تبليغاتX
يار بي وفاست {केरेचोक&ओमेइरा}{faithless}
خاطرات سفر دوبي

بار آخري كه به دبي سفر كرده بودم سال 1381 بود ،آنزمان از پيشرفت هاي چشمگيري كه اين اميرنشين كوچك خليج فارس در زمينه ايجاد بازار تجارت ،گذر از سنت گرايي به مدرنيسم و توفيق در جذب توريست از كشورهاي مختلف جهان كسب كرده بود ، شگفت زده بودم و حال كنجكاو بودم ببينم اين چهار پنج سالي كه دبي را نديده ام اين كشور كوچك عربي چه شمايلي يافته است .Go to fullsize image

بعد از كلي جابجايي پرواز و هتل هاي رزرو شده توسط آژانس هاي مسافرتي و هربار دريافت مبالغي به بهانه هاي گوناگون و منت گذاشتن اينكه تا آخر ماه رمضان پروازها جا نميدهد و ما براي شما از كنسلي ها استفاده كرديم و غيرو كه از شگردهاي كاسبكارانه آژانس هاي مسافرتي است ،بلاخره موفق به اخذ بليت و تهيه ويزا طي يك مدت 48 ساعته مي گرديم .

ساعت 4 بعداز ظهر روز سه شنبه متقارن با شب ميلاد امام زمان (عج ) راهي فرودگاه مي شويم .بعلت اينكه فرودگاه جديد در شصت هفتاد كيلومتري پايتخت قرار دارد و بهرحال يادگاري از سازندگي در دوران اصلاحات است! مدت مديدي را در ترافيك سنگين بسر مي بريم .نمي دانيم چه ذهن هوشمند و نابغه اي بوده كه تشيخص داده فرودگاه بين المللي پايتخت كشور در هفتاد كيلومتري آن شهر باشد كه بهرحال بگذريم .زياده دراين باره سخن بگوييم دوستان ما را به تكرار مكررات متهم خواهند كرد .بهرحال خدا پدر باعث و باني اش را بيامرزد ! كه اينقدر به فكر رفاه مردم در اياب و ذهاب بوده است و جاي شكرش باقي است كه انقدر بهرحال انقدر عقل داشتند كه فرودگاه بين المللي تهران را در بندرعباس سازندگي !! ننمايند .

بعلت اينكه شب عيد است و مردم هم راهي جمكران قم هستند خيابان هاي پايتخت بشدت شلوغ است .بدون شك اگر همياري يكي اردوستان نبود از پرواز جا ميمانديم چراكه صندلي هاي خالي هواپيما از تعداري از پرواز جاماندگان خبر ميداد .

بعلت ترافيك و شلوغي پرسنل هواپيما نيز با تاخير مي رسند و پرواز با نيم ساعت تاخير صورت مي گيرد .ولي هواپيماي بوئينگ 727 شركت هواپيمايي آسمان از خلبان دانا و فهميده اي برخوردار است كه ضمن خوشامدگويي به مسافران وتبريك شب عيد مكررا از آنها بابت اين تاخير پوزش مي طلبد . خلبان هر موقع كه فرصت برايش مهيا مي شود از طريق بلندگوي هواپيما به صحبت با مسافران مي پردازد .في المثل دقايقي كه از پرواز مي گذرد به مسافران خبر ميدهد كه هواپيما اكنون دارد از روي مسجد جمكران قم مي گذرد و از آنها ميخواهد ازطريق پنجره هاي سمت چپ هواپيما ونگاه به جراغ هاي سبز رنگي كه از سطح زمين سوسو مي زند مسجد جمكران را ملاحظه نمايد . كمي بعد اطلاع مي دهد كه هماپيما بار ارتفاع 32000پا وبا سرعت نهصد كيلومتر عازم دبي است درحاليكه از دبي گزارش مي رسد هواي دوبي در اين وقت از شب 36 درجه سانتيگراد بالاي ضفر است كه اين خبر رنگ از رخسار همه مي پراند .!

هواپيما همچنان مشغول پرواز است كه بناگاه روسري چندتا از خانم هاي ايراني سر ميخورد و پايين مي افتد كه بلافاصله ميهماندار هواپيما به آنها تذكر ميدهد كه هنوز در خاك ايرانيم و به دبي نرسيده ايم .!

وقتي روسري يكي از اين خانمها افتاده بود هموطن جواني حدودا سي ساله و درشت اندام با گفتن جمله آخ جون ! شروع شد از خود ابراز احساسات نشان ميدهد .دوست بغل دستي اش مي گويد چيه ؟هنوز نرسيديم به دوبي تو وحشي شدي !؟ و وي در پاسخ مي گويد هنوز وحشيگري منو نديديد رسيديم اونجا من حيات وحش ام رو تو اين دو سه روز بهت نشون ميدم .!

بهنگام صرف شام آقايي كه بغل دست من نشسته نوشابه اش را توي ليوان مي ريزد و بجاي انكه آنرا صرف نمايد روي شلوار بنده دمر مي نمايد ! بجاي يك معذرت خواهي ساده دستمال كاغذي و روزنامه اي را ميدهد تا من روي صندلي خيس شده بكذارم و بنشينم .نگاهي به او مي افكنم مي بينم پنجاه شصت سالي از او گذشته و سنش از پوزش خواهي و رسم ادب گذشته است . در دل بخود مي گويم بيا هنوز هيچي نشده از زمين و آسمان برايم مي بارد .هي ميخواهم برگردم و به اين آقا بگويم نمي شد حالا كلاس نمي گذاشتي و نوشابه را توي همان شيشه تناول مي نمودي ولي رعايت سن و سال او را مي كنم و مي گويم بهرحال ما هم كه به اين سن وسال برسيم از اين دست و پاچلفتي ها داريم و بهتر است براي فرداي خودمان هم شده امروز رعايت سن وسال و بزرگي آنها را بنماييم .

