگك انداختنات. نفست به شماره افتاده و باز نفس عميق مي‌كشي. وقتي نزديكتر مي‌آن، بهش مي‌گي: ببخشيد خانوم مي‌تونم يك لحظه خصوصي باهاتون حرف بزنم؟ و دوستش كه قضيه رو مي‌گيره، يواش به راهش ادامه مي‌ده و مي‌ره. اون مي‌گه: بله،‌ بفرماييد. و تو، كلاس بغلي رو پيشنهاد مي‌كني كه خاليه اما اون با لبخند مي‌گه: همينجا بفرماييد. درواقع چه جور بگم. و انگار كه مي‌دونه مي‌خواي چي بگي، مي‌گه: راحت باشين. حرفتونو بزنين. و تو باز با دستپاچگي ادامه مي‌دي: آآآآآآآآ... ببخشين اين جزوه‌تون خيلي خوب و عالي.... ممنونم كه... و او با نگاههاش و لبخند صورتيش انگار ميگه حرفتو بزن پسر، اينقدر طفره نرو. و تو ادامه مي‌دي: و اينكه مي‌خواستم در واقع...يعني كه ااااااگه دوست داشته باشين، باهم بيشتر آشنا بشيم. و يك لحظه مكث. از هر دوطرف. و باز لبخند قشنگاش صورتشو زيباتر مي‌كنه و تو ياد فال حافظ مي‌افتي و مطمئني كه مي‌گه آره. و اون، بعد از چند ثانيه سكوت، با خنده ،مي گه I REFUSE و دستشو تكون مي‌ده و با يه حالتي مي‌گه: نمي‌شه. و تو يك احساس بد و عجيبي داري. انگار كه باز يك حماقت ديگه اي مرتكب شدي. تمام طول اين مدت، تمام اين روزها و شبها، اون نوشته‌ها و شعرها همه و همه يك بازي احمقانه‌ بوده. يك دوست‌داشتن يكطرفه‌ي خنده‌دار، يك حركت نسنجيده... آخ، بازم خراب كردم. لعنت به اين شانس ! مي‌گي: خب عيب نداره. ممنونم از همه چيز. مرسي. و هردو بدون حتا يك كلمه‌ي اضافي ازهم جدا مي‌شين، حتا بدون يك خداحافظي خشك و خالي. ته راهرو دوستش منتظره و داره نگات مي‌كنه. انگار مي‌دونسته جواب چي هست، انگار از همون اول همه توي دلشون به‌من مي‌خنديدن. همونموقع كه به‌هم نگاه مي‌كرديم، همانموقع كه من احمقانه شعر مي‌خوندم، همه‌ي اون موقع‌ها.... راهتو مي‌گيري و مي‌ري طرف همون كلاسي كه دوستت منتظره. همه‌ي تصويرا و صداهاي اطراف محو و مبهمه. پژواك كلمه‌ي «نه» همينطوري آونگوار توي ذهنت مي كوبه و باز تصوير صورتش با اون حالتي كه گفت: «نه!». و براي آخرين‌بار كه بر مي گرده و نگاهت مي كنه بي اونكه ديگه نگاها بهم چفت و قفل بشن.... و با دوستش از پله‌ها پايين مي‌رن و ديگه ديده نمي‌شن. همينطوري با حال خراب مي‌ري و در كلاسو باز مي‌كني. دوباره به ته راهروي خالي نگاه مي‌كني وبه نظرت مي رسه بقيه شاگردا دارن به تو نگاه مي‌كنن و مي‌خندن انگار مي دونن چي شده.... ديگه هيچي برات مهم نيس. مي‌ري توي كلاس و دوستت اونجا منتظر..... استاد و چندتا از بچه‌هاي اون كلاس هم هستن، و يك دختري كه داره كتاب مي‌خونه و تو با همون لبخند مسخره‌ي چند لحظه پيش مي‌گي: خب، بريم. چي شد؟ همه چي تموم شد. يعني چي؟ همه چي خراب شد. و دوستت يك لبخندي مي‌زنه كه از هزارتا گريه بدتره و چشماش كه ناراحتن. اون هم ناراحت شده، شايد از خودتتم بيشتر. يك لحظه احساس مي‌كني كه نكنه اون بجاي تو گريه كنه. واي چه بد شد، من بيشتر از تو ناراحت شدم. و اين حرفها رو از دوستت با يك غمي كه توي صداش مي‌شه تشخيص داد مي‌شنوي. عيب نداره. بجاش تموم شد. راحت شدم. و تواين رو با كمال ناراحتي مي‌گي، در حاليكه چيزي نمونده همونجا بغض گلوت بتركه و بزني زير گريه: مطمئناً ديگه براي هيچكسي شعر نمي‌گم.
+ نوشته شده توسط كريچ چوپان فر در پنجشنبه 1386/10/13 و ساعت 2:26 |
The image “http://thumbp1.mail.re4.yahoo.com/tn?sid=2080353232&mid=AO86vs4AAKqbR3rZWQDoRwEWScE&partid=2&f=556&fid=Inbox” cannot be displayed, because it contains errors.
+ نوشته شده توسط كريچ چوپان فر در پنجشنبه 1386/10/13 و ساعت 1:4 |


