تبليغاتX
يار بي وفاست {केरेचोक&ओमेइरा}{faithless}

از عجايب تاريخي وجوه تشابهي است که اخيراً دست اندرکاران و کارشناسان امور، بين زندگي و مرگ دو رئيس جمهور اسبق آمريکا يعني «آبراهام لينکلن» و «جان اف کندي» پيدا کرده و بر آن انگشت گذاشته اند :

آبراهام لينکلن در سال 1846 به کنگره راه يافت و جان اف کندي در سال 1946. لينکلن در سال 1860 به رياست جمهوري انتخاب شد و کندي در سال 1960!

هر دو رئيس جمهور به خصوص بر حقوق مدني تأکيد داشته اند.

هر دو رئيس جمهور پس از ورود به کاخ سفيد فرزندي را از دست دادند.

هر دو رئيس جمهور در يک روز جمعه کشته شدند و هر دو هم به ضرب گلوله اي که به سرشان اصابت کرد!

منشي لينکلن، کندي نام داشت و منشي کندي، لينکلن!

هردو به دست فردي از اهالي جنوب آمريکا کشته شدند و هردو هم جانشيني به نام «جانسون» داشتند : اندرو جانسون که جانشين لينکلن شد، در سال 1808 به دنيا آمده بود و ليندون جانسون که بر جاي کندي نشست، در سال 1908!

«جان ويلکس بوث» که لينکلن را به قتل رساند، متولد سال 1839 بود و «لي هاروي اوسوالد» که به زندگي کندي پايان داد متولد 1939!

هردو قاتل اسمي سه بخشي داشتند و هر اسم از 15 حرف تشکيل شده بود!

لينکلن در تئاتري به نام «فورد» به قتل رسيد و کندي در اتومبيلي به نام لينکلن، ساخته شده در کارخانه «فورد»!

لينکلن در يک تئاتر کشته شد و قاتلش پس از فرار، خود را در انباري مخفي کرد. کندي از انباري هدف قرار گرفت و قاتلش پس از فرار در يک تئاتر پنهان شد!

«بوث» و «اوسوالد» هردو پيش از آغاز محاکمه شان به قتل رسيدند.

و بالاخره اينکه لينکلن يک هفته پيش از مرگ خود در شهر «مونرو» در «مريلند» به سر مي برد و کندي اوقات خود را با هنرپيشه اي به نام «مريلين مونرو» مي گذراند!

+ نوشته شده توسط كريچ چوپان فر در سه شنبه 1386/06/20 و ساعت 4:9 |
+ نوشته شده توسط كريچ چوپان فر در سه شنبه 1386/06/20 و ساعت 2:18 |

زخمهاي عشق

 

چند سال پیش در یک روز گرم تابستان پسر کوچکی با عجله لباسهایش را درآورد و خنده کنان داخل دریاچه شیرجه رفت. مادرش از پنجره نگاهش میکرد و از شادی کودکش لذت میبرد. مادر ناگهان تمساحی را دید که به سوی فرزندش شنا میکند. مادر وحشت زده به سمت دریاچه دوید و با فریاد پسرش را صدا زد. پسر سرش را برگرداند ولی دیگر دیر شده بود .... تمساح با یک چرخش پاهای کودک را گرفت تا زیر آب بکشد. مادر از راه رسید و از روی اسکله بازوی پسرش را گرفت. تمساح پسر را با قدرت میکشید ولی عشق مادر به کودکش آنقدر زیاد بود که نمیگذاشت او بچه را رها کند. کشاورزی که در حال عبور از آن حوالی بود، صدای فریاد مادر را شنید، به طرف آنها دوید و با چنگک محکم بر سر تمساح زد و او را کشت. پسر را سریع به بیمارستان رساندند. دو ماه گذشت تا پسر بهبودی مناسب بیابد. پاهایش با آرواره های تمساح سوراخ سوراخ شده بود و روی بازوهایش جای زخم ناخنهای مادرش مانده بود.
خبرنگاری که با کودک مصاحبه میکرد از او خواست تا جای زخمهایش را نشان دهد. پسر شلوارش را بالا زد و با ناراحتی زخم ها را نشان داد، سپس با غرور بازوهایش را نشان داد و گفت : این زخم ها را دوست دارم، اینها خراش های عشق مادرم هستند ....

 

+ نوشته شده توسط كريچ چوپان فر در سه شنبه 1386/06/20 و ساعت 2:7 |
 با همه شكستگي‌هاي دل من            توي اين دنياي بي‌حاصله بودن
با همه تلخي قصه تو و من             من كه حيفم مياد از گلايه كردن
ارزش گلايه من بيش از اينهاست        نه براي اون كسي كه اهل سوداست
كسي كه لحظه به لحظه رنگ دنياست           من ساده به خيالم از خود ماست


  براي گفتن من شعر هم به گل مانده
نمانده عمري و، نمانده عمري و صدها سخن به دل مانده
صدا، صدا كه مرهم فرياد بود زخم مرا
به پيش درد عزيز دلم خجل مانده
از دست عزيزان چه بگويم گله‌اي نيست
گر هم گله‌اي هست دگر حوصله‌اي نيست
سرگرم به خود زخم زدن در همه عمرم
هر لحظه، هر لحظه جز اين دستِ مرا مشغـله‌اي نيست

از دست عزيزان چه بگويم گله‌اي نيست گله‌اي نيست
گرهم گله‌اي هست دگر حوصله‌اي نيست
حوصله‌اي نيست حوصله‌اي نيست
سرگرم به خود زخم زدن در همه عمرم
هر لحظه جز اين دستِ مرا مشغـله‌اي نيست
ديريست كه از خانه خرابان جهانم
بر سقف فروريخته‌ام چلچله‌اي نيست، چلچله‌اي نيست
در حسرت ديدار تو آواره ترينم
هرچند كه تا منزل تو فاصله‌اي نيست، فاصله‌اي نيست

روبروي تو كيم من يه اسير سرسپرده
چهره‌ تكيده‌اي كه تو غبار آينه مُرده
من براي تو چي‌هستم كوه تنهاي تحمل
بين ما پل عذابه من خسته پايه پل

اي كه نزديكي مثل من به من اما خيلي دوري
خوب نگام كن تا ببيني چهره درد و صبوري
كاشكي مي‌شد تو بدوني من براي تو چي هستم
از تو بيش از همه دنيا از خودم بيش از تو خسته‌ام
ببين كه خسته‌ام غرور سنگم اما شكسته‌ام
كاشكي از عصاي دستم يا كه از پشت شكسته‌ام
تو بخوني تا بدوني از خودم بيش از تو خسته‌ام
ببين كه خسته‌ام تنها غرور عصاي دستم

از عذاب با تو بودن در سكوت خود خرابم
نه صبورم و نه عاشق من تجسم عذابم
تو سراپا بي‌خيالي من همه تحمل درد
تو نفهميدي چه دردي زانوي خسته‌ام رو تا كرد

زير بار با تو بودن يه ستون نيمه جونم
اينكه اسمش زندگي نيست جون به لبهام مي‌رسونم
هيچي جز شعر شكستم قصه فرداي من نيست
اين ترانه زواله اين صدا صداي من نيست
ببين كه خسته‌ام تنها غرور عصاي دستم
كاشكي مي‌شد تا بدوني من براي تو چي هستم
از تو بيش از همه دنيا از خودم بيش از تو خسته‌ام
ببين كه خسته‌ام غرور سنگم اما شكسته‌ام
 
 

 

 

 
 

+ نوشته شده توسط كريچ چوپان فر در سه شنبه 1386/06/20 و ساعت 0:16 |
Love Birds I love you Love Birds



perfect angel

I love you
when your halo shines

I love you
when it slips a bit...

oops angel
serious

I love you
for your serious side

I love you
for your clever wit

clever woman

And most of all I love you 'cause

Together angel couple  we make a perfect fit!
+ نوشته شده توسط كريچ چوپان فر در یکشنبه 1386/06/18 و ساعت 14:8 |
مطمئن باش و برو