وقتي به فرودگاه دبي مي رسيم ابتداء وارد قسمت معاينه چشم مي شويم .آن دو دفعه قبل هم كه به دوبي آمده بودم همينطور بود .نمي دانم براي چه اين كار را مي كنند درحاليكه اين مقوله بقول يكي از هموطنان جهانگرد در فرودگاههاي هيچ كشور دنيا انجام نمي شود . در اين مرحله مسافر بايد چشمش راداخل يك چشمي قرار دهد و مانيتور بالاي اين چشمي چشم اورا در ابعادي وسيع به نمايش مي گذارد . خانمي كه جلوتر از من براي معاينه چشم مي رود نمي دانم مسئولين اين قسمت در چشم هاي او چه ديده اند كه از او ميخواهند چندبار اين كار را تكرا نمايد .دست آخر او عصبي شده و زبان به اعتراض مي گشايد و مسئول اصلي اين قسمت به جدي يا شوخي بزبان فارسي به او مي گويد :آخه چشات قشنگه ،ميخواهيم زياد ببينيمش آن خانم با اعصبانيت مي گويد پس اينو بگين !

بعد از كنترل گذرنامه و ويزا و گرفتن چمدان ها بيرون فرودگاه مي رويم ليدرهاي تورها خيلي هايشان آمدند و خيلي هايشان نيامدند .از اينرو برخي مسافران سرگردان مي مانند و نمي دانند چكار كنند .

اما خوشبختانه از هتل ما براي بردن مسافران آمده اند .من به همراه دو دختر كم سن وسال حدود بيست تا بيست وچهارسال عازم هتل مي شويم .آن دو دختر تنها به دبي آمده اند و وقتي به آنها مي گويم خروج زنان زير سي سال از كشور ممنوع است شما چطور آمده ايد مي گويند ما توي آژانس پارتي داشتيم !! يكي از دختران مي گويد مثلا امشب شب عيد هست چرا اينجا مثل ايران جشن و چراغاني نيست !؟ به او توضيح مي دهيم كه اكثريت اهالي امارات و دوبي از اهل سنت هستند و اعتقادي به اين مقوله ندارند . در طول مسير بين فرودگاه و هتل آنها را از خطرات و مزاحمت هايي كه ممكن است براي آنها بوجود بيايد اگاه مي كنم و به آنها مي گويم حال كه تنها سفر كرده اند رعايت حداكثر احتياط را بنمايند ،آنها نيز تشكر مي كنند و بعد از رسيدن به هتل به اطاق مربوطه مي روم .

باخود مي انديشم اين دختران چگونه جرئت مي نمايند بدون همراه مرد به كشورهاي بيگانه سفر كنند .البته گرچه امنيت در دبي فوق العاده است بطوري كه هر دختر جواني نيمه شب در خيابان به تنايي هم قدم زند هيچكس جرئت نمي كند مزاحم آنها شود مگر هموطنان خودمان !آنهم هموطنان توريست نه ايرانياني كه سالهاي مديد است در دبي اقامت دارند . سال قبل هم كه به تركيه رفته بوديم دو دخترتنهاي ايراني در ميان مسافرين هتل ما بودند كه آنها بمانند دو دختري كه قبلا اشاره كرده ام دختران نجيبي نبودند و هر شب دو جوان ايراني يا ترك بدنبال آنها مي آمدند و آنها را باخود مي بردند ! بطوري كه صداي ليدر تورمان درآمده بود و بمن ميگفت اينها باعث آبروريزي ما هستند معمولا هم توي مسافرين ما چندتايي از اينها وجود دارند .بعضي ايراني هايي مي آيند اينجا كه آدم افتخار مي كند بگويد اينها هموطن ما هستند و برخي هم مثل اين دخترها كه ماها را پيش ترك ها خجالت زده مي كنند . همانموقع به ليدرتور كه بچه نازنيني بود و نامش مهدي بود گفتم خب ،شماها چرا به اينها سرويس ميدهيد ؟ گفت بقول يكي از بچه ها يكي ميخواد ... يكي هم ميخواد ... ما چكاره ايم .

بگذريم .زماني كه اطاق هتل را تحويل گرفتم ساعت از نيمه شب گذشته بود و من خواب به چشمانم نمي آمد .حوصله قدم زدن در خيابان ها را نداشتم .تصميم گرفتم خودم را به يك ديسكوي ايراني برسانم تاببينم در آنجا چه خبر است .اين بود كه نيمه شب هتل را به مقصد آن ديسكو ترك نمودم .و...



تصميم مي گيرم اين دو سه شب را در ديسكوهاي ايراني بگذرانم تا با استماع موسيقي زنده كمي تمدد اعصاب نمايم .بعد از يكسال عاقلانه زندگي كردن ميخواهم چند روزي دم را غنيمت شمارم تا براي ادامه زندگي از انرژي و انگيزه لازم برخوردار گشته و خستگي هاي جسمي و روحي را براي چند روزي از تن بدر نمايم كه بقول نويسنده اي چه سخت و دشوار است عاقلانه زندگي كردن ! آدم هرچند وقت يكبار بايد عقل را به تعطيلات بفرستد تا ببيند فارغ از دنياي درون در خارج از ذهن آدمي چه وقايعي در حال وقوع است .

خودم را با تاكسي به ديسكو مي رسانم .مهماندار ديسكو را مي بينم كه همان چهره 5 سال پيش را دارد بدون انكه خم به آبرو آورده باشد يا چروكي بر صورتش افتاده باشد يا اينكه تار مويي سپيد كرده باشد ،باخود مي گويم زيستن در فضايي شاد انسان را اينگونه شاداب و جوان نگه مي دارد و اين غم ها و حسرت ها و آرزوهاي آرزومانده و حسرت هاي مانده به دل و آرمان هاي باخته و اميد هاي برباد رفته است كه آدمي را پير و فرسوده مي سازد و اگر از بيرون آدمي را نشكند ازدرون خرد و ويران مي سازد .

مهماندارديسكو مرا به ميزي راهنمايي مي كند .بعد به همراه گارسون زني به نزد من مي آيد و مي گويد چي ميخوري ؟

مي گويم :هيچي !

مي گويد : اينطوري نميشه ،بايد يه چيزي بخوري .

مي گويم : پس براي من نوشابه غيرالكلي بياوريد .

كمي شك مي كند و مي پرسد چرا ؟

با گفتن اينكه من دچار ميگرن هستم و الكل براي بيماران ميگرني زيان آور است اورا از سر وا مي كنم و آنها هم به آوردن آب پرتقال همراه با كوكا براي من اكتفاءمي كنند .بعدا مي فهمم هشيار درجمع مستان نشستن چقدر دشوار است .