بله! واقعاً بايد اين كار بكنيد! خيلي زود! به قول آلماني‌ها: «ازدواج زود، عشق پايدار»! اما قبل از اينكه به «چرا بايد ازدواج كنيم» بپردازيم، اول بايد به «چرا بايد ازدواج كنيم» بپردازيم!
بعضي «بايد»ها، صرفاً يك حكمِ بي‌چون و چراي تخطي‌ناپذير آمرانه‌اند؛ اما هستند «بايد»هاي ديگري هم كه يك ضرورت را به ياد مي‌آورند. تو بايد غذا بخوري! تو بايد نفس بكشي! تو بايد وقتي به يك ميهماني سرشناس دعوت شده‌اي، كفشهاي يك‌سال‌واكس‌نزده‌ات را بالاخره واكس بزني! اين سه «بايد»، هيچ كدام، آمرانه نيستند؛ دقيقاً به يك ضرورت اشاره مي‌كنند؛ و تو كاملاً اختيار داري علي‌رغم «بايد»ي كه نويسنده نوشته يا گوينده گفته، غذا نخوري و نفس نكشي و كماكان به صرافتِ واكس زدنِ آن كفش پوسته‌پوسته‌شده‌ي يك‌سال‌واكس‌نخورده‌ات نيفتي! اما... واقعاً بعدش چه مي‌شود؟ كي ضرر مي‌كند؟ گوينده يا نويسنده‌اي كه «بايد» را گفته و نوشته، يا تو؟!
تو بايد ازدواج كني. اين «بايد»، يك بايد‌ آمرانه نيست!http://two.xthost.info/topgoalir10/Photo/Kaka%5B1%5D.jpg