ضربه‌ ات كاری بود



دل من سخت شكست



و چه زشت



به من و سادگی‌ام خندیدی



به من و عشقی پاك



كه پر از یاد تو بود



و خیالم می‌گفت تا ابد مال تو بود



تو برو، برو تا راحتتر



تكه‌های دل خود را آرام سر هم بند زنم

----------------------------------------------------------------------------------------

 
حالمان بد نیست، غم کم می خوریم! کم که نه ، هر روز کم کم می خوریم

آب می خواهم سرابم می دهند؛ عشق می ورزم عذابم می دهند

از چه بیدارم نکردی آفتــــــــــاب ؟ خود نمی دانم کجا رفتم به خواب

خنجری بر قلب بیمارم زدند ؛بی گناهی بودم و دارم زدند

از غــــم نامردی پشتم شکست؛ دشنه ای نامرد بر قلبم نشست

سنگ را بستند و سگ آزاد شد؛ یک شبه بیـــــــداد آمد داد شد

عشق آمد تیشه زد بر ریشه ام؛ تیشه زد بر ریشه ای اندیشه ام

عشق اگر این است مرتد می شوم؛ خوب اگر این است من بد می شوم

در میان خلق سر در گم شدم؛ عاقبت آلوده ی مـــــردم شدم

بعد از این با بی کسی خو می کنم؛ هر چـــــه در دل داشتم رو می کنم

نیستم از مــــردم خنجر به دست؛ بت پرستم بت پرستم بت پرست

بت پرستم , بت پرستی کار ماست؛ چشم مستی تحفه ی بازار ماست

در می چــــــو لب تر می کنیم؛ طالعم شوم است بـــــاور می کنم

روزگارت بــــــاد شیرین شــــــاد باش؛ دست کم یک شب تو هم فرهاد باش

آه در شهر شما یاری نبود؛ قصه هایم را خریداری نبود

وای رسم شهرتان بیداد بود؛ شهرتان از خون مــا آباد بود

خسته ام از قصّه های شومتان؛ خسته از همـدردی مسمومتان

گر نرفتم هر دو پــایم بسته بود؛ تیشه گر افتاد دستم بسته بود

هیچ کس دست مرا وا کرد ؟ نه. فـــکر دست تنگ ما را کرد ؟ نه

هیچ کس انــــدوه ما را دید ؟ نه. هیچ کس از حال ما پرسید ؟ نه

هیچ کس چشمی برایم تر نکرد؛ هیچ کس یک روز با ما سر نکرد

هیچ کس اشکی برای ما نریخت؛ هر که با ما بود از ما می گریخت

چند روزی هست حـالم دیدنی است؛ حــال من از این و آن پرسیدنی است

گاه بر روی زمین زل می زنم؛ گاه بر حـافظ تفال می زنم

حافظ دیــــــوانه فـالم رو گرفت؛ یک غزل آمد که حالم را گرفت

" ما ز یاران چشم یــــاری داشتیم "

" خود غلط بود آنچه می پنداشتیم
del

+ نوشته شده توسط كريچ چوپان فر در یکشنبه 1386/06/18 و ساعت 2:10 |

 

معرفي يك ايراني موفق

پشتكار و خلاقيت عامل موفقيت

مصاحبه با بيژن

آيا تا به حال به اين موضوع انديشيده ايد كه انسان هاي فوق العاده پولدار روي زمين، براي خريد لباس، عطر و لوازم آرايشي به كدام مغازه مي روند؟ منظورمان افرادي مانند ملكه انگليس يا سلطان برونئي ‌يا پرنس چارلز و بيل گيتس وپرزيدنت بوش، توني بلر، تام كروز، ولاديمير پوتين، جورجيو آرماني و  امثالهم است! به هر حال شايد تعداد پولدارهاي روي زمين بسيار كمتر از انسان هاي عادي و متوسط باشد اما درمقابل ، قدرت خريد و توان پول خرج كردن اين افراد را هم نمي توان ناديده گرفت و اگر كسي بتواند نظر اين مشتريان رابه سوي خود جلب كند و سفارشات آنها را بگيرد، مسلما ثروت كلاني را به دست خواهد آورد. ثروتي كه مي تواند فرد را از همه ثروتمندتر سازد.

بيژن پاكزاد ، يكي از اين عرضه كنندگان گران ترين اقلام و سفارشات ، براي پولدارترين ساكنين روي زمين است . او در يك خانواده مرفه  درتهران متولد شد. جهت تحصيل به سوئيس، رفت و در آنجا با شاهزاده هاي بزرگ مانند پرنس ريتر همكلاسي شد . درحقيقت تعداد زيادي از مشتريانش را بيژن در همان مدرسه سوئيسي شناسايي و شكار كرد. او همانجا دريافت كه سليقه ي آدم هاي پولدار چگونه است و به چه شكلي مي توان نظر آنها را براي خريد و سفارش اجناس به سوي خود جلب كرد.
بيژن پاكزاد‌ اكنون درآمد سالانه اش از فروش عطرها و ادكلن هاي

بيش از ٣٠٠ ميليون دلار درسال است و صاحب يكي از با شكوه ترين وگران قيمت ترين فروشگاههاي نيويورك است كه درب اين فروشگاه ، فقط به روي مشتريان خاص وبه سفارش آنها باز مي شود. بيژن داراي يك هواپيماي جت مخصوصي است.

آن دسته از مشترياني كه نمي توانند به فروشگاه او بيايند، او شخصا به نزد ايشان مي رود و براي آنها مدل لباس ، تي شرت ، عطر طراحي مي كند . او يك پول آفرين واقعي است و خيلي از پولدارها و توانگرهاي دنيا به داشتن نام او روي عطر خود يا لباس هاي خويش افتخار مي كنند.

راز نيرومندي و جوان ماندن من در اين است كه هر روز چيز تازه اي ياد مي گيرم.

Bijan Pakzad (generally known simply as Bijan) (born 1944)[1] is a well-known Iranian American designer of menswear and fragrances.

Born in Teheran, Iran, Bijan immigrated to the United States in 1973. His exclusive boutique on Rodeo Drive in Beverly Hills was established in 1976 and can be visited by "appointment only". It has been described as "the most expensive store in the world".[2]

Bijan dresses the worlds most powerful men. President Bush, Governor Arnold Schwarzenegger,Tom Cruise, Thomas Gottschalk, Sir Anthony Hopkins, President Vladimir Putin, Senator John Kerry, Prime Minister Tony Blair, Paul Allen, Jay Leno, Giorgio Armani, Usher,Carlos Slim Helu, Steve Wynn, Oscar De La Renta, Tom Ford, and President Ronald Regan have all been dressed by Bijan

Bijan mainly lives in Beverly Hills, California but he is also known to own residences in New York and Boston as well as Milan and Florence, Italy.

 

: بيژن چه اتفاقي افتاد كه تو يكباره تبديل به يك اسطوره درجهان مد و هنر شدي؟
بيژن : راستش را بخواهيد از همان كودكي احساس مي كردم فرد مشهوري مي شوم . پدرم مي خواست من دكتر يا وكيل شوم . رشته تحصيلي ام مهندسي بود كه هيچ علاقه اي بدان نداشتم ، همه شوق من به جانب طراحي بود و با علاقه وصف ناپذيري بدان مي پرداختم . از سوئيس به آمريكا رفتم و در آنجا در رشته بازاريابي به تحصيل پرداختم و همانجا اين فكر در من قوت گرفت كه مد اروپا را به آمريكا بكشانم.

: چگونه موفق شدي اعتماد اين همه آدم هاي متفاوت را بسوي خود جلب كني؟
بيژن : با اهميت دادن به تك تك مشتريانم . هدف من هميشه شناختن مشتري و توقعات اوبوده است . حتي امروز نيز با اينكه تعداد مشتريان بسيار زياد شده است من تك تك آنها را مي شناسم. به عنوان مثال لباس يك ستاره سينما بايد با يك قاضي دادگاه متفاوت باشد، وقتي لباس را براي فردي طراحي مي كنم بايد بدانم كه او درآن لباس چه خواهد كرد. در مورد من جوكي ساخته اند با اين مضمون افراد مانند وودي آلن داخل فروشگاه مي شوند ومانند كري گرانت خارج مي شوند.