در ميان مشريان ديسكو همه نوع آدم يافت مي شود از عرب هاي دشداشه پوش گرفته تا عربها و ايراني هاي فكل كراواتي ،از زنان روسري پوشي كه حجاب اسلامي را كاملا رعايت نموده اند تا خانمها و دختر خانمهاي نيمه عريان و اجاره اي! ايراني كه گل سرسبد ميزهاي عرب ها هستند . برخي از آنها واقعا خوشگلند و من تاسف ميخورم كه چرا اينها بجاي ماواگزيني در چهارچوب يك زندگي آبرومندانه خود را اينچنين مبدل به كالاي مصرفي و وسيله عيش و عشرت ديگران و غريبه ها ساخته اند . بدون شك برخي از آنها فريب خورده اند بعضي ها از روي جاه طلبي به اين مقوله تن داده اند و برخي هم از روي فقر و استيصال كه يك نمونه آن را من در چند سال پيش شاهد بودم و از روي كنجكاوي در لابي هتل پاي صحبت و درددل يكي از اين زنان نشستم . او كه نامش اكرم بود برايم تعريف كرد كه وقتي ازدواج مي كند همسرش را بعد از چند سال در سانحه تصادفي از دست ميدهد در حاليكه يك پسر پنج ساله روي دستش مي ماند .او بناچار به صيغه رئيس متمول يك شركت خصوصي در مي آيد و روابط آنها تا جايي پيش مي رود كه اكرم مي پندارد رسما در جرگه خانواده آن مدير قرار گرفته و بزودي عروس آنها مي گردد . بعد از يكسال كامجويي از اكرم مدير آن شركت وي را دك مي نمايد و او هم با حيله زن ارايشگري به دام باندهاي فحشاء مي افتد و سر از دوبي در مي آورد . او در حاليكه در بازگويي خاطراتش مرتب اشك ريخته و به سيگار پك مي زد مي گفت حالا در اينجا چند نفر هستيم كه در خانه يك پيرزن زندگي مي كنيم و شب ها در ديسكوها به انتظار مشتري مي نشينيم . اكرم بعد از بازگويي خاطراتش از من براي رهايي از اين منجلاب تقاضاي كمك كرد .علي رغم ميل باطني به او جواب رد دادم و گفتم من يك تنه نمي توانم با باندهاي خطرناك و مافيايي كه كارشان تجارت فحشاءاست دربيفتم .اينطوري تو كه نجات نمي يابي هيچ خودم هم از دست مي روم !

بگذريم

بوي قليان هاي اسانس دار همراه با بوي انواع عطرها و ادكلن ها باضافه بوي الكل كه در فضا ي ديسكو پخش شده محيط را نفساني و شهواني مي سازد . خوانندگان ديسكو هم با طيف گسترده اي از آوازها ميهمانان را سرگرم مي سازند در ميان آهنگهايي كه آنها اجرا ميكنند و آوازهايي كه مي خوانند از وايسا دنيا من ميخوام پياده بشم محمدرضا صادقي گرفته تا آهنگ دشتي بيا يريم كوه كه مهران مديري در تيتراژ سريال شب هاي برره خواند تا ترانه لوس آنجلسي ابروميندازي بالابالا!! يافت مي شود .

دختران و زنان ايراني از ميزي به ميز ديگر مي روند و محفل آرايي مي كنند نمي دانم چه رابطه اي از قبل با برخي مشتريان داشته اند كه يا براي انها لب مي فرستند يا اينكه انها را كه عمدتا عرب هستند ولي ايراني هم در ميان آنها يافت مي شود ، صميمانه در آغوش گرفته ومي بوسند .لباس هايي كه پوشيده اند يا نيمه عريان است و يا اگر پوشيده است بشدت بدن نما است و تحريك كننده .ضمن انكه ميك آپ و آرايش هاي تند و غليظي نموده اند تا خود را از آنچه كه هستند زيباتر نشان دهند .

يك هموطن درشت اندام ايراني كه ميزش در جوار ميز من قرار گرفته مرتب از اين دختران ميخواهد سر ميز او بيايند و بعد به گپ زدن با آنها مي پردازد از فحواي صحبت هايش مي فهمم در حال چانه زني با آنهاست !خيلي بي ربط است ولي نمي دانم چرا مرا ياد آن نگره معروف سعيد حجاريان مي اندازد يعني همان نكره معروف " فشار از پايين ، چانه زني از بالا ،" مي بيند اينجا هم سياست رهايم نمي سازد .

آمد و رفت هاي دختران و زنان اجاره اي به سر ميز اين هموطن مرا كنجكاو مي سازد .ميخواهم سئوالي از او بكنم ولي مي ترسم برداشت زشتي از سئوال من نمايد و مكافات شود .بلاخره دل را به دريا مي زنم و به او ميگويم :

_ ببخشيد جناب ،جسارت نباشه ، قيمت اينها چقدر است !؟

مي گويد : خيلي گران ، از هزار درهم به بالا ( يعني به پول خودمان از دويست و شصت هزار تومان به بالا ! )

با خود مي انديشم قيمت اينها چهار پنج سال قبل تقريبا سيصد درهم بود .چرا در اين بخش اقتصادي !ناگهان با يك تورم سيصد درصدي روبرو شديم ! بطور حتم بانك مركزي طي اين چهار پنج سال در اعلام ميانگين تورم از رشد افسارگسيخته تورم در اين بخش غافل بوده است !در فكر خود غوطه ور هستم كه هموطني كه از او اين سئوال را پرسيدم رو بمن كرده و مي گويد :

مگه ميحواهي !!؟

مي گويم : خير ،پيشكش مشتريان ريز و درشت شان ، ما پول باد آورده نداريم كه خرج اتيناء و فعل حرام نماييم .

برنامه ديسكو ساعت 3 بامداد به پايان مي رسد و آنجا را به قصد هتل ترك مي نمايم .

