تبليغاتX
يار بي وفاست {केरेचोक&ओमेइरा}{faithless}
روابط موجود در دانشگاههاي ما

1. روابط دانشجو با استاد
2. روابط دانشجو با دانشجو
3. روابط استاد با دانشجو
4. روابط کارمندان با دانشجو و بالعکس


1. روابط دانشجو با استاد

الف: دانشجو دختر است و استاد مرد:
1. دانشجو خودشيريني مي کند به هدف نمره.
2. دانشجو خودشيريني مي کند به هدف استاد.
معمولا در دوحالت فوق، دانشجو به هدف خود ميرسد.

ب. دانشجو پسر است و استاد مرد:
1. دانشجو و استاد چشم ديدن يکديگر راهم ندارند.
2. دانشجو و استاد خيلي رفيق مي شوند يه طوري که شوخيهاي آنها را نمي توان به قلم آورد.
3. نقش سنگ را براي هم بازي مي کنند.
معمولا در هيچ کدام از حالات فوق هيچ کدام از طرفين هدفي را دنبال نمي کنند.


2. روابط دانشجو با دانشجو

الف: پسر با پسر: استغفرالاه!

ب: دختر با دختر: خدا اون روزو نياره!

ج: پسر با دختر: آهان رسيديم سر اصل مطلب!:
1. روابط در حد نگاه; نهايت رابطه: آمار گيري
2. روابط در حد سلام و عليک; نهايت رابطه: احوال پرسي
3. روابط در حد جزوه دادن و جزوه گرفتن; نهايت رابطه: کپي جزوه ها
4. روابط در حدسالي يکبار تور يکروزه تفريحي ; نهايت رابطه: سالي دوبار تور يکروزه تفريحي!
5. روابط در حد پارتيهاي دوره اي; نهايت رابطه: روم نمي شه بگم!
6. روابط در حد درس خواندنهاي دست جمعي; نهايت رابطه: اضافه شدن به تعداد مرغ عشقهاي عالم!
7. روابط در حد مرغ عشق; نهايت رابطه: ...(چي بگم والا!)


3. روابط استاد با دانشجو:

الف: استاد مرد است و دانشجو دختر:
1. استاد از دماغ فيل افتاده است و هيچکس را تحويل نمي گيرد.
2. استاد هم مجرد است هم شکارچي!
3. استاد دنبال بهانه اي مي گردد تا نمره بذل و بخشش کند.

ب: استاد مرد است و دانشجو پسر:
اتفاقات تکراري است.

ج: استاد زن است و دانشجو دختر يا پسر:
استاد بنده خدا کار خودش را مي کند و دانشجو ها براي خودشان آتيش مي سوزانند.


4. روابط کارمندان با دانشجو و بالعکس

معمولا هنگام امتحانات و گرفتن تقلبها رسميت پيدا مي کند. گاهي اوقات هم بعضيها موش ميدوانند.