: درچه سالي اولين نمايشگاه مد را برگزار كردي؟
بيژن : در سال ١٩٧٦ با كمك مالي يكي از هموطنانم نمايشگاهي مجلل ترتيب دادم. نمايشگاه داراي ميزهايي از سنگ مرمر كمياب و لوسترهايي گران قيمت بود و افرادي مانند خوان كارلوس پادشاه اسپانيا شاه اردن و سلطان بروئني را به خود جلب نمود.

: اولين برخورد كارگزاران تو پس از ورود مشتري چگونه است ؟
بيژن : من از آنها خواسته ام قبل از هر پرسشي ابتدا از او پذيرايي بعمل آورند وسپس با او گفت وگو داشته باشند. از علايق و سوابق و اهدافش اطلاع حاصل نمايند و از اين طريق بتوانند نوع لباس مورد علاقه اش را طراحي كنند، مثلا هنگامي كه رونالد ريگان رييس جمهور سابق آمريكا ازمن لباس گرم خواست ، پارچه جين را با آستري ازپوست مينك برايش طراحي كردم البته گاهي هم اگر افراد قادر به حضور درفروشگاه نباشند من به همراه خياطان خود به نزد آنان مي روم.

: پارچه هايت را از كجا تامين مي كني ؟
بيژن : از توليد كننده هاي معتبر كه قبلا آزمايش شده اند . من ابتدا قبل از سفارش لباسي از پارچه مورد نظر را مي پوشم تا كيفيت آن را بررسي كنم و اگر مقبول افتاد تا سه برابر هزينه اصلي را به توليد كننده پرداخت مي كنم تا حقوق انحصاري آن كالا را تضمين نمايد. اين يكي از مشخصه هاي كار من است و دليل آنهم اهميتي است كه به كيفيت كالاي خود مي نهم . شايد در نظر برخي اين كارها زياده روي جلوه كند.

: در مورد عطريات چه توفيقي به دست آورده ايد؟
بيژن : سال هاي زيادي طول كشيد تا من عطري را درست كنم كه متفاوت باشد، حتي طرح شيشه آن ٨٠٠ بار پيش نويسي شد تا اينكه مورد قبول من واقع شد من عطر زنانه نمي خواستم. مخصوصا كه لباس هاي من همگي مردانه هستند، از همين روبا زنان بسياري مصاحبه كردم تا بدانم چه بويي رابراي مرد مي پسندند و نهايتا موفق شدم در سال ١٩٨٨ عطر مردانه بيژن را توليد كنم كه جايزه اسكار نيويورك را براي بهترين عطر دريافت كنم. البته بعدها عطر زنانه هم توليد كردم وبه پاس قدرداني از زناني كه همواره حامي من بوده اند به ايشان تقديم نمودم.

موفقيت :‌ در يك جمله بگو براي پول كارمي كني يا عشق؟
بيژن : البته عشق به كار; من ازاينكه توليداتي منحصر به فرد دارم لذت مي برم من به كار كردن هفت روز هفته نياز ندارم ، اما اين كار را انجام مي دهم چون به كارم عشق مي ورزم .

: بيژن ! تو براي آدم هاي معمولي ، محصول توليد نمي كني؟ خريداران تو قشر خاصي از جامعه هستند كه شايد تعداد آنها در كل دنيا به بيست و پنج هزار نفر هم نرسد.چرا اين طبقه خاص از جامعه را به عنوان مشتريان اصلي خود انتخاب كرده اي؟
بيژن : اين مساله چندان هم درست نيست . هر چند عطرهاي بيژن با لباس هاي بيژن گران قيمت اند، اما خيلي از انسان هاي معمولي هم مي توانند آن را در مغازه هاي معتبر كشورشان خريداري كنند. من براي پولدارترين هاي روي زمين حساب جداگانه اي باز كرده ام ، اما اين دليل نمي شود كساني را كه خيلي پولدار نيستند در نظر نگيرم . بسياري از بازديد كنندگان فروشگاههاي زنجيره اي بيژن ، درنيويورك ودردنياازطبقه عادي و نسبتا مرفه جامعه هستند.

: موفقيت فوق العاده كنوني خود را نتيجه چه مي داني؟
بيژن:‌ نتيجه مطالعه ، تامل و شكار فرصت هاي طلايي تخصص و علاقه ي من در علم شيمي است و در سال ١٩٨١ موفق شدم ، جايزه lg Nobel را به خاطر عرضه عطرها و ادكلن هاي DNA به نام خودم بگيرم . من با عرضه اين عطرها و ادكلن هاي جادويي ، ابتدا براي مردان و بعد براي زنان توانستم معناي عطر واقعي را به مردم بشناسانم و . درحال حاضر درآمد سالانه من از بابت فروش عطرهاي بيژن در سطح جهان ، قريب ٣٠٠ ميليون دلار است ،

حال آنكه در آمد حاصل از طراحي لباس، يك دهم آن يعني سي ميليون دلار درسال است . من به اين اصل معتقدم كه اگر قرار باشد كائنات ، ايده اي را به ذهن و دل يك انسان الهام كند، به سراغ انساني مي رود كه آمادگي علمي و ذهني پذيرش آن الهام را داشته باشد. من از همان دوران تحصيلي به دنبال عرضه محصولي بي رقيب و گران قيمت مي گشتم و عطرها و ادكلن هاي من  همان چيزي است كه سال هاي جواني ام را در جست وجوي آن سپري ساختم . در حال حاضر موسسه بزرگ توليد عطرهاي بيژن را به نام سه فرزندم نموده ام تا آنها از همين الان كه زنده ام ، مديريت و راهبري بزرگترين و ثروتمندترين شركت عطر سازي دنيا را بياموزند.

: مي گويند فروشگاهي قصر مانند داري كه آن را براي پولدارترين ساكنين روي زمين آماده نموده اي تا براي ساعتي در سكوت و آرامش هر چه را مي خواهند از آن جا بخرند. چه شد كه به فكر ساختن اين فروشگاه قصر مانند افتادي؟
بيژن : شم اقتصادي! براين اعتقادم كه اگر يكي از پولدارهاي دنيا به نيويورك بيايد و بخواهد از فروشگاهي خريد كند، حتما بايد اين خريد از فروشگاه من صورت گيرد. يك سفارش چهارصد هزار دلاري ، حداقل خريدي است كه من از مشتريانم انتظار دارم و مشتريان من نيز خوب مي دانند چه موقع از من ، باز كردن درب فروشگاه را تقاضا كنند.فروشگاه بيژن هر چند به صورت شبانه روزي فعال است اما درب آن فقط به روي مشتريان خاص و با وقت قبلي باز مي شود . ديوارهاي سفيد اين فروشگاه هر هفته رنگ مي شوند.

: آيا ثروت پدري درموفقيت شما تاثيري داشته است؟
بيژن : الان كه به گذشته نگاه مي كنم مي بينم بيشتر از ثروت پدر ، خلاقيت ، نوآوري وخود اتكايي خودم را دراين جايگاه قرارداده است .
به هر حال ثروت ا را خيليهاي ديگر هم داشتند اما پسر هيچكدام از آنها بيژن نشد. اكنون من درموسساتم كارمندان ثروتمندرا استخدام نمي كنم، بلكه شبانه روز در جست وجوي افراد خلاق و توانمند هستم . تجربه به من ثابت نموده است كه اين فرد در كمترين زمان قابل تصور، ثروت ومكنت را به دست خواهند آورد و مي تواند شرايط رفتاري و ذهني لازم را كسب كند.
 