ــ چرا بايد ازدواج كنيم؟

§ تا دوستِ خدا بشوي! خدا تو را دوست خواهد داشت اگر براي خاطر او ازدواج كني يا براي خاطر او، ازدواج يكي را با يكي ديگر جور كني. تو مي‌تواني و كاملاً مختاري كه ازدواج نكني و غريزه‌ات را رها كني هر كار مي‌خواهد بكند؛ اما تو براي خاطر خدا ازدواج مي‌كني، چون او از تو خواسته و گفته تنها راه درست براي زن و مردهاي عالم، همين يك راه است.
§ تا دوست‌داشتني‌ترين چيزي را بسازي كه تا حالا كسي ساخته! خدا ــ كه خداست و اين همه چيز خلق كرده و ساخته ــ‌ از ميان همه‌ي ساخته‌هاش، ازدواج را بيشتر از بقيه دوست دارد و پيش خودش عزيز مي‌دارد. اين، يعني كه به فكر ساختن چيز ديگري نباش! اگر چيز خوب ديگري وجود داشت، خدا حتماً آن را برايت خواسته بود و به زن و مردهاي عالم مي‌گفت كه من آن چيز را عزت داده‌ام!
§ تا همين‌طور مجرد نباشي و ببيني كه خدا متأهل‌ها را بيشتر دوست دارد! اين، يك واقعيت است كه خدا متأهل‌ها را بيشتر دوست دارد و بيشتر تحويلشان مي‌گيرد؛ حالا مي‌خواهد توي كَتَت برود يا نرود! و باز چه بخواهي قبول كني چه نه، اين قانون عالم است كه آدم‌هاي عزب بيشتر در معرض بدي و شرّند تا آنها كه زن و شوهر هم‌اند. كار به آنجا كشيده كه حتي خدا آدم متأهلي را كه خوابيده، بيشتر دوست دارد تا مجردِ شب‌زنده‌داري كه همين حالا روزه هم هست! اينها همه به علتِ پرتگاه‌هاي عميقي است كه مجردها خودشان نمي‌دانند و دارند هر روز و هر ساعت و هر آن، بر لبه‌اش راه مي‌روند. خدا متأهل‌ها را بيشتر دوست دارد؛ چون تاب ديدنِ مجردها را كه در پرتگاه‌ها مي‌افتند، ندارد...
§ تا مطمئن شوي دينت تا نصف شارژ شده!  كسي كه ازدواج مي‌كند، نصفِ دينش را كامل مي‌كند. گفته‌اند نصفِ عبادتي را هم كه بايد مي‌كرده، با ازدواجش كرده. حالا ‌مانده نصفه‌ي ديگر دينش و نيمه‌ي دوم عبادت و اطاعتي كه بايد بكند. او براي اين نصفه و نيمه‌ي اول، ازدواج پيشه كرده بود؛ حالا براي نصفه و نيمه‌ي ديگر بايد تقوا پيشه كند!
§ تا داد و فرياد و «واي! وايِ!» شيطان را درآوري!
§ تا برادر شيطان نباشي!  البته مهم است كه مجردها شيطان را دوست نداشته باشند؛ اما از آن مهم‌تر اين است كه شيطان مجردها را خيلي دوست دارد! تا حدي كه با آنها در يك جا بخوابد و دست در گردنِ نفسشان بياندازد و بخواند: ما دوتّا داداشيم...! عزبي كه رختِ دامادي/عروسي تن مي‌كند، شيطان را از اينكه برادرش باشد، نااميد مي‌كند. (و به همين علت، چند خط بالاتر نوشتيم كه كارت‌دعوتِ عروسي/ دامادي‌شان، داد شيطان را درمي‌آورد!)
§ تا اخلاقت درست شود!  كسي كه در فشار باشد، خلقش كه تنگ است هيچ؛ اعصاب و روانش هم شديداً به هم ريخته است. البته كم و زياد دارد. بعضي‌ها چنان اعصابشان قاطي است، كه مدام بهانه مي‌گيرند و قال مي‌كنند و بي‌حوصله و تحمل‌اند؛ بعضي‌ها هم چنان اعصابشان قاطي است كه گوشه‌گيرند و بي‌قيد و اعتنا و از سنگ صدا درمي‌آيد، از اينها نه! ازدواج فشار را از آدم برمي‌دارد و براي گروه اول، مقوّم و براي گروه دوم، مليّن است!
§ تا مهرباني ببيني و آرامش بيابي!
§ تا جسمت...! بله! بالاخره جسمت! خواست‌هاي منطقي جسمت را بايد جواب بدهي! به همين واضحي! منطقي هم بايد جواب بدهي؛ نه اينكه جوري جواب بدهي كه دست و پا و اندامت را بغلطاني توي فساد و كثيفي، و نه تنها نيازش را جواب نگويي كه پريشانش هم بكني! امام رضا به دختران جوان فرمود كه زود شوهر كنند و دنبال هيچ قرص و دوايي هم نيفتند براي به تأخير انداختن خواست‌هاي غريزي‌شان.
§ تا روزي‌ات زياد شود!  اين، تضميني است كه هم خدا و هم پيغمبرش داده!  اين را آنها كه خيلي از خرج و برج زندگي مشترك مي‌ترسند، دوباره بخوانند!
§ تا گوشه‌گير و منزوي نشوي!  خدا نمي‌خواهد تو از جامعه‌ات و آدم‌هاي ديگر دور باشي. بنابراين خيال نكن زاهدها و مرتاض‌هايي كه در ديرهاي قديمي و روي رختخواب‌هاي پر ميخ، روز را شب و شب را روز مي‌كنند و قيد زن و فرزند را كلاً زده‌اند، مقرّبان درگاه خدايند! بايد ميان مردم بود؛ همين مردمي كه زشت‌اند و زيبايند و زن‌اند و مردند. پس فرقي نمي‌كند! چه منزوي شده‌اي چون ازدواج نكرده‌اي؛ و چه منزوي شده‌اي چون نمي‌خواهي ازدواج كني و از دير تنهايي‌ات بيرون بزني، سخت در اشتباهي! آقاي راهب! برو خواستگاري! راهبه خانم! در را به روي خواستگارهات باز كن!

+ نوشته شده توسط كريچ چوپان فر در چهارشنبه 1386/10/12 و ساعت 3:11 |


ركسانا از اول هم بيشتر از من شانس داشت. با اينكه 36 كيلو اضافه وزن داشت و همچين قيافه اي هم نداشت و حتي ديپلم هم نداشت زودتر از من شوهر كرد. آن هم با يك مهندس جوان خوش تيپ 23 ساله كه كلي هم خر پول بود. ولي من بيچاره كه هم خوشگل بودم و هم خوش هيكل و تازه هم فوق ليسانس داشتم، پنج سال بعد از آن مجبور شدم از آنجايي كه نكند بتُرشم با يك بقال كچل خپل 38 ساله ازدواج كنم. من با غم و غصه هر روز پيرتر شدم و او با ليپوساكشن و عمل زيبايي و كلي آرايش و از اين جور حرف ها هر روز جوانتر. به خاطر همين هم شد كه شوهرم را با 13 ضربه چاقو كشتم.