منبع : وبلاگ در جستجوي حقيق
+ نوشته شده توسط كريچ چوپان فر در چهارشنبه 1386/06/14 و ساعت 14:52 |

....الهي تو بميري من نميرم

....سر قبرت بيام پارتي بگيرم

...الهي سرخك و اوريون بگيري

....تب مالت و بلاي جون بگيري

....الهي از سرت تا پات فلج شه

.... كمرت بشكنه دستت قلم شه

....الهي حصبه و ام اس بگيري

....سر راه بيمارستان بميري

.....الهي كور بشي چشمات نبينه

....بميري گم بشي حقت همينه

.....الهي آسم نوع آ بگيري

....هنوز كه زنده اي پس كي ميميري؟

....الهي همسر ايدزي بگيري

....بفهمي كه داري از ايدز ميميري
تقديم به Hmf
+ نوشته شده توسط كريچ چوپان فر در سه شنبه 1386/06/13 و ساعت 14:4 |


يك هفته پس از خلقت آدم:
چون حوا بدون پدر و مادر بود آدم اصلا مشكلي نداشت و چاي داغ را روي خودش نريخت.


پانصد سال پس از خلقت آدم:
با يه دونه دامن از اون چيني خال پلنگي ها ميري توي غار طرف.بلند داد مي زني:هاكومبازانومبا(يعني من موقع زنمه(
بعد ميري توي غار پدر و مادر دختره. با دامن چين چيني جلوت نشسته اند و مي گن:از خودت غار داري؟دايناسور آخرين مدل داري؟بلدي كروكديل شكار كني؟خدمت جنگ عليه قبيله ادم خوارها رو انجام دادي؟بعد عروس خانم كه اون هم از اين دامناي چين چيني پوشيده با ظرفي كه از جمجمه سر بچه دايناسور ساخته شده برات چاي مياره و تو مي ريزي روي خودت.


دو هزار و پانصد سال بعد از اختراع آدم:
انسان تازه كشاورزي را آموخته.وقتي داري توي مزرعه به عنوان شخم زدن زمين عمل مي كني با ديدن يه دختر متوجه ميشي كه بايد ازدواج كني.براي همين با مقدار زيادي گندم به مزرعه پدر دختره ميري .اونجا از تو مي پرسند:جز خوت كه اومدي خواستگاري چند تا خر ديگه داري؟چند متر زمين داري؟چند تا خوشه گندم برداشت مي كني؟ آيا خدمت در لشگر پادشاه رو به انجام رسانده اي؟
بعد عروس خانم با كوزه چاي وارد ميشه و شما هم واسه اينكه نشون بدي خيلي هول شديد تمام كوزه رو روي سرتون خالي مي كنيد.


ده سال قبل:
شما پس از اتمام خدمت مقدس سربازي به اين نتيجه مي رسيد كه بايد ازدواج كنيد و از مادرتان مي خواهيد كه دختري را برايتان انتخاب كند.در اينجا اصلا نيازي نيست كه شما دختر را بشناسيد چون پس از ازدواج به اندازه كافي فرصت براي شناخت وجود دارد.در ضمن سنت چاي ريزون كماكان پا بر جاست.


هم اكنون:
به دليل پيشرفت تكنولوژي در حال حاضر شما به آخرين نسخه ياهو مسنجر احتياج داريد.البته از"ام اس ان" يا "آي سي كيو"هم مي توانيد استفاده كنيد ولي انها آيكنهاي لازم براي خواستگاري را دارا نمي باشند . پس از نصب ياهو مسنجر به يك روم شلوغ رفته هر اسمي كه به نظرتان زيباست "اد" مي كنيد و با استفاده از آيكنهاي مربوطه خواستگاري را انجام مي دهيد . البته ياهو قول داده كه نسخه جديد داراي امكانات ازدواج و زندگي مشترك نيز باشد