: جديدترين ايده وخلاقانه ترين محصولي كه عرضه كرده اي چيست؟
بيژن : يك ضرب المثل فارسي به خاطر دارم كه مي گويد: زندگي پيچ وخم زيادي دارد . من هم يك عطر پرپيچ وخم با بهترين و الهام بخش ترين رايحه هاي عالم ساخته ام به نام  Bijan with a Twist مي توان آن را بيژن پرپيچ وخم ترجمه كرد . طراحي شكل ظاهري شيشه عطر و از همه مهم تر بوي دل انگيز ، هيجان آور و آرام بخش اين عطر كه مي توانم به جرات بگويم معجوني از رايحهاي متضاد اما خواستني است، باعث شده تا من ، بيژن پر پيچ و خم را از همه ي محصولاتم بيشتر دوست بدارم .

: براي ايرانياني كه علاقه مندند، مانند تو موفق شوند چه پيامي داري؟
بيژن : اول بايد لياقت وشايستگي حفظ ، نگهداري و احترام گذاشتن به ثروت را در خود ايجاد نماييد. بنابراين اگر به پول توهين كنيد و آن را در جاي نامناسب و براي خريد آشغال خرج كنيد، خب طبيعي است كه با اينكار بي لياقتي خود را درحفظ پول ثابت نموده ايد و پول وثروت سراغ شما نمي آيد! نبايد هم بيايد. اصلا چرا بايد ثروت سراغ كسي برود كه قصد نابودي اش را دارد! كدام پديده عالم را سراغ داريد چنين باشد كه پول دومي اش باشد؟

به خاطر دارم روزي يكي از ميليونرهاي آفريقايي براي خريد به قصر فروشگاهيي من در نيويورك آمد. او درفضاي آرام و دلنشيني كه من ، حساب شده در تمام فروشگاه ايجاد كرده ام ، قدم زد و با شوق وصف ناپذيري اجناس داخل فروشگاه رابازديد نمود. ناگهان حالش به هم خورد وروي پله ها و فرش هاي نفيس استفراغ كرد . خدمتكاران وكاركنان فروشگاه بلافاصله چهره در هم كشيدند و خواستند واكنش نشان دهند كه با نگاهي سريع به همه آنها گفتم كه حق ندارند چنين كنند. وقتي بازديد تمام شد و آن ميليونر با يك خريد ٢٠٠ هزار دلاري ازفروشگاه خارج شد ، از خدمتكاران خواستم راه پله و فرش ها را تميز كنند. به آنها گفتم كه مشتري ، وقتي وارد مغازه مي شود، درحقيفت صاحب آن است ، چرا كه بالقوه مي تواند هر كالايي رابخرد. اين حق مشتري است و بايد به اين حق او احترام گذاشت.

: ممكن است يك نمونه از شيوه تبليغات خود را بيان كني؟
بيژن : يكي ازآخرين تبليغات من اينطور آغاز مي شود يكي بود يكي نبود ، در سرزميني دور مرد جواني زندگي مي كرد كه به كيفيت عشق مي ورزيد.

قيمت ساعت 250.000 دلار

+ نوشته شده توسط كريچ چوپان فر در یکشنبه 1386/06/18 و ساعت 1:39 |

خاطره خاكستري ( خاطره خواني 7) فايل صوتي

اين خاطره را از «اينجا» بشنويد.

حدود بيست خاطره‌ي رسيده را چاپ كرده‌ام و جلوم گذاشته‌ام. هي مي‌خوانم و مي‌خوانم و بي‌اختيار يك مصرع شعر اخوان را كج‌وكوله و عوضي توي ذهنم رِنگ مي‌گيرم: «قاصد خاطره‌هاي همه تلخ در سرم مي‌نالد!» واقعا كه يك كلمه‌ي پس و پيش مي‌تواند پدر يك شعر را درآورد، اما تقصير اصلي از اين ورق‌هاي چاپي‌ست. همه تلخ. اغلب به زمان حال، فاقد گذشته، فاقد آينده، سرشار از محروميت، سرخوردگي، پوچي، شك، تاريكي، خود - ويرانگري. زبان حتا اغلب ويران و سهل‌انگار و همه‌ي نويسنده‌ها جوان. دارد چه اتفاقي مي‌افتد؟ شايد هم افتاده.Go to fullsize image

در دنياي اين خاطره‌ها، كه همه بث‌الشكوي و گزارش حال‌اند، جز خود راوي آدميزادي نفس نمي‌كشد. ديگران، اگر هم اشاره‌اي به ديگران باشد، سايه‌هايي هستند اگرنه دشمن، بيگانه. دنيا دنگال و يخ‌زده،‌ مهاجم يا غايب است. اگر گاهي سايه‌ي جنس مخالف پررنگ مي‌شود،‌ براي اين است كه تنهايي را بيشتر نمايان كند. با حسرت، با حس شكست يا فريب‌خوردگي. به هيچ‌كس اعتمادي نيست؛ به هيچ‌كس و هيچ چيز. اگر اصلا مفهوم اعتماد در اين دنيا متولد شده باشد. وقتي رابطه‌اي نيست، چه ضرورتي به اعتماد يا بي‌اعتمادي‌؟ تنها غريزه‌اي زخمي، محبوس و شكنجه‌شده به خشم دندان‌هايش را با ياد جلادش فشار مي‌دهد. اين جلاد، زن يا مرد، نقاب عشق داشته، آمده تا با تشنگي و گرسنگي و محروميت شكنجه بدهد. شكنجه ادامه دارد. زيرا زمان حال منجمد شده. تاريكي را ريشه‌يي كرده است. ديگر مرگ و زندگي چندان معنايي جدا از هم ندارند. آيا اين پديده‌اي همگاني‌ست؟ يا آنهايي كه زندگي را طور ديگري مي زيند، ضرورتي براي حرف‌زدن از خودشان حس نمي‌كنند؟ اگر اين‌طور باشد،‌ چه حيف! اما ممكن نيست همه اين‌طور باشند. قطعا جامعه‌ي جوان ايران امروز از آنها كه تلاش مي‌كنند و مي‌سازند خالي نيست. قطعا كساني كه براي خود و ديگران زحمت مي‌كشند، خطر مي‌كنند، مسئوليت سرشان مي‌شود زيادند. مي‌بينيم، مي‌شنويم، در روزنامه‌ها مي‌خوانيم. جوانهايي كه به‌خاطر ايمان‌شان مصايب را تحمل مي‌كنند و به‌اصطلاح باب روز «هزينه» مي‌دهند، به چيزهايي وراي خودارضايي‌هاي بيمارانه دل بسته‌اند، جنگ‌شان با مشكلات حقيقي و انساني‌ست و همه سعي‌شان اين است كه به چيزها معني بدهند و معني‌ها را غني‌تر كنند. آنها با سه زمان سروكار دارند: ماضي، مضارع و مستقبل. گذشته، حال،‌ آينده. از زمان گريزي نيست.

«خاكستري» اسم قطعه‌اي‌ست كه رضا فرماني برايمان فرستاده. با اين‌كه اين قطعه را نمي‌توانيم به معناي دقيق كلمه خاطره بخوانيم، از آنجا كه شماي گويايي از زندگي روزمره‌ي گروه انبوهي از جوانان سرخورده را ترسيم مي‌كند و بطالت و اعتيادي را كه يكي از مسايل اجتماعي حاد امروز است نشان مي‌دهد، آن را مِن‌باب عبرت اولوا الابصار مي‌خوانيم:

«خاكستري»

فك كنم ساعت ۶ باشه شايد هم ۷ شايد هم موقع خداحافظي خورشيد باشه... حال و هواي آسمون گرگو ميشه.

همه‌ي چراغها خاموشه... تاريكي مطلق..... فقط نور صفحه‌ي ديجيتال ضبطه كه با نور آبي كمرنگ بالا و پايين مي‌شه.

صداي برايان آدامز موزيك متن اين لحظه‌هاي زندگيمه... درازكش لخت وسط اتاق ولو شده‌م... البته با يك شورت.