نتايج اخلاقي داستان:
1-  ثروت بهتر از علم است.
2- خوشگلي و خوش هيكلي ملاك ازدواج نيست. عشق و تفاهم مهم است.
3- از اينكه هيكل و قيافه بدي داريد ناراحت نباشيد. پس دكترها چه كاره اند؟
4- مدرك را بگذاريد دم كوزه آبش را بخورد.
5- اگر با زنتان تفاهم نداريد حتما در كلاس هاي دفاع شخصي ثبت نام كنيد.
6- اگر يك مهندس جوان خوش تيپ 23 ساله خر پول هستيد، سر جدتان يك دختر خوشگل و خوش هيكل فوق ليسانس را بگيريد. لطفا رومانتيك بازي در نياوريد. جان انسان ها در ميان است.
7- اميد بزرگترين موهبت الهي است در نتيجه حتما يك پسر مغز خر خورده اي پيدا مي شود كه خودتان را به او بياندازيد.
8- با آنكه كچلي يك بيماري بدخيم و مهلك نيست ولي با اين حال مي تواند عامل مرگ باشد.
9- سواد بالا هيچ تاثيري بر روي قوه چشم و هم چشمي آدمي نمي گذارد.
10- در آخر هم اينكه براي كشتن شوهرتان هيچ دليلي لازم نيست. مردها همه شان سر و ته يك كرباس اند. اگر نكُشيد ممكن است فردا برود و يك زن ديگر هم بگيرد
+ نوشته شده توسط كريچ چوپان فر در چهارشنبه 1386/10/12 و ساعت 3:6 |
   
همه ما بارها و بارها شكست هاي بزرگ و كوچك و از دست دادن افراد دور يا نزديك را تجربه كرده ايم . هر چند غم و ناراحتي جزئي از زندگي انسان است، اما گاهي چنان در اندوه غرق مي شويم كه براي ادامه زندگي روزمره دچار شبهه مي شويم و از خود مي پرسيم : آيا مي توانم مجددا زندگي را به حالت عادي سابق ادامه دهم ؟

افسردگي را نيز تا حدي مي شناسيم و اغلب مواقع هنگامي كه احساس افسردگي مي كنيم، نه تنها علت دقيقش را مي دانيم، بلكه اطمينان داريم نهايتا حالمان بهتر خواهد شد.

افسردگي چيزي بيش از يك احساس ناراحتي زودگذر و موقتي است كه بر اثر مشكلات روزمره پديدار مي شود.

با توجه به اين نكات، اين سئوالات پيش مي آيد كه "در افسردگي چه چيز غيرعادي وجود دارد؟ آيا افسردگي يك ناهنجاري رواني است كه بايد آن را درمان كرد؟ "

در افسردگي هاي مزمن، هرچند معمولا با يك شكست شروع مي شود، اما هيچ دليل موجهي براي ادامه ناراحتي و شدت آن وجود ندارد. افسردگي مزمن مي تواند بر جسم و روح شما تاثير بگذارد، دچار بي خوابي و بي اشتهايي مي شويد، نسبت به روابط اجتماعي بي علاقه مي شويد و ...

شخص مبتلا به افسردگي مزمن، علاقه اي به ادامه زندگي ندارد و ترجيح مي دهد كه براي فرار از رنج هايش به آن پايان دهد. متاسفانه در مواردي كه اين حالت شدت پيدا كند، شخص مبتلا، دست به خودكشي مي زند.

احساس غم و ناراحتي در فرد مبتلا به افسردگي بيش از حد طولاني شده و باعث مي شود كه نتواند از زندگي، كار، سلامتي و معاشرت با افرادي كه برايش مهم هستند، لذت ببرد. بهترين روش براي درمان افسردگي مراجعه به يك مشاور متخصص در اين زمينه است.

دلايل ابتلا به افسردگي
وقوع اتفاقات پر استرس در زندگي، مبتلا شدن به يك بيماري و مصرف دارو يا مواد مخدر مي تواند جزو دلايل ابتلا به افسردگي باشد. به طور كلي هر اتفاقي كه باعث بروز ناهنجاري در انسان شود، مي تواند منجر به بروز نوعي افسردگي شود.