khalvat
+ نوشته شده توسط كريچ چوپان فر در سه شنبه 1386/06/13 و ساعت 0:29 |

اگه سرت داد زدن آروم گریه کن. اگه بهت زور گفتن حتما قبول کن. اگه بهت توهین شد ساکت بمون. چرا؟چون دختری! چون به خاطر احساستی بودنت نیاز به بغض و گریه داری. چون به خاطر ضعیف بودنت نیاز داری که یه زورگو بالای سرت باشه. چون تو محکومی به مطیع و آروم و معصوم بودن. پس همه دارن احتیاجات تو رو برآورده می کنن! همه دارن بهت لطف می کنن! اما فاجعه اینجاس که گاهی این میون بعضی از خانومای واقعا محترم هم می خوان به نیازهات جواب بدن و برات زن بودن رو جا بندازن. و وای به حالت اگه فقط یه کم با اونا توی بعضی مسائل مخالف باشی.....
توی تاکسی نشستی. سمت چپ یه خانوم چاق چادری نشسته. پاهاشو طوری گذاشته که نمی تونی خودتو به سمت چپ بکشی. سمت راست یه پسر می شینه که از همون لحظه ی اول زن بودنت رو بهت یاداوری می کنه. چطوری؟ اینجوری که هی خودشو مرتب بهت نزدیک می کنه و تو باید خودتو اونطرف بکشی. انقدر ادامه پیدا می کنه که دیگه جایی نمی مونه. نفست رو حبس می کنی شاید با این کار کوچیکتر شی و جای کمتری بگیری حالا باید گرمای چندش آورش رو تحمل کنی و صدات هم در نیاد. چرا؟ چون دختر باید حیا داشته باشه. و اعتراض تو به همه اعلام می کنه که دارن به حقوقت تعرض می کنن. وای! چطور می تونی بذاری دیگران اینو بفهمن؟! مگه تو حیا نداری؟! توی ذهنت 2 تا راه رو بررسی می کنی. یا باید پیاده شی یا خودتو بیشتر جمع کنی. اگه پیداه شی دیگه معلوم نیست کی برسی تازه توی این سرما و مه ممکنه گیر یکی بدتر ازاون بیوفتی. پس خفه می شی و بیشتر می چسبی به زنه. ماشین به میدون می رسه. خانوم محترم همچین خودشو روت میندازه که فکر می کنی متوجه ی موقعیتت نیست. واسه ی همین با التماس نگاش می کنی به امید اینکه بفهمه و بهت کمک کنه. ولی انچنان نگاهی بهت میندازه که ازخودت خجالت می کشی. چرا؟ چون از نظر اون تو یه مفسد تمام عیاری! تو آرایش داری. مانتوت کوتاه یا تنگه موهات پیداس. کلا سر و وضعی داری که از نظر اون خودت می خوای که از بغل یه پسر بپری بغل اون یکی. نه! تو حتی محتاج ترحم هم نیستی!به فکر نجات خودت میوفتی. به پسره که دیگه داره میاد توی دلت نگاه می کنی. اصلا به روی خودش نمیاره. اما کم کم عقب نشینی می کنه و خودشو می کشه کنار. یه نفس راحت می کشی و دست به دامن خدا میشی: خدایا چرا این مسیر انقدر طولانی شد؟ خدایا ببخش که فلان کار رو انجام دادم. دیگه تنبیه من بسه. دیگه انجامش نمی دم. خدایا خواهش می کنم. خدایا این پول رو میندازم توی صندوق صدقات تو فقط یه کاری کن که زودتر تمون شه. خدایا....... یهو از جا می پری. آقا می خواد از توی جیب عقب شلوارش پول در بیاره این وسط یه لطفی هم یه تو میکنه. نگاش می کنی و سعی می کنی در کمال سکوت و در حالی که حیای دخترونه! رو حفظ می کنی بهش بفهمونی که اون منحوس ترین موجودیه که تا به حال دیدی. آقا چیکار می کنه؟ اینبار یه لبخند تحویلت می ده! حالا کاملا احساس یه سوسک رو درک می کنی وقتی زیر پا له می شه. به وجودت داره توهین می شه. به حقوقت داره تجاوز می شه. انسانیتت به تمسخر گرفته می شه. غرورت داره محو می شه تجاوز حتما این نیست که ببرنت توی یه خونه و هر بلایی خواستن سرت بیارن و بعد تبدیل بشی به یه زن بدون حق زندگی و زن بودن. اینم یه تجاوزه. علنی و آشکارا و در ملا عام! روزی هزار بار توی تاکسی و خیابون بهت تجاوز می کنن. به احساساتت. به شعورت به عاطفه ات به غرورت به معصومیتت به اعتقاداتت وبه دختر بودنت.
پسره دوباره از فکر درت میاره. با آرنج به پهلوت می زنه. نمی شه گفت می زنه در واقع نوازشت می کنه.
چی فکر می کنه؟ که دوست داری؟ که خوشت میاد؟ نه .می دونه که اینجوری نیست. از رفتار تو وچندین دختر قبلی خوب اینو فهمیده. پس می فهمی که در کمال آرامش داره جلوی چشم همه توهین و تجاوز به روح تو رو انجام میده. و تو میون اونهمه آدم راه نجات وپناهی نداری! دیگه جونت به لبت می رسه. توی چشماش نگاه می کنی و می گی درست بشین. و در جا پشیمون می شی. راننده از توی آینه خریدارانه نگاهت میکنه.2 تا پسر جلویی پچ پچ کنان می خندن و اون میون می شنوی که یکیشون می گه صد بار گفتم یه ماشین بگیر که صندلی عقبش خالی باشه.... و از اونطرف خانوم محترم آهسته میگه اگه بدت میومد که خودتو واسش درست نمی کردی!!!!
حس میکنی دنیا دور سرت می چرخه. احساس خفگی و لرزیدنی که نمی دونی از سرمای بیرونه یا توهین به مرز جنون می رسوننت.
تمام نیروت رو جمع میکنی و می گی : پیاده می شم آقا.
پسره وقتی می خواد پیاده شه انقدر میاد عقب که تک تک اعضای بدنت رو حس می کنه. دیگه کنترلت رو از دست می دی. هولش می دی جلو : کثافت. جلویی ها می خندن. زنه یه چیزی حواله ات میکنه شاید همون کلمه رو. و پسره با چندش آورترین صدایی که تا حالا شندیدی می گه: جون!
برمی گردی. دلت می خواد بزنی توی دهنش. ولی سوار می شه و میره. می ره و تو می مونی. توی اون هوای سرد و تاریک توی اون مه. تو می مونی و احساسات سر کوب شدت. تو می مونی و ضعف راه رفتنت. تو می مونی اعتقادات تمسخر شده ات . تو می مونی و دوراهی هات یا بدتر از اون گمراهی هات.
اگه از یه روسری صورتی خوشت بیاد مشکل داری؟ اگه فقط آرایش رو به صرف زن بودن و نیازی که توی وجودته دوست داشته باشی خرابی؟ اگه همه جا با بابات یا داداشت یا یه مرد دیگه همراهت نباشن و خودت با ماشین مسافرکشی بیای و بری تو کسی هستی که واسه ی عرضه کردن خودت اومدی و منتظری که هر کسی روت یه قیمتی بذاره؟ اگه از یه زن بخوای حالا که احساس بی پناهی می کنی حامیت باشه باید به خاطر تفاوت ظاهریتون خودش تو رو محکوم کنه؟ توی کدوم دین و مذهب این اومده؟
حالا دیگه تو می مونی و تردید هات به دین به مذهب به جامعه به آدماش. به آدما که می رسی تو می مونی و هیولای نفرت. نفرت از زنهایی که خدا و رسولش می گن اسلام دین نیت و اونا می گن دین چادر! تو می مونی و نفرت از مردا. تو می مونی و .... نفرت از خودت .............
امروز کلی توی سرما منتظر دوستم وایسادم.وقتی اومد روی صورتش جای اشکایی بود که یخ زده بود.این اتفاقا اولین بار نیست که میوفته.اما ایکاش پسرایی که این کارا رو می کنن می فهمیدن که چه تاثری توی زندگی دیگران می ذارن. یا حداقل اگه بعضیا بیمارن اونایی که نیستن جلوی اینجور موضوعات رو بگیرن. چرا باید چندین روز به دختر خراب شه و رفتار عصبیش زندگی خونواده و نزدیکانش رو هم به هم بریزه؟ به خاطر این بعضی ها فکر می کنن این موضوع خنده داره یا سرگرم کنندس؟
اینو فقط واسه ی پسرا ننوشتم کاش دخترا هم بفهمن گاهی اوقات باید از حقوقشون دفاع کنن حتی اگه به قیمت حرفه ناجور یه آدم نفهم باشه. حداقلش اینه که خودشون آرومتر می شن. حداقلش اینه که می دونن اگه بهشون توهینی شده اونام در حد توانشون سعی کردن از شخصیتشون دفاع کنن.
با سکوت هیچوقت هیچی درست نمی شه

khalvat
+ نوشته شده توسط كريچ چوپان فر در سه شنبه 1386/06/13 و ساعت 0:28 |

1-فرض کنید دارید با خیال راحت و از سر خوشی توی خیابون های برلین قدم میزنید. سر راهتون به یه تقاطع میرسید و صبر میکنید تا چراغ برای شما سبز بشه.موقعی که چراغ سبز میشه و دارید از تقاطع رد میشید یه ماشین با سرعت میاد و در حالیکه چراغ برای اون قرمزه و نزدیکه که با شما تصادف کنه تقاطع رو رد میکنه....اینجاست که میتونید با خیال راحت به راننده خلافکار با زبان شیرین فارسی فحش بدید!چون مطمئن باشید اون یه ایرنیه و زبون شما رو میفهمه!