نتيجه گيري: يه عده اعم از دانشجو و غير دانشجو (قبلا دانشجو بوده اند) جمع شدن دور هم براي خودشون مجله درست کردن! بعدشم ساعت 1 نصفه شب آدمو از خواب بيدار مي کنن مي گن مطلب طنز بنويس. حالا چه ربطي به رابطه دانشجوا داره من نمي دونم!
+ نوشته شده توسط كريچ چوپان فر در سه شنبه 1386/09/06 و ساعت 1:26 |
درود بر شما. هفته‌ي پيش دو خاطره از يك دختر دانشجو داشتيم و امروز خاطره‌اي از مهرزاد پارسي، يك دانشجوي ديگر كه خاطره‌ي او را متناسب با وقت برنامه‌مان با قدري تلخيص برايتان مي‌خوانم. اين هم يك تصوير ديگر از خاطرات طلايي دوران دانشجويي ما است. خود مهرزاد معتقد است كه خاطره‌اي او تجربه‌ي واقعي از نسل جوان است. قضاوت آن به‌عهده‌ي شما. يك روز صبح زود كه مي‌رسي دانشگاه واسه اولين‌بار يك حادثه‌ي قشنگي اتفاق مي‌افته. همينطور كه داشتي از پله‌ها بالا مي‌رفتي و از پاگرد مي‌پيچيدي، يهو چشمات مي‌افته تو چشماش. مثل فيلم‌ها. واي چه جالب. مي‌بيني طرف انگار منتظرته داره جزوه مي‌خونه. تك و تنها تو راهرو. همينطور كه از بقيه‌ي پله‌ها بالا مي‌آي، نگاهت با نگاهش بهم قفل مي‌شن و تو باز توي دلت يكجورايي مي‌شه. يكجوراي خوب. اولش به‌خودت مي‌گي كه اينا همه‌ش يك اتفاقه، يك اتفاق ساده. خب يارو داره درسش رومي‌خونه، تو كلاس شلوغه لابد، منو مي‌خواد چيكار. اصلا اين قضيه‌ها نيست‌اش احمق‌جون، باز داري رومانتيك‌بازي درمي‌آري و هنوز آدم نشدي، نديدي كه قبلي هم همين كارها رو مي‌كرد و شايد هم بيشتر، آخرش رو ديدي؟ لعنت به من احمق. يكذره محكم باش پسر. همينطور كه لبخندت رو حفظ كردي و از كنارش رد مي‌شي، وارد كلاس مي‌شي. مي‌بيني كه كلاس خيلي خلوت و ساكته. چندتايي از بروبچه‌ها هستن، ولي خب اينقدرها هم سروصدا ندارن. آخر همه نشستن و دارن زور مي‌زنن، براي اينكه قراره استاد امروز درس بپرسه. كيفتو ميذاري و با چندتا از پسرا سلام و احوالپرسي مي‌كني و مي‌ري بيرون. به عمو ويليام هم يك سر بزنم بدك نيست. دلت واسه عمو خيلي تنگ شده. عمو ويليام اسم جديد دستشوييه. خب لااقل وقتي بلندبلند هم بگي از هزارنفر، يكنفر هم نمي‌فهمه كه چي مي‌گي و ضايع‌بازي نمي‌شه. چه بهانه‌ي خوبي. ميري بيرون و به طرف يه نگاه مي‌كني، از همون نگاها، و مي‌ري پايين. وقتي برمي‌گردي تعداد بچه‌ها بيشتر شده‌ و يكي‌ـ دونفر ديگه هم بيرون روي شوفاژ نشسته‌ان و دارن درس مي‌خونن. مي‌شيني سرجات و تو هم شروع به خوندن مي‌كني. دختره مثل پروانه داره مي‌چرخه. هي از جلوي در كلاس رد مي‌شه و مي‌ره اينور و باز برمي‌گرده. چند دفعه هم نگاه مي‌كنه ببينه تو حواست هست، يا اينكه تو عالم هپورتي؟ و... نگاهها كه با هم تو يه راستا واقع مي‌شن، عجب روز خوبي! بعد از چندين وقت ديپرسيون انگار بهار زنده است و جاري. انگار هنوز بوته‌هاي باغ دونه‌دونه گل مي‌دن، انگار هنوز درختهاي دشت تور سپيد روي سرشون دارن. انگار بعد از رفتن اوني كه تو را كلي ناراحت كرد، هنوز كسايي هستن كه مي‌شه باهاشون موند. ماجرا ادامه پيدا مي‌كنه. پنج‌شنبه پشت پنج‌شنبه و بالاخره يكروز كه بايد به يك بهانه‌اي سرصحبت رو واكني. بعد از اينكه با عمو ويليام كلي دل دادين و قلوه گرفتين مي‌آيي بالا. اون اونجا نيست! اه، كجا رفت؟ و تو شروع مي‌كني به خوندن پوسترها و نوشته‌هاي روي تخته ي اعلانات كه روبه‌روي در كلاسه. عروسي خون، بررسي افكار نيچه... و اين كار رو اونقدرادامه مي‌دي تا بالاخره گوشي دست طرف مي‌آد و اون هم مي‌آد بيرون و به همين بهانه شروع به خوندن يك پوستر از تئاتر مي‌كنه: نمايش دايره‌ي گچي قفقازي. تو مي‌ري جلو، نفس‌ات رو مي‌دي توي سينه و با نفس عميقي كه قبلا كشيدي يك ذره آروم مي‌شي. قلبت گـُروگـُر داره مي‌زنه. نمي‌توني حرف بزني. وقتي مي‌خواي صحبت كني، نفس كم مي‌آري. بالاخره مي‌گي: هــــوم.... ببخشيد خانم، سلام. حالتون خوبه، صبح‌تون بخير. سلام، متشكرم. ببخشيد شما سر كلاس استاد جهان‌فولاد مهمان كه نيستيد؟ نه من باهاشون درس دارم. آخه من يكدفعه كه بعنوان مهمان آمدم، خيلي خوشم اومد. خيلي كلاس خوبيه، واقعا عالي شعرها رو تحليل مي‌كنن. مي‌دونيد كه! بله. من باهاشون كلاس دارم. اوه، چه عالي! ببخشيد شما اين چيزهايي رو كه استاد مي‌گن مي‌نويسيد؟ و باز يك سوال كه جوابش را همه مي‌دانند و طرف با همان لبخند قشنگ صورتي‌اش جواب مي‌ده: اوه، البته. خب اگه زحمت‌تون نمي‌شه، مي‌خواستم لطف كنين و براي منهم بيارين كه يك كپي ازشون داشته باشم. البته بهتون بر مي‌گردونم. شما كي‌ها كلاس دارين؟ شنبه، يكشنبه و پنج‌شنبه. خب يكشنبه خوبه؟ عاليه! من براتون يكشنبه ميارم، ولي قول بدين زود برام بيارين. البته. خيلي زود براتون ميارم، پنج‌شنبه‌ي بعد چطوره؟ خوبه. و دوستش كه سرمي‌رسه سلام و احوالپرسي و بالاخره مكالمه تمام و... شروع خوبي بود. روز پنج‌شنبه‌ي ديگه يك هفته‌اي مي‌شه كه نديديش. با يكسري ماجراها، قراره كه نوشته‌ها امروز دستت برسن. توي اين هفته حسابي شاد و شنگول بودي. چه هفته‌ي جالبي بود! تو از ته دل همه‌اش داشتي به اون فكر مي‌كردي و كلمه‌ها توي ذهنت باز فلامينگويي مي‌رقصيدن و... يك شعر، يك شعر ساده كه براش گفتي: وقتي تو مي‌آيي... عجب شعري! و مي‌خواي كه اين رو همين پنج‌شنبه براش بخووني، سر كلاس بخووني، واسه اون بخووني. آخر استاد كه كلي از كارهاتو خونده همه ش مي‌گه چرا شعراتو توي كلاس نمي‌خوني و امروز روز خوبي واسه خوندن شعراته سر كلاس. البته اگه اون بياد و مثل هفته‌ي قبل غايب نشه. آخه هفته‌ي پيش‌اش هم مي‌خواستي شعر بخووني، ولي چون اون نيومده بود اين كار رو نكردي. ولي اين هفته كه مي‌شه، چون اون آمده... اون نازنين. استاد مي‌آد. امروز انگار خيلي خوشحاله. يك تيريپ جديد آمده. تا حالا اينجوري كلاس نيومده بود. خب، البته اينطوري خوشگلتره فكر كنم. و اون نوشته‌هات هم دستشه. بالاخره بعد از ماهها كه يادش رفت بياردشون، امروز آورده. عجب روزيه امروز! و تو صبر مي‌كني كه استاد مستقر بشه و تا مي‌آد كتاب حافظ رو از كيفش دربياره، دستتو بالا مي‌كني. قلبت داره از جا كنده مي‌شه. به اون مهربون كه جلوت نشسته فكر مي‌كني و شعر و خودت و بقيه بچه‌ها. نفس‌ات كه انگار ديگه درنمي‌آد. چندتا پشت‌سرهم نفس عميق مي‌كشي. گلوت هم كه سرماخوردي گرفته،بازهم اهميت نمي‌دي و آخرش با همون صداي لرزان به استاد مي‌گي: استاد، اگه اجازه بدين شعر اين هفته رو ما آغاز كنيم. استاد كه انگار خوشش آمده به گرمي استقبال مي كنه: البته بفرمايين. و تو كه با ترس و لرز شروع مي‌كني و زيرچشمي حواست به اونه: وقتي تو مي‌آيي... همه ش نگراني. نكنه خوشش نياد و ناراحت بشه. نكنه همه چيز خراب بشه. واي خدا نه! اينبار ديگه نه! و بچه‌ها كه مدام وسط شعر پارازيت مي ندازن و نمي‌ذارن اون طوري كه توي اين هفته تمرين كردي شعر رو بخواني. با احساس و با عشق. بعد از اينكه شعر تموم مي‌شه غوغاييه توي كلاس. يك سري مي‌گن خيلي بي‌مزه بود، استاد شعر خودتون رو بخونيد. استاد مي‌شه يكبار ديگه هم بخونه! يكي از پسرا از پشت كلاس داد مي‌زنه: استاد اينا عاشق شدن... و استاد مي‌گه: خب همه عاشق مي‌شن. ساعت تقريباً طرفاي دو نصف‌شبه. رفتي توي آشپزخونه و نوشابه‌اي رو كه تقريبا داره يخ مي‌زنه از توي يخچال برمي‌داري. چه جالبه! نه يخ زده، نه يخ نزده. يك حاليه، يكجور پلاسمامانند. وقتي تكه‌هاي گاز يخزده‌ي نوشابه روي زبونت آب مي‌شن و زبونت رو مي‌سوزونن خيلي حال مي‌كني. همه اش به فكر روز گذشته‌اي. نوشابه‌ات رو مي‌خوري و به