علائم افسردگي
شخص مبتلا به اين بيماري عمومآ علائمي مانند آنچه در زير ملاحظه مي كنيد را از خود بروز مي دهد :
http://old.tebyan.net/Ejtemaii/83/06/Image/ej_23_afsordegi1.jpg
- قادر به لذت بردن نيست.
- نمي تواند تمركز كند.
- عادات غذا خوردن و اشتهايش تغيير مي كند.
- تغيير وزن داده، چاق يا لاغر ميشود.
- عادات خوابيدنش تغيير مي كند.
- به دليل كمبود انرژي توانايي لازم براي انجام كار روزانه و مسئوليت هايش را دارا نمي باشد.
- احساس گناه و نااميدي دارد، با خود مي گويد: آيا اين زندگي ارزش زنده ماندن دارد؟

هر يك از اين علائم مي تواند زندگي روزمره شما را تحت تاثير قرار دهد. حتي اگر مبتلا به افسردگي مزمن نباشيد، اگرچند مورد از اين علائم را به مدت دو هفته در خود احساس كرديد، ممكن است در معرض ابتلا به افسردگي باشيد، پس بهتر است به درمان فكر كنيد. اگر در مراحل اوليه به وجود اين بيماري در خود پي ببريد، درمان آن به مراتب آسان تر از زماني خواهد بود كه به افسردگي مزمن مبتلا شويد
+ نوشته شده توسط كريچ چوپان فر در دوشنبه 1386/10/10 و ساعت 3:17 |
لیـست زیر بر اساس تجربیات آن لاین جمع آوری شــده و بـرخــی از آنـهـا دقیـقـاً نـقـل قــول هــا و پیـشنهادات حقیقی هستند. یک خانم برای من نـوشتـه بـود که "من خودم هیچ علاقه ای ندارم، امـا اتـمـام رابـطـه با چیزهایی از قبیل: بیا با هم دوسـت مـعـمـولی بـاشیم، تو خیلی آدم پستی هـستی، و یـا تـو مشـکـل روانـی داری بـه پـایان خـواهــد رسید." خانم دیگری می گفت: "من در رابــطه خود بسیار صادق بودم، اما یکروز او از راه رسید؛ دهانش را باز کرد و کلمات نامطبوعی را به زبان آورد که مرا واقعا رنجاند. از آن لحظه به بعد بود که تصمیم گرفتم او را برای همیشه فراموش کنم." آ یا جناب آقای delete و آقای Block و Filter را یادتان می آید؟ در حقیقت هیچ گونه راه درست و یا نادرستی برای خلاص شدن از مزاحمت های آن لاین وجود ندارد. اما اگر به جایی رسیدید که واکنش های افراد بر خلاف ارزشها، معیارها و اهداف اخلاقیتان بود یکی از روش های زیر را انتخاب کنید: 1- پاسخ ندهید. 2- کمتر آن لاین شوید تا آنها علاقه خود را به تدریج از دست بدهند. 3- بی علاقگی خود را اظهار کرده و به آنها بی توجهی کنید. 4- به سرعت و با سیاست کامل و خیلی واضح به او بگویید که هیچ علاقه ای وجود ندارد. 5- در پروفایل شخصیشان چیزی پیدا کنید که موافق آن نیستید "من با کسانی که صاحب فرزند هستند، قرار ملاقات نمی گذارم"، " یا طلاق گرفته اند یا مسافتشان با من زیاد است." 6- حقیقت را بگویید. 7- "فقط دوست معمولی باشیم." 8- " از یادداشت هات ممنونم، اما در حال حاضر امکان پاسخگویی ندارم، امیدوارم به زودی بتوانی همسر واقعی خود را پیدا کنی." 9- "نه ممنون، من در حال حاضر با افراد بسیاری ارتباط دارم." 10- "ممنون، علاقه ای ندارم" 11- "تو اون آدمی که من می خوام نیستی" 12- "شرمنده ولی فکر می کنم ارتباطم با نامزد قبلیم به طور کامل تمام نشده و فکر می کنم در حال حاضر آمادگی شروع یک رابطه جدید را ندارم." 13- " فکر نمی کنم که ارتباط با تو بتونه نیازهای منو برآورده کنه." 14- " از آشنایی با تو خوشحال شدم اما هیچ علاقه ای به ادامه رابطه ندارم." 