2-رفتید فرودگاه و سوار هواپیما شدید و میخواید برید لندن.وقتی هواپیما در فرودگاه لندن نشست یه سری به مفازه فروش مجله های سکسی(همون غیر اخلاقی) داخل فرودگاه بزنید.چی میبینید؟
عکس های مستهجن؟
فیلم های بد بد؟
خانم های چیز؟!؟!
نه از این چیزا نمی بینید...یعنی ممکنه از این چیزا ببینید ولی اون چیزی که توجهتون رو جلب میکنه اینه که: مسافرای ایرونی که تا 2 دقیقه پیش توی هواپیمای شما داشتن از شدت کلاس گذاشتن خفه می شدن مثل آفت زده ها ! افتادن روی مجله ها و دارن به صورتی کاملاً حریص عکس های اون رو دید میزنن!!(فروشنده های مجله های سکسی توی انگلیس هر وقت مشتریاشون زیاد میشه به شوخی میگن:انگار یه هواپیمای ایرانی نشسته!!!)*

*البته اونا این جوری نمیگن بلکه به زبان انگلیسی میگن و من جهت رفاه حال شما بیننده گرامی ترجمه فارسیش رو ذکر کردم!

3-رفتید یکی از شهر های ترکیه(منظور همون آنتالیاست!ولی خوب نمیشه اسمش رو گفت!) میرید تا در کنار سواحل دریا یه قدمی بزنید! یهو میبینید یه خانمی با مانتو شالاپ(منظور از شالاپ صدای برخورد توده عظیم چربی با آب در یا ست!) می پره تو دریا! بعد که نگاه می کنید میبینید یه آقاهه هم اونجا کنار دریا وایساده هی داره ملت رو دید میزنه و اینا! یه دفعه چشمش میفته به شما ... در این لحظه که شما دارید به اون خانومه نگاه میکنید اگر اون آقاهه بیاد جولو و به شما به زبان ایرونی بگه ""هی مرتیکه مگه خودت ناموس نداری؟چرا به زن من نگاه می کنی؟!؟!"" اصلاً تعجب نکنید!*

*خدایی ما ایرانی ها خیلی باحالیم.کلی زن خوشگل و سرخ و سفید و ....!(منظور از غیره رو میدونید دیگه!) کنار دریاست ولی ما بازم فکر می کنیم همه دارن زنمون رو دید میزنن!


4- دارید یه مسافرت رویایی رو در یکی از شهر های هلند می گذرونید(فرض می کنیم آمستردام).واسه شام میرید به بهترین رستوران آمستردام! شامتون رو با لذت تمام می خورید(یا همون میل میکنید!)نگاهتون میفته به میز بغلیتون میبینید یه خانم و آقای کلی شیک و با کلاس تازه اومدن و می خوان غذا سفارش بدن.وقتی غذاشون رو سفارش دادن میبینید که آقاهه لب به غذا نمی زنه!یه کم میگذره و میبینید آقاهه به گارسون میگه بیاد.وقتی اون آقاهه داره با پیشخدمت رستوران صحبت میکنه اگه گوشتون رو تیز کنید این جملات رو میشنوید:ببخشید میشه دو تا تیکه نون هم بیارین غذامونو باش بخوریم؟

5-دارید در شهر دبی واسه خودتون قدم می زنید و از زیباییهای خداوندی لذت می برید. میرسید به یه پاساژ.میرید داخل.دارید (فرض می کنیم شما با این خصلت ایرونی ها که هر جایی میرن اول یه سری به مراکز خریدش میزنن آشنا هستید!) با خودتون صحبت می کنید:" عجب جای شیکی .بابا ایول این عرب ها هم چه خرجی می کنن. مرحبا.لامسبا روی نفت می خوابن دیگه ببین چه پاساژی درست کردن عینهو قصر.اااا وایسا بینم یه جای کار می لنگه!پس این پاساژ به این شیکی و تمیزی و این همه مغازه چرا مشتری ایرانی نداره؟!" در حالی که از تعجب دهنتون گرد شده از در پشتی پاساژ خارج میشید . میرید توی خیابونی که پر از فروشنده دوره گرده(این لحظه که دارم این متن رو مینویسم واژه دست فروش رو یادم رفته واسه همین می گم دوره گرد!)و بساطشون رو کنار خیابون پهن کردن.اوه عجب جمعیتی دورشو گرفته.با خودتون فکر میکنید : مگه چی میفروشه که اینقدر اطرافش شلوغه؟!؟! کنجکاو میشید و میرید جولوتر و یه دفعه یه صدای زنونه میشنوید که میگه: اصغر ازش بپرس این جوراب شلواری ها رو چند میده!

+ نوشته شده توسط كريچ چوپان فر در سه شنبه 1386/06/13 و ساعت 0:9 |








سعی کن همیشه تنها باشی

زیرا تنها به دنیا آمده ای و تنها از دنیا خواهی رفت

بگذار عظمت عشق را درک کنی، زیرا آنقدر عظیم است

که تو را و هستی تو را نابود می کند

بگذار خانه عشقت خالی از وجود کسی باشد

زیرا اگر عشق در آن منزل کند به ویرانه هایش هم رحم نمیکد

اما...اگر روزی آمد که عاشق شدی

تنها یک نفر را دوست داشته باش

بخواب، بخند و قدم بردار تنها به خاطر او

بگذار عشقی پاک،مقدس و آسمانی داشته باشی

...و حالا حرفای دل خودم:

ولی گاهی وقتا این تنهایی خیلی بلا سر آدم می یاره

خیلی وقتا باعث میشه که تا اولین نفری که در خونه دلتو زد

تمام عشقتو به پاش بریزی و بعد که به خودت می یای

میبینی که خیلی چیزا رو از دست دادی.