اون مهربون فكر مي‌كني. واي كه چقدر خسته‌ام. چشمهات دارن از خستگي بسته مي‌شن. بعد از اون روز پرماجرا مي‌آي خونه و تلويزيون كه انگار اون هم خوشحاله، يك فيلم از روبرت دنيروداره، اونم چه فيلمي! داستان تنگسي، چه فيلم باحالي. از اون فيلم‌ ايي كه دوست داري. ماجراي يك پسر ايتاليايي توي يك محله‌ي ايتاليايي‌نشين، توي نيويورك، توي دهه‌ي شصت، گانگستربازي، هيجان، ماجرا و... عشق. باوركردني نبود. با اينكه همه‌ي خانواده داشتن از خستگي چرت مي زدن با كمال تعجب تا ساعت ۱/۵ نصف‌شب همگي فيلم رودنبال كردن. حتا بابات كه هميشه يكربع اول خوابش مي‌برد، اون هم تا آخر فيلم رو ديد. همه ديدنن و بعد به‌خواب رفتن. اما تو هنوز كه انگار وقت خوابت نيامده. آخرش چي مي‌شه؟ يعني مي‌شه من و اون... آخ اگه بشه. بعد از اينكه به تختخواب مي‌ري، بازهم خوابت نمي‌آد. چشمات رو مي‌بندي و اون رو مي‌بيني باز و به يك چيز مهم فكر مي‌كني. بايد بهش بگم. بالاخره كه چي؟ تا كي آخه؟ يكروز كه بايد اين حرفها رو بزنم. بهتره كه زودتر بزنم. يا مي‌گه آره يا مي‌گه نه. و توي همين فكرا و با خيال صورت قشنگ اون به‌خواب مي‌ري. يكشنبه صبح و... بالاخره روز موعد رسيد. عجب روزيه. اول صبحي بدون اينكه حتا كسي تو رو بيداركنه، خودت زود بلند مي‌شي. چه روز خوبيه. دست و صورتت رو مي‌شوري و وضو مي‌گيري و صبح كله‌ي صبحي باز از خدا كمك مي‌خواي كه زبونت رو باز كنه و همه چيز به خير ختم بشه و يك نذر كوچولو موچولو و يك فال حافظ كه خيلي خيلي خوب مي‌آد: روز هجران و شب فرقت يار آخر شد/ زدم اين فال و گذشت اختر و كار آخر شد. توي ميني‌بوس به دوست‌ات مي‌گي: ببين، امروز مي‌خوام كار رو يكسره كنم. خب آره. ببين، مي‌خوام بهش اينو بگم. ببين خوبه يا نه. بگو خب. قشنگ گوش كن. نخندي آ. مي‌خوام برم جلو بهش بگم، ببخشيد خانوم مي‌تونم شما رو امروز به ناهار دعوت كنم. و دوستت كه از تعجب دهنش نيم‌متر باز شده ،يك آيي مي‌گه كه ملت مي‌شنون. و تو مي‌گي : نخند بابا، خب چي بگم؟ بگم ميآي باهام دوست بشي؟ نه خب. يا مي‌خواي يك دسته گل رز قرمز بخرم؟ نه بابا، زياد نبايد رومانيتك‌بازي دربياري. مي‌دوني كه. خب چي بگم؟ اصلا مي‌خواي من برم جلو بهش همه چيز رو بگم؟ آخه اينطوري كه بده. نمي‌گه چرا خودش اينا رو بهم نگفت؟ نمي‌گه ايني كه جربزه نداره، نيادش بهتره؟ خب خيلي‌ها اينطوري شروع مي‌كنن. خودم بگم فكر كنم بهتره. لااقل اين احترام رو بهش گذاشتم كه خودم ازش تقاضاي دوستي كنم. من نمي‌دونم، ولي ممكنه يك چيزايي رو يادت بره. مي‌فهمي كه چي مي‌گم؟ بعدش هم بگي آه... اينو يادم رفت كه اصلا كار رو خراب كني. توي حال و هواي خودتي. آخه يكشنبه‌ي آخر ترمه و تو كه دلشوره داري با دوستت مي‌ري بالا و سرو وضعت رو درست مي‌كني، پيش عمو، و مي‌آي پايين. هنوز خيلي‌ها نيومدن و يك‌چندتا سرويس كه سرمي‌رسن، اون هم توشه. واااااي... دلت قيلي‌ويلي مي‌ره باز: امروز بهش مي‌گم. و باز هم نگاهتون كه توي هم گره مي‌خوره: خدا جون مي شه كه امروز بالاخره تموم بشه؟ كلاسا دارن شروع مي‌شن، اما تو نمي‌توني تمركز داشته باشي. كلاس زنگ يك ودو را مي‌پيچوني و با دوستت مي‌ري شيركاكائو مي‌خورين. توي همين حين دوستت مي‌گه: ببين، واقعا مطمئني؟ آره. يعني فكر مي‌كنم. هم از رفتارش و هم اين كه فال گرفتم و خيلي خوب اومده. خب منم دلم روشنه البته. ايشااله اين يكي ديگه درست بشه و تو هم از تنهايي دربياي. ديگه وقتش بود. آره، خدا كنه. ساعت تقريبا يكربع به دوازدهه. كلاس سه و چهار تموم شده و براي اولين‌بار كلاس تو از كلاس اون زودتر تموم مي‌شه. از كلاس كه مي‌ري بيرون، دوستت هم اونجاس. آخرين حرفها رو مي‌زنين و چندتا توصيه بهت مي‌كنه و زنگ مي‌خوره وكلاس اونام تعطيل مي‌شه. دوستت بهت مي‌گه مي‌ره توي همين كلاس بغلي تا تو كارتو تموم كني. مي‌ري يك ذره اونورتر از كلاس اونا واي مي ستي. اصلا حواست به هيچكي نيست. همه كم كم دارن مي‌آن بيرون. چندتا از پسرا باهات دست مي‌دن و مي‌رن و... بالاخره اون هم مي‌آد، با دوست‌اش. قلبت خيلي خيلي تند مي‌زنه. انگار كه از تهران تا اينجا دويدي. خيلي هم گرمته. انگار تو تنور نونوايي سنگك انداختنات. نفست به شماره افتاده و باز نفس عميق مي‌كشي. وقتي نزديكتر مي‌آن، بهش مي‌گي: ببخشيد خانوم مي‌تونم يك لحظه خصوصي باهاتون حرف بزنم؟ و دوستش كه قضيه رو مي‌گيره، يواش به راهش ادامه مي‌ده و مي‌ره. اون مي‌گه: بله،‌ بفرماييد. و تو، كلاس بغلي رو پيشنهاد مي‌كني كه خاليه اما اون با لبخند مي‌گه: همينجا بفرماييد. درواقع چه جور بگم. و انگار كه مي‌دونه مي‌خواي چي بگي، مي‌گه: راحت باشين. حرفتونو بزنين. و تو باز با دستپاچگي ادامه مي‌دي: آآآآآآآآ... ببخشين اين جزوه‌تون خيلي خوب و عالي.... ممنونم كه... و او با نگاههاش و لبخند صورتيش انگار ميگه حرفتو بزن پسر، اينقدر طفره نرو. و تو ادامه مي‌دي: و اينكه مي‌خواستم در واقع...يعني كه ااااااگه دوست داشته باشين، باهم بيشتر آشنا بشيم. و يك لحظه مكث. از هر دوطرف. و باز لبخند قشنگاش صورتشو زيباتر مي‌كنه و تو ياد فال حافظ مي‌افتي و مطمئني كه مي‌گه آره. و اون، بعد از چند ثانيه سكوت، با خنده ،مي گه I REFUSE و دستشو تكون مي‌ده و با يه حالتي مي‌گه: نمي‌شه. و تو يك احساس بد و عجيبي داري. انگار كه باز يك حماقت ديگه اي مرتكب شدي. تمام طول اين مدت، تمام اين روزها و شبها، اون نوشته‌ها و شعرها همه و همه يك بازي احمقانه‌ بوده. يك دوست‌داشتن يكطرفه‌ي خنده‌دار، يك حركت نسنجيده... آخ، بازم خراب كردم. لعنت به اين شانس ! مي‌گي: خب عيب نداره. ممنونم از همه چيز. مرسي. و هردو بدون حتا يك كلمه‌ي اضافي ازهم جدا مي‌شين، حتا بدون يك خداحافظي خشك و خالي. ته راهرو دوستش منتظره و داره نگات مي‌كنه. انگار مي‌دونسته جواب چي هست، انگار از همون اول همه توي دلشون به‌من مي‌خنديدن. همونموقع كه به‌هم نگاه مي‌كرديم، همانموقع كه من احمقانه شعر مي‌خوندم، همه‌ي اون موقع‌ها.... راهتو مي‌گيري و مي‌ري طرف همون كلاسي كه دوستت منتظره. همه‌ي تصويرا و صداهاي اطراف محو و مبهمه. پژواك كلمه‌ي «نه» همينطوري آونگوار توي ذهنت مي كوبه و باز تصوير صورتش با اون حالتي كه گفت: «نه!». و براي آخرين‌بار كه بر مي گرده و نگاهت مي كنه بي اونكه ديگه نگاها بهم چفت و قفل بشن.... و با دوستش از پله‌ها پايين مي‌رن و ديگه ديده نمي‌شن. همينطوري با حال خراب مي‌ري و در كلاسو باز مي‌كني. دوباره به ته راهروي خالي نگاه مي‌كني وبه نظرت مي رسه بقيه شاگردا دارن به تو نگاه مي‌كنن و مي‌خندن انگار مي دونن چي شده.... ديگه هيچي برات مهم نيس. مي‌ري توي كلاس و دوستت اونجا منتظر..... استاد و چندتا از بچه‌هاي اون كلاس هم هستن، و يك دختري كه داره كتاب مي‌خونه و تو با همون لبخند مسخره‌ي چند لحظه پيش مي‌گي: خب، بريم. چي شد؟ همه چي تموم شد. يعني چي؟ همه چي خراب شد. و دوستت يك لبخندي مي‌زنه كه از هزارتا گريه بدتره و چشماش كه ناراحتن. اون هم ناراحت شده، شايد از خودتتم بيشتر. يك لحظه احساس مي‌كني كه نكنه اون بجاي تو گريه كنه. واي چه بد شد، من بيشتر از تو ناراحت شدم. و اين حرفها رو از دوستت با يك غمي كه توي صداش مي‌شه تشخيص داد مي‌شنوي. عيب نداره. بجاش تموم شد. راحت شدم. و تواين رو با كمال ناراحتي مي‌گي، در حاليكه چيزي نمونده همونجا بغض گلوت بتركه و بزني زير گريه: مطمئناً ديگه براي هيچكسي شعر نمي‌گم.
+ نوشته شده توسط كريچ چوپان فر در دوشنبه 1386/09/05 و ساعت 2:53 |