خيره به صفحه‌ي ديجيتال كه ثانيه‌ها رو تبديل به دقيقه و دقيقه‌ها رو تبديل به ساعتو ساعت رو تبديل به زمان... و زمان رو تبديل به گذشته مي‌كنه.

نه بيكاري‌ نه بي‌حوصله. فقط يك خرده بگي- نگي و بالا پايينش كني مي‌شه گفت دلت گرفته.

يهو يك جرقه توي ذهنت يادت مي‌ندازه كه يه تيكه‌ پونصدي بنگ بايد توي شلوار جين باشه.

بدون معطلي آباژور كم‌نور رو روشن مي‌كني تا چشمات ببينه داري چه گهي مي‌خوري و دوتا سيگاري پرملاط بار مي‌زني. اوليو همونجا روي مبل مي‌زني تو نفس... حواست جمع هس يه موقع آتيشش نيفته روي بدنت. آخه آتيش اين با آتيش سر سيگار فرق مي‌كنه... آتيش اين مثل سربه... ذوب مي‌كنه و مي‌ره پايين... سرت يه خورده سنگين مي‌شه.

آباژور رو خاموش مي‌كني... كنترل ضبطو برمي‌داري و صليب‌كش جلوي ضبط مي‌خوابي... دوميو آتيش مي‌كني.

توي دست چپت كنترل و توي دست ديگه‌ت سيگاري.

پك اولو همچين محكم مي‌زني كه آتيش سر سيگار بدنه‌ي سيگارو مي‌بلعه. دود رو توي گلوت حبس مي‌كني و بعد قورتش مي‌دي. چشماتو مي‌بندي و مي‌ري توي هوا، همجوار فضا.

اولين چيزي كه مي‌آد تو ذهنت اينه كه هيچ خواننده‌ي مادرقحبه‌اي جز برايان نمي‌تونست بسازتت.

دومين پك

يه چرا مي‌آد تو ذهنت به بزرگي تمومي طول زندگيت... اخماتو مي‌كشي تو هم و مي‌گي، ‌پفففف....

ياد اَسما مي‌افتي. خوشگل نبود، خيلي خوشگل بود... ياد اسما كه تكيه ‌كلامش «چرا» بود... ياد دلقك ‌بازياش... ياد موقعي كه اداي بچه‌ها رو درمي‌آورد... ياد شبي كه جفتي مست كرديم و كره‌كره رو داديم بالا... و فردا صبحش دربه‌در دنبال يه دكتر مي‌گشتيم كه كره‌كره رو بده پايين....

به‌ياد اون موقع‌ها مثل همان موقع‌ها مي‌خندي....

دست آخر يه بچه خرپول گرفتش بردش آلمان.

سومين پك

ولوم ضبطو يه دونه كم مي‌كني. ياد حرف راننده‌ي تاكسي مي افتم... مي‌گفت توي نماز اگر گريه كني باطله البته چراشو نمي‌دونست، فقط مي‌گفت باطله.

همون موقع گفتم عجب سك ‌شعري. كم‌كم دارم شك مي‌كنم كه قرآنم تحريف شده.
روي كلمه‌ي سك ‌شعر استوپ مي‌كني. با خودت فكر مي‌كني از كجا اومده... چي شده كه اين چسبيده به اون... از اون كلمه زيرخاكياس... اصلا شعر با سك مي‌آد. اين پدرسگ خيام و سعدي و حافظ و بقيه گوربه‌گوريا تا خر‌خره پاتيل مي‌كردن. يه زيد مي‌آوردن، يه دستشون تو سك ‌سينه و پروپاچه‌ي زيده بوده، از خركيف‌شدن زياد جفنگ مي‌گفتن و با آن دست ديگه مي‌نوشتنن.

خارش نيمه‌عميقي رو روي نوك دماغت حس مي‌كني... كف دست چپتو مي‌ذاري اون نوك و هفت‌ـ هش ‌باري چپ و راستش مي‌كني... البته اين خارش از كيفور شدنه.

چهارمين پك

ولوم ضبطو دوتا بيشتر مي‌كنم. همون دستو صليب‌كش دراز مي‌كنم... دست ديگه‌مو مي‌چسبونم به بدنمو از آرنج مي‌آرمش بالا... طوري كه سيگاري بالا شكمم قرار مي‌گيره.
از مگسك سرخ سيگار صفحه‌ي ديجيتالو نشونه مي‌گيرم. يك لحظه افتادن خاكستري كه رو سر سيگار سنگيني مي‌كنه نظرم رو به‌خودش جلب مي‌كنه. چهارانگشتي با نافم فاصله داره. يواش يواش قلش مي‌دم تا روي نافم... با انگشت خاكسترو توي نافم له مي‌كنم و انگشتم را اون تو پر مي‌دم.

خودتو مي‌بيني اون تو،‌ بين اون‌همه خاكستر، بين اون‌همه لجن و كثافت... همين‌جور انگشتو آروم اون تو مي‌چرخوني....

دلت مي‌خواد يه دستِ نرم يواش يواش بدنتو لمس كنه طوري كه موهاي بدنت سيخ بشن.
بازم چهره‌ي اسما مي‌آد جلوت... اگه بودش الان سرت رو پاهاش بود... اسما بود كه مي‌دونس چه وقت و چه‌جوري به موهات چنگ بزنه... همچين با موهات ورمي‌رفت و بازي مي‌كرد كه از تو مست و ملنگ مي‌شدي و حاضر نبودي اون لحظه رو با دنيا عوض كني.

پنجمين پك

انگاري غم جايي رو بلد نيس كه هرشب لاف و دشكاشو تو دل ما پهن مي‌كنه... وقتي فكرشو مي‌كني مي‌بيني آن‌قدر جغد شوم بدبختي از نردبون زندگيت بالا رفته، آن‌قدر درد و زجر كشيدي كه با درد و غصه انس گرفتي. آن‌قدر كه شاديا شادت نمي‌كنه و درد و غصه‌‌ست كه خوشحالت مي‌كنه... با درد و غصه هست كه احساس خوبي بهت دست مي‌ده... احساس مي‌كني هنوز زنده‌اي. احساس من‌بودن... وجودداشتن.

به پهلو مي‌چرخي. از سر تا نوك پات سوزن سوزني مي‌شه. تنهايي تو تمام وجودت رخنه كرده... تازه مي‌فهمي چقدر تنهايي... دلت مي‌گيره... يه آه عميق از ته دل مي‌كشي... كاش يه نفر بود، يه نفر كه مي‌شد باهاش درد دل كرد، يه نفر كه بفهمه چه مرگته... از روي ناچاري بلند بلند با خودت درد دل مي‌كني... وسط اين درد دل‌كردنا دلت برا خودت مي‌سوزه و مي‌زني زير گريه... از صداي گريه‌ي خودت بدت مي ‌آد... از خودت متنفر مي‌شي... از اين وضع حالت بهم مي‌خوره.

مي‌فهمي چقدر احمقي و چقدر تنها.

اين زهرماري زده پاك داغونت كرده... مختو از كار انداخته. يك مدت كه ديگه همه كارا و حرفاتو پاي ديوونگيت مي‌ذارن... پاي بي‌عقلي‌ات حساب مي‌كنن... روي اين حسابم هر كاري خواستي مي‌كني و هر حرفي خواستي مي‌زني... كون لق‌شون...
هوس مي‌كني يك گشتي تو خيابونا بزني... صورتتو مي‌شوري و لباستو مي‌پوشي. توي همين حين كه لباساتو مي‌پوشي... يه يأس بي‌نهايت با عمق وجودت ضرب مي‌شه... مي‌بيني هيچ روزنه‌ي اميدي... هيچ نكته‌ي مثبتي تو زندگيت وجود نداره كه دلتو به اون خوش كني يا به هواي اون قدم ورداري... مي‌بيني تقديرت به تدبرت چربيده. مي‌بيني تنها رفيقت سايه‌‌ته... مي‌بيني تنها كست بي‌كسيته... مي‌بيني تنها رفيقي كه هيچ‌وقت تنهات نذاشته و هميشه و همه‌جا باهات بوده تنهاييته....