15- " از دیدنت خوشحال شدم اما فکر نمی کنم من و تو مشابهت هایی با هم داشته باشیم، امیدوارم کسی رو پیدا کنی که تفاهم بیشتری باهاش داشته باشید." 16- " برات آرزوی موفقیت می کنم، من و تو برای هم ساخته نشدیم." 17- " متاسفم اما من سرم برای یک مدت طولانی خیلی شلوغه." 18- " تو آدم خلی خوبی هستی، اما فکر نکنم بتونم باهات کنار بیام، برات آرزوی خوشبختی می کنم." 19- از آنها تعریف کنید، اما بعد بگویید " من با فرد دیگری که قبل از تو آشنا شدم، ارتباط برقرار کردم... متاسفم." 20- " از ابراز علاقه ای که به من می کنی ممنونم اما در حال حاضر کس دیگه ای نظر منو به خودش جلب کرده، من از صمیم قلب برات آرزو می کنم کسی رو که باهاش هم طراز باشی پیدا کنی." 21- " مرسی از نوشته هات، اما من الان با چند نفر دیگه مکاتبه دارم و وقتی برای یک نفر دیگر ندارم." 22- " یک دنیا تفاوت. نه مرسی." 23- " من در حال حاضر کس دیگری رو پیدا کردم." 24- " من رابطم با جنس مخالف خوب نيست." 25- " تو کسی نیستی که من دنبالش می گردم." 26- " من برای یک مدتی باید از شهر خارج بشم." 27- " مرسی ولی نمی خواهم توی اینترنت دنبال عشقم بگردم." 28- " من متاهل هستم." 29- " تو تو استرالیا زندگی می کنی و من تو آلاسکا، فکر نکنم اینطوری بشه" 30- " دوست ندارم رابطه جدی برقرار کنم، بذار قبل از اینکه بخواهد پیچیده تر از این بشه تمومش کنیم." 31- " من دنبال کسی می گردم که کمی جوانتر باشد." 32- " دنبال کسی که می گردم که کمی سنش بیشتر باشه." 33- " نه، مرسی، موفق باشی." 34- به خاطر اینکه آنها را از دست خود نرنجانید در مورد خود چیزهایی بگویید که آنها دوست ندارند" من به ازدواج اعتقاد ندارم، و فکر می کنم مصرف مواد مخدر باید قانونی بشه." 35- "شكلكهاي خشن برایشان بفرستید." 36- آنها را از لیست مسنجر خود پاک کنید. 37- نام ID خود را تغییر دهید. 38- یکمرتبه ناپدید شوید. 39- با آنها قرار ملاقات نگذارید. 40- یکدفعه بگویید: " باید همین الان برم" و بعد مسنجر خود را ببندید. 41- به آنها بگویید کامپیوترتان دچار مشکل شده. 42- " من خیلی از آشنایی شما خوشحال شدم، اما دنبال کس دیگری هستم که کمی با تو متفاوت است." 43- " شرمنده ولی فکر نمی کنم من و تو هم تیپ باشیم؛ خوش باشی." 44- با او در مورد مسائل جنسی و یا رمانتیک صحبت نکنید. 45- " تو آدم خوبی هستی اما من جذب تو نشدم." 46- " شرمنده ولی فکر نکنم رابطه من با تو جواب بده، من نمی خواهم سر کارت بگذارم و به احساساتت آسیب برسونم، برات آرزوی خوش شانسی می کنم و امیدوارم همسر دلخواهت رو پیدا کنی." 47- " نه، مرسی، لطفا دیگه در این مورد حرفی نزن." 48- " نه، اگه باز هم اصرار کنی مجبور می شم از دستت شکایت کنم." 49- " متاسفم، من فقط با افرادی ارتباط برقرار می کنم که دیدگاه های مثبت داشته باشند." 50- " من کوتوله ، چاق و بی ریختم و دائما عرق می کنم و بوی بدی می دم." حالا که یاد گرفتید چگونه می توانید از شر " معشوقه" خود خلاص شوید، بد نیست برای یک لحظه تصور کنید که اگر کسی این حرف ها را به خودتان بزند چه احساسی پیدا می کنید. روش هایی را انتخاب کنید که با سیستم ارزش ها و معیارهای ذهنیتان هم خوانی داشته باشد. آیا این امکان وجود دارد که اگر مستقیما در چشم هایش نگاه کنید، احساستان تغییر کند؟!