بالاخره آمد. باور کنید امکان ندارد بتوانید حدس بزنید که محصولی که این بار قرار است از آن حرف بزنیم دارای ‏چه امکانات فراوانی ست ؛ محصولی که در ابتدا قرار بود یک ‏MP3 Player‎‏ ساده باشد ، حال با تلفیق چندین و ‏چند حوزه مختلف با یکدیگر به غولی تبدیل شده است که نمی توان نام آن را یک ‏PMP‏ ساده نهاد. ‏Cowon Q5‎‏ ‏بدون هیچ اغراقی بی نظیر ترین محصولی ست که وظیفه اصلی اش پخش موسیقی ست. با ما بمانید.‏

cowon-q5-01.jpg

مدتها بود که پس از خریدن ‏Cowon A2‎‏ فکر یافتن رقیبی برای آن برایم غیر ممکن می نمود تا اینکه حدود 2 ماه ‏پیش در مورد ‏Q5‎‏ مطلبی را دیدم ؛ در آن لحظه بود که فهمیدم دنیای رو به جلوی دیجیتال هیچگاه پایان ندارد . ‏همانگونه که می دانید محصولات این رده از پخش کننده های موسیقی که دارای صفحه نمایش های عریض و ‏حافظه های بالا می باشند را اصطلاحا ‏PMP‏ (‏Portable Media Player‏) می نامند که شاید جستجو برای یافتن ‏اینگونه محصولات در میان برندهای معروف به تعداد بسیار کمی منجر گردد (البته در نظر داشته باشید که در این ‏بازار نیز مثل همیشه این چینی های قشنگ مهربان همچنان حضوری فعال دارند و تعداد ‏PMP‏ های چینی به ‏قدری زیاد است که بر شمردن آنها کار آسانی نیست). ‏
در میان این محصولات اندک گه گداری به محصولاتی بر می خوریم که با داشتن امکاناتی فراتر از وظیفه اصلی ‏خود توجه فراوانی را به خود جلب می کنند مثلا مدل جدید ‏iPod‏ با نام ‏Touch‏ به غیر از تغییرات بنیادی که در ‏ظاهر آن انجام شده است قابلیت صفحه حساس به تماس و ‏Wi-Fi‏ را نیز به لیست امکاناتش افزوده است که ‏بوسیله این دو و مدد از مرورگر پیش فرض شرکت اپل یعنی ‏Safari‏ به کاربر امکان دسترسی به اینترنت را از ‏طریق دستگاه خود و با شبکه ‏WLAN‏ را می دهد که امکان فوق العاده ایست و یا همین ‏Cowon A2‎‏ که پیش از ‏این در رابطه با آن سخن راندیم دارای قابلیت ضبط و ‏Capture‏ کردن مستقیم از هر نوع منبع پخش می باشد ‏‏(تلویزیون، ماهواره، هندی کم و...). ‏
ولیکن این امکانات در این نسل از ‏PMP‏ ها هیچگاه بطور کامل وجامع و مجتمع در یک دستگاه ظهور نمی کرد که ‏این نیز این نظریه معروف را تایید می کرد که شرکتها هیچگاه اقدام به تولید دستگاهی کامل نمی کنندچرا که ‏اگر این کار را بکنند دیگر چه توجیهی برای خرید دستگاهی غیر از آن برای کاربر وجود خواهد داشت؟ ‏
مطمئنا بزرگترین نقض کننده این قانون این بار در قالب یک دستگاه همه کاره به نام ‏Cowon Q5‎‏ ظهور کرده است ‏که یافتن کمبود و نقصان در آن شاید یکی از سخت ترین کارهای یک منتقد باشد.‏
در برخورد با ‏Q5‎‏ مطمئنا صفحه نمایش 5 اینچی بسیار بزرگ آن که رزولوشن استثنائی 480×800 پیکسل با ‏قابلیت نمایش 16میلیون رنگ را یدک می کشد ، توجه شما را بیش از پیش به خود جلب می کند و تازه وقتی ‏بفهمید که این صفحه نمایش یک نمونه حساس به تماس است بدون شک آدرنالین خون تان به بالاترین سطح ‏خود می رسد.‏
نکته جالب توجه دیگر در این زمینه این است که مطلقا هیچ دکمه ای بروی پلیر دیده نمی شود و کنترل های آن ‏بطور کامل در دورتادور پلیر تعبیه شده اند. ‏