چقدر دلم هواي بارونو كرده... چقدر دلم برا ماه رمضون تنگ شده... برا سحرهاش... برا ربناي قبل افطارش... براي شب آخر قدر.

منگ و بي‌هدف راه مي‌افتي... تو صورت آدمايي كه از روبه‌رو مي‌آن خيره مي‌شي... مي‌خواي از چهره‌شون، از چين و چروكاي صورتشون درون و بيرون‌شونو بخوني... ببيني مي‌فهمن يا نمي‌فهمن... ببيني زجر كشيده‌ن يا نه... ببيني تنهان يا نه.
مغازه‌ي لوكس‌فروشي ماشين چند قدم پايين‌تره... پشت ويترين خيره مي‌شي به ضبط‌ها، به باندا و هزار وسايل تزييني ديگه‌اي كه اون تو هست... يادت مي‌آد ديروز همين موقع‌ها يه مرد و يه زن و يه بچه اينجا بودن درست جاي تو... مرد اون ور پياده‌رو پشت به خيابان بود و بچه روبه‌روش وايستاده بود... بچه با گفتن يك دو سه دويد طرف باباش... باباش دستاشو واز كرد، بغلش كرد و انداختش توي هوا و گفت آ باريكلا.

اصلا پدر داشتن چه احساسي داره؟

صداي بوق ماشين به‌خودت مي‌آردت... يك آن عكس خودتو تو شيشه‌ي ويترين مغازه مي‌بيني... مي‌شي غيظ و غضب. دلت مي‌خواد با سر بري اون تو... تصميم مي‌گيري بري اون ور خيابان كه رفت‌وآمد و مغازه كمتره... نصف خيابونو كه رد كردي، ياد اون مي‌افتي... اسما، نه اون. اون كه چقدر دوستش داشتي... اون كه شده بود تمام عشقبازي و نظربازيت... چقدر الكي همه چيزو خراب كرد... چقدر بهت دروغ گفت...
براي اينكه چيزي رو از دست بدي، بايد اول مال تو باشه. اون از همون اولشم مال تو نبود... از همون اول با ده‌تاي ديگه‌م بود... حالام كم‌ كمش با هيچكيم كه نباشه با همون ده‌تاي قبلي هستش. پس هيچ‌وقت مال من نبوده كه بخوام از دستش بدم، پس چيزي هم از دست ندادم.

چشاتو به هم فشار مي‌دي و سرتو چن بار چپ و راس مي‌كني كه ياد و هواي اون از سرت بپره. هيچ چيز اين دنيا واقعي نيست.

دوباره عكس خودتو توي شيشه‌ي بغل ماشين مي‌بيني... دلت مي‌خواد منفجر بشي. دلت مي‌خواد يه نارنجك قورت بدي و از درون متلاشي بشي... هزار تيكه بشي... دلت مي‌خواد با سر بري توي شيشه‌ي ماشين... دلت مي‌خواد خودتو بندازي جلوي ماشين بعدي و بميري... ولي يه حس عجيب شبيه پوچي... شبيه بي‌حوصلگي مانعت مي‌شه.
چه اين دنيا چه اون دنيا. جفتش يه گهيه.

همه‌ش اما و اگر. نمي‌دوني كي مي‌شه و چي مي‌شه. مثل خر توي گل موندي و داري بوكسوباد مي‌كني. مگه آخرش مردن نيس؟ شايد هم نمردي.

نه! ولي مردن حقه. شتريه كه در خونه‌ي همه مي‌خوابه... دير و زود داره، سوخت‌وسوز نداره. سوخت‌وسوزش همين دنياس، بايد بسوزي و بسازي. البته اين شتري كه در خونه‌ي همه مي‌خوابه اكثر اوقات در خونه‌ي ما مي رينه. خسته شدم. از نفس‌كشيدن خسته شدم. اسم منو از من بگير/ تشنه‌ي معني منم... سنگينه بار تن برام/ ببين چه خسته مي‌شكنم.

دلت مي‌خواهد درد بكشي... دلت مي‌خواهد كتك بخوري... بدنت كبود بشه و با هر فشار استخونات تير بكشن. يه درد عميق، يك دردي كه تموم بدنتو حال بياره، مثل موقع‌هايي كه چكش مي‌خوره رو انگشتت، مثل موقع‌هايي كه دندونت درد مي‌گيره. نه، بيشتر مثل اونايي كه سنگ كليه دارن... كليه درد دارن... دلت مي‌خواد خرد و خمير بشي... خون بالا بياري... دلت مي‌خواد بميري... تموم بشي... يه مردن مخصوص... جوري كه هيچيت نمونه حتا روحت... روحتم بميره... ديگه وجود نداشته باشي... چه تو اين دنيا چه توي اون دنيا... به‌كل محو بشي... يك نيستي كامل.

+ نوشته شده توسط كريچ چوپان فر در شنبه 1386/06/17 و ساعت 23:28 |

همه ما خاطرات تلخ و شيرين زيادي از بيت الخلا داريم . اگرچه شايد هيچ گاه اين خاطرات را جايي بازگو نكنيم اما به هرحال اين مكان با ارزش بخش مهمي از خاطره جمعي نوع بشر را تشكيل مي دهد. Wc دو كلمه اول نام و فاميل رئيس دولت بريتانيا يعني وينستون چرچيل آشنا ترين كلمات براي نوع بشر در قرون اخيره است .

القصه يك روز كه براي ديدار با خانم سيمين دانشور به بيمارستان پارس رفته بودم كه ترخيص بانوي ادبيات ايران بيش از اندازه معمول به درازا كشيد و ما در اين اثنا دچار مشكلاتي شخصيتي شدم و به سرعت سراغ وينستون چرچيل (wc)را گرفتم و من را به راهرو بيمارستان رهنمون شدند.

دستشويي از آن نوع سرويس بهداشتي هاي دو دره و به اصطلاح تو در تو بود كه در اولي دستشويي و در دومي گلاب به رويتان آن ديگري قرار دارد. خلاصه بعد از ورود در اولي را كه فقلش خراب شده بود و به جايش چفت و بست فلزي گذاشته بودند را بستم و براي جلوگيري از سقوط تلفن همراه در چاه دستشويي آن را از جيبم در آؤردم و روي جا صابوني سابق و جاموبايلي فعلي گذاشتم و برخي ديگر از محتويات خطرناك جيب را خالي كردم و وارد بيت دوم شدم و نمي دانم چه دليلي داشت كه اين در دومي را هم فقل كردم و مشغول شدم. اندكي بعد از رهايي از تشويش مذكور ومرتب كردن لباس قصد خروج از آن مكان موهوم را داشتم كه ديدم اي دل غافل درب باز نمي شود و من هرچه به قفل دركلنجار مي روم فايده ندارد و اين لاكردلار درجاي خود هرز مي چرخد و باز نمي كند . دراين جا بود كه به خودم دو صد لعنت فرستادم و با خودم گفتم احمق جان چرا اين در زا بعد از چفت و بست كردن در اولي ديگر بستم .

چند لحظه اي هاج و واج به بررسي و تحليل شرايطي كه در آن گير كرده بودم پرداختم كه به اين فكر افنادم مي توان به موبايل ديگر همراهم كه براي عكس گرفتن از خانم دانشور به بيمارستان آمده بود زنگ بزنم و كمك بخواهم اما وقتي دستم را داخل جيب شلوارم كردم متوجه اي بابا موبايل را هم پشت در اولي جا گذاشته ام و به نظر مي رسد هيچ راه گريزي وجود ندارد تا اينكه متوجه پنجره هواكش بيمارستان شدم بلافاصله در آن راباز كردم و با ناباوري با ديواري مواجه شدم كه روبرويم بود و در حقيقت اين هواكش نبود بلكه دربچه اي بود براي قراردادن وسايل نظافت و اگر بدانيد آنقدر لعنت فرستادم به روح مرده و زنده آن احمق هايي كه دستشويي هاي بدون هواكش مي سازند. ديگر احساس زنداني شدن بد جوري سراغم آمده بود. با خودم گفتم من در اين مكان مي پوسم و مي ميريم و محال است كسي خبر شود...