منبع مردمان
+ نوشته شده توسط كريچ چوپان فر در دوشنبه 1386/10/10 و ساعت 3:10 |

عشق٬ ازدواج و خیانت ٬واسه یک کارگردان هر کدوم میتونه موضوع یک فیلم باشه٬اینکه آیا ازدواج یه نوع تملک و یا محدودیت به همراه میاره و یا به خاطر خودخواهی زن یا شوهر، زندگی آزاد انسان از دست میره مثل چشمان کاملا بسته استنلی کوبریک و بعضیا خیانتهای یکی از دو طرف رو دستمایه قرار میدن مثل بیمار انگلیسی و بیوفا دیوید لین یا بزرگراه گمشده لینچ و خیلیهای دیگه اومدن عشق واقعی و دوست داشتن زیاد رو که به تعالی یا سقوط انسان می انجامه رو از یه طرف یا حتی هر دو طرف زندگی نشون میدن مثل با او صحبت کن آلخاندرو آمه نابار و یا شکوه علفزارها الیا کازان و یا کوهستان سرد ...... اینها موضوعاتی بوده که ذهن خیلی ها رو به خودش مشغول کرده و گارگردان ها و نویسندگان زیادی رو این مسائل کار کردن ٬ اما هنوز هم واسه خیلی از ما این مسائل گنگ و غیر قابل فهمه.. در اینکه عشق از کجا می یاد و چطور آغاز میشه و چرا ما اصلا ازدواج میکنیم؟ آیا واسه دوام یک عشق حتما باید ازدواج کرد ؟ ما واسه حفظ و دوام عشقمون ازدواج میکنیم؟ویا واسه ارضا و سکس ؟ یا می خوایم فقط خودمون رو از تنهایی در بیاریم؟ اگه یک عشق ایدال به ازدواج دو طرف ختم میشه ٬پس این خود خواهی ها و خیانت ها چیه؟ واقعیتی که هر از چند گاهی حتی منجر به کشته شدن یکی میشه. آبی٬سفید و قرمز ٬ هر کدام نام یک فیلم از سه گانه کیشلوفسکی است. کیشلو فسکی در این سه فیلم ٬ در هر کدام با خلق یک شخصیت زن که محور داستان را تشکیل میدهد ٬به زیبایی لایه های درونی زندگی انسانها و عشق ٬ ازدواج و خیانت را نشان میدهد. آبي توصیف زندگی زن ميانسالي به اسم ژولیت است كه در سانحه اي همسر و فرزندش را از دست مي دهد. ژولی ابتدا نا اميد است. و به اين نتيجه مي رسد كه "قادر نيست" به زندگي ادامه بدهد. اما عملا مي بيند همان طور هم "قادر نيست" خود را از زندگي خلاص كند و ناگهان به بلوغي در زندگي خود مي رسد. به نگرشی برای آسوده تر زیستن كه با آن بتواند از قيد و بند هاي زندگي سابقش آزاد باشد.براي اين كه بتواند به خود ثابت كند كه مي تواند بر خلاف قانون زندگي قبلي اش رفتار كند ، براي شروع دوست و همكارِ همسرش را روي دشك آبي اي كه تنها نمادي از زندگي گذشته ي اوست به عشق بازي دعوت مي كند. و در نهايت متوجه مي شود كه همسرش با يك وكيل دعاوي دادگاه رابطه داشته و آن زن از همسر او بچه دار است. اتفاق و تصادف ٬عنصر اصلی در هر سه فیلم است .در آبی تصادف غیر منتظره باعث دگرگونی زندگی ژولیت میشود.در "قرمز" هيچكدام از شخصيتهاي اصلي در ابتداي فيلم يكديگر را نمي شناسند و هيچ دليلي وجود ندارد كه تا انتها يكديگر را ملاقات كنند . والنتین که یک مانکن و مدل لباس است در آپارتمانی در ژنو تنها زندگی میکند و معشوقش در انگلستان است او نیز اتفاقی با شخصیت های دیگر فیلم آشنا میشود. ویا آشنایی دو شخصیت اصلی فیلم سفید بصورت تصادفی و آغاز رابطه عاشقانه بین آن دو که ما در آغاز فیلم آن دو را در دادگاهی که برای صدور حکم جدای آنها تشکیل شده است ٬ می بینیم. .................................................... آنچه که خود من در مورد عشق ٬ ازدواج و خیانت میتوانم بگویم این است که هر سه میتواند زاده یک اتفاق باشد . ما در زندگی خود با تعدادي از انسانها در ارتباطيم ، ديگراني كه هرگز نمي بينيم در حاليكه به سادگي مي توانستيم به صورت كاملا تصادفي اين ديگران را دريابيم .و نگاه و توجه ما میتوانست تغییر دهنده زندگی ما باشد و اتفاقات و تغییراتی که در زندگی ما بوجود می آید می تواند شروع زندگی و نگرشی دیگر برای ما شود .آیایک حس و نیاز درونی ٬به همان صورتی که در قرمز میبینیم ٬ که به یک رابطه جنسی منجر میشود ٬ آیا میتوان به مصداق خیانت گذاشت؟ این درست به نگرش ما از نیازها و عواطف خودمان برمیگردد. نیاز به سکس که اصلی ترین عامل بر هم خوردن عشق در فیلم سفید است. همان نیازی که ژولیت در آبی٬با انجام سکس با مردی دیگر در رختخوابی که بارها با شوهر خود بوده است ٬ زندگی خویی را برای خود آغاز میکند.
The image “http://i13.tinypic.com/2aio42e.jpg” cannot be displayed, because it contains errors.
+ نوشته شده توسط كريچ چوپان فر در دوشنبه 1386/10/10 و ساعت 3:5 |


مرا یک دم دل از خوبان جدا نیست
ولی صد حیف که در خوبان وفا نیست
The image “http://www.parsiblog.com/PhotoAlbum/majnoooon/CO4.JPG” cannot be displayed, because it contains errors.
به خوبان دل سپردن کار سهل است
ز خوبان دل بریدن کار ما نیست........
+ نوشته شده توسط كريچ چوپان فر در دوشنبه 1386/10/10 و ساعت 3:1 |

فهميدنش هم سخت است هم آسان اين بستگي زيادي به خود شما دارد. يعني چه؟ يعني اينکه شما خودتان را چقدر ميشناسيد.