یکی از بدترین صفتهای خیلی از ماها میدونید چیه؟

اینه که تا خودمون چیزی رو تجربه نکینم از دیگران قبول نمیکنیم

پس خیلی مواظب باشین تا این تنهائیه کار دستون نده!!!

به نظر من عشقی رو که توش شک کنی و تردید داشته باشی

هیچ ارزشی نداره و عشق همواره باید با یقین همراه باشه

خدا حافظ همین حالا،همین حالا که من تنهام

خدا حافظ به شرطی که بفهمی تر شده چشمام

+ نوشته شده توسط كريچ چوپان فر در یکشنبه 1386/06/11 و ساعت 21:14 |




باور نمیکنم که به آخر خط رسیده ام به جایی رسیده ام که دیگر دنباله ای ندارد.

همه چیز برایم تمام شده است.نمیدونم این فقط یه حس است یا یک واقعیت.

تلخ که من هنوز باورش نکردم.یا نمیتونم درکش کنم.

برایم اتفاقی افتاد که در حد درک و ظرفیت من نبود.

که باعث شد به .... با حساسیت های بالا و بیماری روحی و روانی تبدیل شوم.

بعضی وقت ها بهش فکر میکنم و به خودم میگم.

.... تو چطور بعد این اتفاق زنده ای.

بال پر پرواز مرا نیست که پرواز کنم. تو بگو با تو چه سان دردودل آغاز کنم

دل با تمام آرزوهای قشنگش در پیش چشمت ناگهان دل میسپارد

شبهای تارم در پی هم رهسپارند ترکم مکن تا اشک چشمانم نبارد

پرسیدم از رندی که دنیا را چه دیدی گفتا همه از عمر رفته داغدارند

ی وای بر عمری که نا دانسته بگذشت ای شاد آنانی که مست و می گسارند

دیدی ای دوست که از غافله دور افتادیم نا خود آگاه در این بادیه کور افتادیم

کار عالم نه که وارونه شود ما بودیم که ندانسته بر این بام نمور افتادیم

انگشت نمای این آن هم شوم با داباد در شادی و در گریه هم اواز تو ام حمیدم

در مورد من گاهی مواقع همچنان کم لطفی انگار که من خورده پس انداز توام حمیدم

این همه سوز و گداز دل ما را که شنید یک نفس از نفس خسته ما را که کشید

هر طرف اه دل سوختگان چون مه صبح پر شد اما دل سنگین طبیعت نتپید
+ نوشته شده توسط كريچ چوپان فر در یکشنبه 1386/06/11 و ساعت 21:12 |
روزی شنیده‌ام که زنی شوخ و جنگ‌جوی با کدخدای خانه همی گفت در وثاق
کای خالی از مروت و فارغ ز مـَردمی مُردم ز بوی قلیه‌ی هم‌سایه در رواق
جور زمانه پیش من آری و درد دل جای دگر روی به تماشا و اعتناق
بیش احتمال جور و جفا بردن‌ام نماند بی‌زاری‌ام بده که نمی‌خواهم‌ات صداق
گفتا که یار محترم و جان نازنین فتوا نمی‌دهد دل من صبر بر فراق
گفت ای دغای ابله و قواد قلتبان چون ... و نان و جامه نباشد، کم از طلاق؟ْ



گیسوی عنربینه‌ی گردن تمام بود دل‌بند مشک‌بوی چه محتاج لادن است؟
ام‌شب نه وقت بوی نگار است و رنگ عشق هنگام عیش و خنده و بازی و ....
برنـِه حکایت سر دوران روزه‌گار ای ماه مهربان، که گه بر نهادن است
آخر زکات ریع جوانی نمی‌دهی؟ درویش مستحق تو را وقت ... است
ای فتنه‌ی زمانه دمی پیش ما بخفت وی... خفته وقت به پا ایستادن است

ادامه مطلب
+ نوشته شده توسط كريچ چوپان فر در یکشنبه 1386/06/11 و ساعت 1:25 |






درود بر شما. امروز دو خاطره‌ي خياباني برايتان مي‌خوانم. هر دو از تهران رسيده و هر دو لحظاتي از زندگي در اين شهر غول‌پيكر را توصيف كرده‌اند. نويسنده‌ي‌ يكي از آنها مرد است و ديگري زن. يكي با لحن سرد و با نگاهي فاصله‌دار نوشته شده است، و خود راوي مستقيم در متن ماجرا قرار دارد كه چيزي جز يك سلسله رويدادهاي ريز و كلافه‌كننده‌ي يك روز گرم نيست. ديگري لحني خشمگين، اندوه‌بار و احساساتي دارد، در حاليكه راوي فقط در انتهاي ماجرا از خودش حرف مي‌زند. اولي به همين قناعت كرده است كه ديده و شنيده‌اش را روايت كند، بي‌هيچ قضاوتي. دومي جانبدار و منتقد است. بد نيست ببينيم كدام تاثيرگذارتر است و كدام شيوه‌ي روايت مقصود راوي را بيشتر برآورد مي‌كند. قضاوت را مي‌گذاريم براي شنوندگان. Go to fullsize image

اسم روايت اول «بعدازظهر نحس» است و نويسنده‌اش سعيد ملكيان كه آن را بعنوان «خاطره‌اي از يك روز گرم» برايمان فرستاده:

صداي خرخر راديوي تاكسي و گرماي هوا و سروصداي توي خيابون و فكر اين كاغذ بازي‌هاي لعنتي و اين بغل‌دستي گنده و بي‌ملاحظه. هي هم از اين چهار راه به اون چهار راه پشت چراغ قرمز توي ترافيك. حواسم رو دادم به راديو. يكي توي پنجره داد زد: «ايران...... همشهري». سرم رو عقب كشيدم، خورد به سر گنده‌ي اين بي‌ملاحظه. توي عذرخواهي و اين ها بوديم كه گوينده راديو ‌گفت: «در كشور روسيه تفريح غالب مردم مطالعه و كتابخواني‌ست، بطوريكه كتاب دوست و همنشين دائمي مردم در طول روز است... خر.....خر....خر».