نمي دانم تاكنون در مكاني چنين تنگ و تاريك كه گذار هيچ بني بشري هم به اون نمي افتد گير كرده ايد ؟ اگر جوابتان منفي است من بيهوده مي كوشم احساسي را كه در آن لحظه داشتم برايتان شرح دهم.
خلاصه يك ربعي همينطور ايستاده بودم و داشتم سكته مي كردم از روي استيصال سرپا نشستم و به فقل در زل زدم و به ناگاه مثل ديوانه ها شروع كردم به داد و هوار كردن و كوبيدن به در توالت اگرچه مي دانستم فايده اي ندارد چون اين دستشويي در پرت ترين جا ها است و زودترين زماني كه ممكن است كسي متوجه گير افتادن من در آنجا شوم زماني است كه جنازه من بو گرفته باشد ....

البته نمي خواهم دردسرتان بدهد و همانطور كه مي دانيد من بالاخره از آن مكان نجات پيدا كردم وگرنه شما الان خواننده اين سطور نبوديد اما خارج شدن من از آن مكام مخوف آنقدر مضحك و احمقانه است كه گير افتادن در چنين مكتان خوفناكي آن هم اينگونه كه :

يكبار ديگر فقل در را امتحان كردم و دوباره عقلم به كار انداختم كه آخه بدبخت فقلي كه هرز مي چرخد و نمي تواند دري را باز نكند به همان ترتيب هم نمي تواند دري را قفل كند و اصلا من در آنجا گير نكرده ام. نمي دانيد با اين حس نفس عميقي كشيدم و حالا ميتوانم بگويم كه آزادي چه نعمت بزرگي است.

+ نوشته شده توسط كريچ چوپان فر در جمعه 1386/06/16 و ساعت 22:12 |




قدرت جادویی چشم



قدرت جادویی چشم ها چیزی نیست کخ به راحتی بتوان از آنها گذشت. از قدیم گفتند که خیلی

چیزها را می توان از چشم طرف مقابل بفهمید. به تازگی روانشناسان با انجام تحقیقات گسترده به

دستاورده های بزرگی رسیده اند و تا حدی از جادوهای این عضو بدن انسان پرده بردای کردند. البته

تشخیص حرکات چشم تمرین و ممارست نیاز دارد زیرا افراد حرکات چشم بسیار کند و آرام مختصر

زیرکانه یا تعمدی دارند که اغلب اوقات ارزیابی چشم را پیچیده و دشوار می گرداند. حرکات چشم ها

نشان دهنده آن است کخ فرد چگونه می اندیشد.آیا وقایع گذشته و یا آینده را در تصور خود

می پپروراند و صدایی را در باطن خود دوباره می شنود و یا صدای جدیدی را در ذهن خود می آفریند.

در دلش با خود حرف می زند و یا تو جهش معطوف به احساساتش می باشد. به منظور رمزگشایی

حرکات چشمها صورت را به 3 بخش بالایی و میانی و پایینی در ذهن خود مجسم کنید و اکنون مجددا

آن 3 بخش را از وسط به 2 قسمت چپ و راست تقسیم کنید.

حرکات چشم به سمت هر یک از این 6 منطقه را می توان این گونه تسفر کرد.

بالا: دیداری

وسط: شنیداری

پایین : تکلم و احساسات

سمت چپشان مربوط به اطلاعات یادآوری شده و سمت راستشان مربوط به منظور دستیابی به مناطق مرتبط با حواس 5گانه مغز به طور غیر ارادی چشمانش را به جهات مختلف حرکت می دهد.

چشم ها بالا و چپ

نیمکره غیر برتر تجسمات فکری تصور ذهنی یادآوری شده دستیابی به خاطرات بصری

چشم ها بالا و راست

نیمکره برتر تجسمات فکری, تصویر ذهنی خلق شده, قوه مخیله

چشم ها وسط و چپ

نیمکره غیر برتر پردازش حس شنوایی. دستیابی به خاطرات صداها

چشم ها وسط و راست

نیمکره برتر پردازش حس شنوایی. تجسم صداهای جدید

چشم ها پایین و چپ

ندای درون.گفتگو درونی.ایجاد کلام

چشم ها پایین و راست

احساسات,حس لامسه , دستیابی به احساسات و عواطف, احساسات سردی و گرمی,درد, فشار,

حرکت و جاذبه چشم ها مستقیم به سمت روبرو دسترسی سریع و آنی به تمام اطلاعات حسی,

حالا کاربرد اینها چیست؟

دانستن تمام این چیزها یک ویژگی بارز را در خود دارد کهمی توان به 4 مورد اساسی اشاره کرد.

1- موثر و مفید بیاندیشید

از آنجایی که حرکات چشم سبب تحریک بخشهای متفاوتی از مغز می گردد. بنابراین شما را در

اندیشیدن بهتری یاری می کنند .

برای مثال هنگامی که از شما پرسیده می شود که آخرین فردی که امروز ملاقات کردی چه کسی

بود؟ شما با حرکت دادن

چشم ها به سمت بالا و چپ می توانید بهتر به خاطر بیاورید.

2-بدانید چه زمانی باید سکوت کنید.

هنگامی که فردی در حین انجام حرکات چشم است و شما نیز همزمان صحبت می کنید..رشته افکار

وی از هم می پاشید که سبب تاخیر و کندی ارتباط متقابل و سردر گمی و رنجش آن فرد نسبت به

شما خواهد شد.

3- حریم شخص افراد

افرادی که شیوه تفکرشان وابسته به اطلاعات بصری می باشد به حریمشخصی زیادی نیاز دارند.

مایلند از شکا به اندازه کافی فاصله بگیرند تا قادر باشند خیلی خوب شما را مشاهده کنند. زیرا با نگاه

کردن به شما اطلاعات بسیاری را گردآوری می کنند, بنابراین دور از آنها نشسته و بایستیدوافرادی

که احساسی می اندیشند مایلند به حد کافی نزدیک باشند با با شما تماس داشته باشندو که این

کار را با زدن به بازوهای شما و یا کارهایی از این قبیل بروز می دهند. همچنین افرادی که یادگیری

وتفکراتشان وابسته به اطلاعات شنیداری است کمترین توجهی نسبت به وجود شما و حرکات

جسمانی شما ندارند زیرا که تمام توجهشان مطلوب به جزییات و صحت اطلاعات مبادله شده و تحلیل

ان می گردد.

چشم بر هم زدن های مکرر و یا حتی بستن چشم ها به مدت چند ثانیه در هنگام بحث و گفتگو

پیرامون مسائل پیچیده از ویژگی های اخلاقی آنان است

4- دروغگو را شناسایی کنید

هنگامی که مشاهده کردید شخصی در پتسخ به شما به بالا و سمت راست چشم می دوزد احتمالا

در فکر فریب و یافتن پاسخ ساختگی می باشد.
+ نوشته شده توسط كريچ چوپان فر در جمعه 1386/06/16 و ساعت 6:53 |
يادمان رفت كه عاشق بوديم

چند بار بگويم وقتي دست و صورتت را مي‌شويي، حوله خيست را نينداز روي تخت؟

واي. . . دوباره جوراب‌هايت را پرت كردي گوشه اتاق؟

نمي‌تواني وقتي داري دست و صورتت را مي‌شويي يك آبي هم به جورابت بزني؟

چند بار به شما بگويم من‌اين رنگ را دوست ندارم. تو اصلاً به احساسات من توجهي نداري؟

موقعي كه حرف مي‌زنم حواست كجاست؟

بله بله، گفتم برايت ماشين ظرفشويي مي‌خرم، اما الان نه، تا كي بايد ظرف‌ها توي دستشويي بماند؟ من از ظرف شستن متنفرم چند بار بايد اين را تكرار كنم.