cowon-q5-02.jpg

از لحاظ ابعاد و اندازه ‏Q5‎‏ یک موجود بسیار بزرگ است چرا که با داشتن ابعادی معادل 2×8.8×13.8 سانتی متر ‏و وزنی معادل 379 گرم  در مقام مقایسه با ‏A2‎‏ نیز کاملا بزرگتر است جائیکه طول آن 6 میلیمتر , عرضش 12 ‏میلیمتر و وزنش 80 گرم افزوده شده البته لازم به ذکر است که قطر دستگاه حدود 2 میلیمتر کوچکتر شده ‏است. ‏
از آنجائی که  ‏Q5‎‏ دارای خصوصیات مشترک فراوانی با ‏A2‎‏ است لذا پرداختن به تمامی آن موارد کمی غیر ‏ضروری به نظر می رسد و پیشنهاد من برای بررسی خصوصیات پخش کنندگی و مشخصات فنی مشترک میان ‏این دو مراجعه به مطلب مربوط به ‏A2‎‏ می باشد. از همین رو در اینجا سعی می کنیم بیشتر بر تفاوتهای میان ‏این دو محصول تکیه کنیم . ‏
شاید مهمترین تفاوتی که میان ‏A2‎‏ و ‏Q5‎‏ می توان سراغ گرفت  تعبیه سیستم عامل ‏Microsoft Windows CE ‎‎5.0 Professional‎‏ در ساختار ‏Q5‎‏ باشد که بدون شک در این عرصه و در میان تمامی پلیر هایی که سراغ داریم ‏بی نظیر و بی رقیب است؛ امتیازی که با کمی اغماض می تواند ‏Q5‎‏ را در رده ‏PDA‏ ها قرار  دهد. ‏
مطمئنا مهمترین مزیت تعبیه ویندوز در ‏Q5‎‏ امکان نصب برنامه های مختلف سازگار بااین سیستم عامل است که ‏شاید مهمترین شان برنامه های  ‏Office Viewer‏  و مدیا پلیر معروف موجود در این ویندوز است. البته برای بالا ‏بردن سرعت سیستم و فرایند پردازش از پروسسور ‏AMD Au1200TM‏  با فرکانس 500 مگاهرتز در ساختار ‏Q5‎‏ ‏استفاده شده است که اگر آن را با پردازنده های موبایل در بالاترین نمونه های آن (همانند ‏Nokia E90‎‏) مقایسه ‏کنیم متوجه قدرت این پردازنده خواهیم شد. ‏


cowon-q5-03.jpg

از نکات دیگر قابل توجه در ساختار داخلی ‏Q5‎‏ استفاده از 128 مگابایت حافظه ‏SDRAM‏ و 64 مگابایت حافظه ‏Flash‏ می باشد که از لحاظ مقایسه با گوشی های موبایل این مقدار ‏RAM‏ را می توان در گوشی هایی مثل ‏SE ‎P1‎‏ و یا ‏SE W960‎‏ سراغ گرفت.‏
یکی از ایرادهای اساسی و همیشگی که از لحظه تولد پلیر ها بر آنها وارد بوده است قابلیت برقراری ارتباط و ‏روش های انتقال اطلاعات در آنها می باشد. در اینجا و در ساختار ‏Q5‎‏ به لیستی آنچنان کامل برخورد می کنید ‏که شاید به هیچ وجه انتظار آن را نداشته باشید. امکاناتی که تعبیه آنها در یک موبایل پیشرفته نیز جای تقدیر ‏دارد چه رسد به یک پلیر که اساسا برای یک چنین کارهای طراحی نگردیده است. ‏
مطمئنا مهمترین امکان ارتباطی که در یک پلیر می تواند تعبیه گردد بلوتوث است که در ‏Q5‎‏ نسخه دوم آن وجود ‏دارد. علاوه بر این امکانات ارتباطی دیگر نظیر : ‏HSPDA‏ ، ‏EDGE‏ ، ‏GPRS‏ و ‏Wi-Fi‏ نیز در ‏Q5‎‏ بطور پیشفرض وجود ‏دارد که البته چگونگی استفاده از تکنولوژی هایی نظیر ‏GPRS‏ بدون استفاده از شبکه های مخابراتی برای من ‏هم هنوز جای سوال دارد. از نکات جالبی که در هنگام اتصال با هریک از روش های فوق به اینترنت وجود دارد ‏این است که در آن امکان استفاده از ‏Interner Explorer‏ برای مرور صفحات وب وجود خواهد داشت چرا که ‏همانطور که می دانید این مرورگر آشنا بصورت پیشفرض در ویندوز تعبیه شده است و البته صفحه نمایش ‏لمسی نیز در آدرس دهی و استفاده از این مرورگر نقش بسیار مهمی را ایفا می کند.‏
از امکاناتی که تعبیه آن در یک ‏PMP‏ کمی غریب به نظر می رسد ‏GPS‏ است که بصورت یک ماژول جداگانه در ‏Q5‎‏ وجود دارد و در آن نقشه کامل ایالات متحده به همراه یازده میلیون نقطه قابل دسترس (‏Point of Interest‏) ‏موجود می باشد که البته می توان نقشه های کشور های دیگر را نیز در ساختار آن وارد نمود. ‏