يعني اينکه شما بعد از يک اتفاق در زندگي آرام آرام متوجه يکسري تغييرات در زندگي خود ميشويد. براي مثال جريان يک خواستگاري

بهم ميخورد و بعد از آن اغلب خواستگاريها با مشکلات بسيار پيش پا افتاده بهم ميخورد. يا اينکه شما علاقه زيادي به ازدواج داريد و هر

لحظه از خدا ميخواهيد که اين اتفاق رخ دهد ولي وقتي موقع خواستگاري ميشود طرف مقابل به چشم شما بسيار زشت و يا اينکه اين

ذهنيت در شما پرورانده ميشود که او لياقت با شما بودن را ندارد.
از ديگر نشانه ها ميشود گفت شما هميشه احساس ميکنيد که کسي با شما هست و تمام مدت شما را تحت نظر دارد (در بعضي

شرايط)
شما در همه کارها بسيار موفق هستيد ولي در يک کار بخصوص نه!
شما شبها احساس اضطراب الکي داريد!
شبها کابوس ميبينيد!
موقع خواب احساس ميکنيد کسي روي شما افتاده!
و هزاران نشانه ديگر که آنها ميتواند، دقت کنيد ميتواند نشانه اي از سحر و جادو براي شما باشد. البته آن نشانه ها ميتواند براي مسايل

ديگري هم باشد.
بر اساس تحقيقات انجام شده اغلب طلسمها وقتي براي شما نوشته ميشود که کسي از شما دلخوري خاصي بصورت مستقيم يا غير

مستقيم پيدا ميکند. معمولا اين افراد آدمهايي هستند که از نظر قدرت مقابله با حقايق آدمهاي ضعيفي هستند و چون نميتوانند در مقابل

شما و يا رفتارهاي شما عکس العمل مناسبي انجام دهند و در مقابل شما احساس حقارت ميکنند براي گرفتن انتقام به دعا نويسي و

طلسم مبادرت ميکنند. جايگاه اين افراد در جهنم است. چه در اين دنيا و چه در آخرت.
طلسمها بصورتهاي مختلف نوشته ميشود ولي چندتاي آنها رايجتر هستند.
1- دفن کردن يکي از لباسهاي شما (هر چه لباس زير تر باشد اثرش بيشتر است)
در اين گونه طلسمها بر روي لباس مفعول دعاي مورد نظر خوانده شده و در جايي دفن ميگردد. معمولا اين نوع دعاها زمان دارند و پس از

طي زمان گفته شده خود بخود باطل ميشوند. اگر بهر دليلي اين لباس دفن شده از زير خاک بيرون بيايد سحر باطل خواهد شد. براي

همين بعضي از باطل کنندگان سحر ميگويند که بايد آنرا پيدا کرده و از زير خاک بيرون بکشيد.
2- دفن کردن جزء مرده اي بدن شما که معمولا يا ناخن است و يا موي شما. آن هم مانند طلسم با لباس ميباشد.
3- خوراندن دعا با استفاده از يک چيز شيرين.
در بعضي مواقع دعا نويس ها مبادرت به دعا خواني بر روي خوردني شيرين مانند حلوا، شعله زرد و چيزهايي به شکلهاي گفته شده

مبادرت ميکنند فرد آن را خورده و طلسم ميشود. برا باطل کردن آن بايد آن دعا از جسم و تک تک سلولهاي فرد جدا شود.
4- مامور کردن يک جن براي ايفاي يک وظيفه
در اين نوع طلسم فرد دعانويس يک جن را مامور ميکند که براي مدتي مشخص براي انجام ماموريت گفته شده همراه شما شده و نگذارد

که تصميم يا عمل شما محقق گردد. باطل کردن اين طلسم ساده تر است چون خود جن اسير است و ميخواهد خود آزاد باشد و شما اگر

بتوانيد نيروهاي مثبت زيادي در خود جمع کنيد بطوريکه جن نتواند در کنار شما دوام پيدا کند يا ميميرد و يا فرار ميکند.
حالتهاي ديگري نيز است که جايز به گفتن آن در اينجا نيست.
قابل ذکر همگان که مطالب بالا بصورت ساده نوشته شده تا همگان بتوانند مفهوم آنرا درک کنند.
منبع:whatiswizard
+ نوشته شده توسط كريچ چوپان فر در شنبه 1386/10/08 و ساعت 3:43 |
+ نوشته شده توسط كريچ چوپان فر در شنبه 1386/10/08 و ساعت 3:29 |


Powered By
BLOGFA.COM