اينها جملاتي است كه ممكن است بين هر زن و شوهري رد و بدل شود. گاهي‌اين‌قدر از دست همديگر عصباني مي‌شوند كه اصلا يادشان مي‌رود گذشته‌ها، شايد هم يك روز قبل چه خاطرات خوبي با هم داشتند.
كارهاي پيش پا افتاده روزمره گاهي آنقدر زن و شوهر را از هم دور مي‌كند كه باعث مي‌شود حتي حرف‌هايي به يكديگر بزنند كه روز اول آشنايي حتي به خواب هم نمي‌ديدند طرفش بروند. در زندگي مشترك روزمره، چيزهايي فراموش مي‌شود كه روزي برايشان باارزش‌ترين چيزهاي دنيا بود.

خستگي، بي‌حوصلگي و سختي‌هاي زندگي، گاهي باعث مي‌شود هر كدام از زوج‌ها نتوانند آن طور كه بايد وظايف خود را در خانه انجام دهند و ‌اين، ممكن است باعث عصبانيت هر كدام از آنها شود.

بنابراين، چه خوب است در‌اين مواقع به جاي تمركز روي ضعف‌ها و اشتباهات همديگر، كمي به خودمان فكر كنيم كه اگر ما جاي همسرمان بوديم، چه كار مي‌كرديم. راه‌هاي زيادي براي استحكام و پايدار ماندن روابط زن و شوهر وجود دارد كه اگر هر از گاهي آنها را يادآوري كنيم، زندگي‌مان زيبا مي‌شود درست مثل روزهاي اول؛ شيرين.

به جاي نشستن و فكر كردن به كارهايي كه شما را ناراحت مي‌كند، چه خوب است كمي به اشتباهاتتان فكر كنيد.

چند تمرين...

با انجام ‌اين تمرين‌ها و با افكار مثبت، مي‌توانيد روابط خود و همسرتان را مثل روزهاي شيرين زندگي تغيير دهيد.

بنشين و با خودت كمي فكر كن

به ‌اين سؤالات كمي فكر كنيد و با خودتان صادق باشيد؛ وقتي از همسرتان هديه مي‌گيريد در ازاي آن براي همسرتان چه كرده‌ايد؟سعي كنيد بيشتر از آنكه در انتظار دريافت چيزي از همسرتان باشيد، چيزي به او ببخشيد.

اگر هدف شما ‌ايجاد حس رضايت و خوشبختي در همسرتان باشد، مطمئن باشيد، فرصت‌هاي بي‌شماري براي رسيدن به اهداف پيدا خواهيد كرد. در اين صورت، شما هم از لطف و محبت همسرتان برخوردار خواهيد شد. چون آدم‌ها همواره سعي مي‌كنند خوبي‌هاي ديگران را جبران كنند.

در ذهنتان خيال‌پردازي كنيد

اين به معني خيالبافي و ساختن چيزي دور از ذهن نيست. در ذهن خود تجسم كنيد اگر‌اين كار را براي همسرم انجام دهم حتماً خوشحال خواهد شد يا اگر آن كار را انجام ندهم او بيشتر خوشحال مي‌شود.

از همسرتان انتظارات غيرواقعي نداشته باشيد.

اجتناب از انتظارات غيرواقعي مي‌تواند از بروز بسياري از درگيري‌ها، عصبانيت‌ها و سرخوردگي‌ها جلوگيري كند. او را با خواسته‌ها و دستورهاي خود اسير نكنيد. وقتي كاري از او مي‌خواهيد، خودتان هم در عوض، كاري كه او دوست دارد، برايش انجام دهيد.

سرزنش نكنيد

هرگز همسر خود را سرزنش نكنيد و متلك‌بارانش نكنيد. حتي نگاه سنگين به او نكنيد. مواقعي را به خاطر آوريد كه او شما را ياري مي‌كرد و در سختي‌ها همراهتان بود.

هنگام بروز اشتباهي از جانب همسر خود، سعي كنيد روشي را در پيش بگيريد كه از تكرار ‌اين اشتباهات جلوگيري كند.

كلمات زيبا به هم بگوييد

سعي كنيد به گفتن كلمات زيبا به همسر خود عادت كنيد. هر زمان كه همسر شما كاري برايتان انجام داد، حتما با احساس از او تشكر كنيد. سعي كنيد از كلمات و جملاتي به غير از متشكرم استفاده كنيد. مثلاً جملاتي مثل تو من را غافلگير كردي، خيلي خوشحالم از ‌اينكه به فكرم هستي، ازت متشكرم. البته تشكر كردن با جملات ساده تاثير مثبتي دارد، اما جمله‌ها و عبارت‌هاي تازه مي‌تواند روح تازه‌اي به حال و هواي شما بدهد.

به راه‌هايي فكر كنيد كه مي‌تواند همسرتان را نسبت به انجام كارهايي كه دوست داريد، ترغيب كنيد. اگر ‌اين روش مؤثر نبود روش‌هاي ديگر را آزمايش كنيد و به ياد داشته باشيد كه تحسين و تعريف و تشكر به‌موقع، در همسر تان يك انگيزه قوي ايجاد مي‌كند.
حرف بزنيد

در مورد روزهاي اول آشنايي‌تان و ويژگي‌هايي كه سبب شده نسبت به هم علاقه‌مند شويد، حرف بزنيد. دقت كنيد كه اگر ويژگي‌هاي خوب خود مثلا ويژگي‌هاي ظاهري تان را از دست داده‌ايد، در مورد آنها با هم حرف نزنيد.

به جاي آن، سعي كنيد صادقانه درباره ويژگي‌هاي مثبت روحي و شخصيتي خود با هم گفت‌وگو كنيد. زماني در روز يا در هفته را فقط به خودتان اختصاص دهيد؛ به پارك برويد و هيچ‌كدام از فرزندانتان را با خود نبريد.

هيچ وقت احترام گذاشتن نسبت به يكديگر را فراموش نكنيد. احترام به افكار، عقايد و ديدگاه همسرتان باعث مي‌شود او هم همين احساسات را نسبت به شما پيدا كند. درست است كه نظر‌ها و سليقه‌هاي شما با هم فرق دارد، اما هيچ‌گاه نبايد اجازه بدهيد‌اين اختلافات روي عشق و احساسات شما تاثير بگذارد.
+ نوشته شده توسط كريچ چوپان فر در جمعه 1386/06/16 و ساعت 3:35 |


آمار نشان مي دهد كه 14 درصد متكديان جمع‌آوري شده در طرح ساماندهي متكديان (ظرف ارديبهشت 85 تا كنون) تحصيلات ديپلم و بالاتر داشته‌اند و مجموعا اين افراد مبدع شيوه‌هاي جديد تكدي‌گري بوده‌اند.


خبرگزاري ايسنا در گزارشي كه به پديده گدايي اختصاص داده، با اعلام آمار فوق، د ررابطه با پديده متكديان تحصيل كرده مي نويسد: مرد با كت و شلوار موقري جلو مي‌آيد و كاغذي را نشان مي‌دهد و مي‌گويد: «اين مدرك ليسانس كشاورزي منه! دو ساله كه فارغ التحصيل شدم اما كار ندارم، آمدم تهران دنبال كار، اما پولم تموم شده و توي خيابون سرگردان شدم! لطف كنيد كمي پول قرض بديد، من حتما اون رو به شما پس مي‌دم!»


به گزارش ايسنا، طبق آمارهاي رسمي شهرداري و استانداري تهران تنها 39 درصد متكديان جمع‌آوري شده بي‌سواد هستند و بيش از 60 درصد آن‌ها را افراد با سواد تشكيل مي‌دهند.
+ نوشته شده توسط كريچ چوپان فر در پنجشنبه 1386/06/15 و ساعت 21:36 |


Powered By
BLOGFA.COM