cowon-q5-04.jpg

یک قابلیت فوق العاده در این ‏GPS‏ راهنمای صوتی آن است که بر خلاف نمونه موجود در ‏N95‎‏ که برای استفاده ‏از آن می بایست متحمل هزینه (البته نچندان زیاد) می شدیم در اینجا کاملا رایگان است . البته همانگونه که ‏اشاره شد برای استفاده از ‏GPS‏ می بایست از یک ‏Cradle‏ (پایه) جداگانه استفاده کنیم که در مورد وجود یا ‏عدم وجود آن در ایران فعلا نمی توان اظهار نظر کرد.‏
شرکت ‏Cowon‏ در معرفی این محصول به ویژگی های دیگری نیز اشاره کرده است که باید دید در نمونه ای که ‏بدست ما می رسد خبری از آنها هست یا خیر از جمله تعبیه چندین دیکشنری مختلف که البته بیشتر آنها به ‏زبان شیرین کره ای اختصاص دارد. مورد بعدی تعبیه دائره المعارف ‏Britannica‏ در ‏Q5‎‏ است که می تواند بسیار ‏سودمندباشد . گیرنده ‏DMB‏ نیز از دیگر امکانات ادعا شده در بسته پیش فرض ‏Q5‎‏ است. ریموت کنترل نیز از ‏دیگر امکانات این لیست است.‏
از تغییرات دیگری که در ساختار ‏Q5‎‏ به نسبت ‏A2‎‏ می توان مشاهده کرد در خروجی ‏TV‏ آن است که در آن بجای ‏پورت ‏Composite‏ استفاده شده در ‏A2‎‏ این بار از پورت پیشرفته تر ‏Component‏ استفاده شده است.‏
دیگر خصوصیات مشترک میان این دو محصول بصورت خلاصه امکان ضبط تصویر از هر منبع پخش کننده، ‏Line-In‏ ‏، رادیو ‏FM‏ با قابلیت ضبط ، میکروفون داخلی ، اسپیکرهای استریو ، ارتباط مستقیم بوسیله ‏USB Host‏ با دیگر ‏وسایل سازگار (دوربین های دیجیتال و یا پلیر های دیگر) پشتیبانی از فرمتهای محبوب ‏DivX‏ و ‏XviD‏  و چندین و ‏چند خصوصیت دیگر می باشد.‏
ظرفیت هارد دیسک 1.8 اینچی ‏Q5‎‏ نیز به نسبت افزایش یافته است و در دو نوع 40 و 60 گیگابایتی تولید ‏گردیده است . همانگونه که از یک محصول ‏Cowon‏ همواره انتظار داریم ظرفیت باتری بکار رفته در ‏Q5‎‏ نیز بسیار ‏بیش از رقبا ست چرا که با وجود این صفحه نمایش غول پیکر این باتری با یک بار شارژ می تواند تا 7 ساعت ‏مداوم فایلهای تصویری را پخش کند که در مورد فایل های صوتی این عدد به 13 ساعت افزایش می یابد‏

 

cowon-q5-05.jpg

Cowon Q5‎‏ مدت کوتاهی ست توسط شرکت پارسونی به ایران نیز راه یافته است که قیمت تعیین شده توسط ‏این شرکت برای مدل 40 گیگاباتی  540 هزار تومان و برای مدل 60 گیگابایتی 590 هزار تومان تعیین شده ‏است که با توجه به سابقه زیر فروشی که در مورد محصولات ‏Cowon‏ وجود دارد انتظار قیمتی حدود 500 هزار ‏تومان برای مدل 40 و قیمت 530 هزار تومانی برای مدل 60 آنچنان هم خارج از تصور نیست.
+ نوشته شده توسط كريچ چوپان فر در یکشنبه 1386/09/04 و ساعت 13:37 |
چهار دانشجو که به خودشان اعتماد کامل داشتند یک هفته قبل از امتحان پایان ترم به مسافرت رفتند و با دوستان خود در شهر دیگر حسابی به خوشگذرانی پرداختند. اما وقتی به شهر خود برگشتند متوجه شدند که در مورد تاریخ امتحان اشتباه کرده اند و به جای سه شنبه، امتحان دوشنبه صبح بوده است. بنابراین تصمیم گرفتند استاد خود را پیدا کنند و علت جا ماندن از امتحان را برای او توضیح دهند.
آنها به استاد گفتند: « ما به شهر دیگری رفته بودیم که در راه برگشت لاستیک خودرومان پنچر شد و از آنجایی که زاپاس نداشتیم تا مدت زمان طولانی نتوانستیم کسی را گیر بیاوریم و از او کمک بگیریم، به همین دلیل دوشنبه دیر وقت به خانه رسیدیم.».....استاد فکری کرد و پذیرفت که آنها روز بعد بیایند و امتحان بدهند. چهار دانشجو روز بعد به دانشگاه رفتند و استاد آنها را به چهار اتاق جداگانه فرستاد و به هر یک ورقه امتحانی را داد و از آنها خواست که شروع کنند....آنها به اولین مسأله نگاه کردند که 5 نمره داشت. سوال خیلی آسان بود و به راحتی به آن پاسخ دادند.....سپس ورقه را برگرداندند تا به سوال 95 امتیازی پشت ورقه پاسخ بدهند که سوال این بود:
+ نوشته شده توسط كريچ چوپان فر در شنبه 1386/09/03 و ساعت 14:17 |


Powered By
BLOGFA.COM