بيرون جلوي اداره‌ي پست توي صف فرم موبايل دعوا شده بود و نيروي انتظامي ايستاده بود. توجه‌ام جلب شده بود كه دود اگزوز اتوبوس بغل‌دستي از پنجره زد توي ماشين.

ترافيك بدي بود و به ظاهر بي‌دليل. پنجره رو بستم، ولي گرما كلافه‌كننده بود. گوشم رو به راديو داده بودم كه گنده‌ي بي‌ملاحظه عرق صورت و پيشونيش رو با دست پاك كرد و تكوند روي صورت و پيرهن من.

«در كشور روسيه قيمت مجلات و روزنامه‌ها بين يك تا ۵ روبل است و اين در حالي‌ست كه قيمت يك قرص نان ۵ روبل مي‌باشد... خر...خر...خر».

از ترافيك كه درآمديم فهميديم يكي از اين گداهاي خزنده رو كه داشته از خيابون رد مي‌شده ماشين زير گرفته. اين گداها، گداي نشسته، گداي ايستاده، گداي موزيسين، گداي آهني، گداي در گردش، اين بساط‌هاي كتابفروشي، فال ورق، حضرت استجاب، فال قهوه، مديتيشن، كوفت و زهرمار و...

«در بعضي از فروشگاههاي كتاب در كشور روسيه انواع كتاب نفيس با دو روبل در اختيار متقاضيان قرار مي‌گيرد...».

اين متن ضعيف را ديگر كي براي اين گوينده‌ي بيسواد نوشته. با دو روبل!.... متقاضيان!.. مي توانند هر كتابي را ........ يارو فرق كتاب را با دسته‌كلنگ انگار نمي‌دونسته.

«كتابخانه‌هاي روسيه هميشه مملو از كتاب و كتابخانه است...».

توي اينهمه فلاكت و بدبختي اين بو را ديگر نمي‌شود تحمل كرد. اه، از دست اين گنده‌هاي بي‌ملاحظه....

- آقا من پياده مي‌شم. جلوي اون دكه نگه دار.

پياده شدم. هرم گرماي هوا با باد داغ زد تو صورتم. پام رفت تو لجني كه از جوي آب بيرون زده بود. پايين پيراهنم كشيده شد:

- آقا يك آدامس بخر. تورو خخخخخدا....

دستم از طرف ديگه كشيده شد:

- آقا واكس.... واكس آقا، واكس.

- آخه صندل رو كه واكس نمي‌زنن.

كيفم رو از جيب عقبم بلند كرد و چنان فرار كرد كه انگار بانك زده. تيتر روزنامه‌ها رو نگاه كردم. يكيشون نوشته بود: «براي چندمين‌بار بازشماري آراي مجلس ششم آغاز شد».

يه موش از لاي لجناي كنار جوي دويد توي پاچه‌ي شلوارم....

***

روايت دوم نوشته‌ي راحل رضايي فاقد عنوان است. اما مي‌توانيم آن را «خاطره‌اي از يك روز سرد» نامگذاري كنيم. راحل ضمن بيان خاطره‌ي اين روز اشاراتي به شعرها، داستان‌ها و فيلم‌ها دارد كه نشان مي‌دهد با ادبيات و نوشتن بيگانه نيست و اگر در پايان روايتش تاكيد مي‌كند كه اين خاطره‌ كليشه نيست، بلكه واقعيت است.

به نظر مي‌رسد دارد پاسخ منتقد دروني خودش را مي‌دهد كه لابد به او گفته كه اين صحنه‌ها و اين لحن بيان تكراري به نظر مي‌رسند. اما واقعيت آنقدر برانگيزاننده و دردناك بوده كه راوي نتوانسته آن را با همه‌ي تكراري‌بودن نديده بگيرد و خونسردي اش را در بيان حفظ كند. اين مشكلي‌ست كه هر نويسنده‌ يا راوي خاطره وقتي با واقعيتي كه خيلي سنگين است روبه‌رو مي‌شود دارد. گاه واقعيت آنقدر هولناك و زشت يا آنقدر زيبا و شاعرانه است كه از ادبيات پيشي مي‌گيرد و هرگونه بيان آن، اين خطر را دارد كه آدم دچار كليشه شود و با بيان واقعيت در مقابل معنا و حقيقت‌اش كم بياورد.

چاره چيست؟ نويسندگان بزرگ رئاليست راه‌هاي گوناگوني را توي اين زمينه پيشنهاد كرده‌اند كه نقطه‌ي مشترك همه‌شان حفظ بي‌طرفي، دقت، امانت و خونسردي مطلق راوي‌ست. چيزي مثل دوربين فيلمبرداري، اما هوشمند. به خاطره‌ي راحل گوش كنيد:

صداي بوق اتومبيل‌هاي رنگارنگ اعصابش را بهم مي‌ريزد. اينجا يك چهارراه‌ است. در بالاي شهري شلوغ و پرازدحام كه در آن آدم‌هاي رنگارنگ از هر قشر و فرهنگ خاص رفت‌وآمد دارند. چهارراه شلوغ با يك چراغ راهنمايي سه‌رنگ كه وقتي قرمز مي‌شود، او بايد از جا بپرد به طرف ماشين‌ها برود. ماشين‌هاي مدل بالايي كه از فرط سرماي دي ماه شيشه‌ها را تا آخرين حد بالا كشيده‌اند و بخاري‌ها را تا آخرين درجه زياد كرده‌اند.

ده‌ـ دوازده ساله به نظر مي‌رسد، با چند دسته گل رز و مريم كه آنها هم از فرط سرما كبود شده‌اند. رزهاي قرمز بيشتر مشكي به نظر مي‌رسند و مريم‌ها كه از همين دور هم مي‌توان فهميد كه عطرشان در فضا يخ زده است. بين ماشين‌ها وول مي‌خورد، از اين سمت چهارراه به آن سمت. به شيشه‌ي ماشين‌ها مي‌زند: «خانم براي همسرتان گل بخريد، آقا داريد به خانه مي‌رويد اما براي خانم‌تان گل نمي‌خريد!».

هيچ كس رغبت نمي‌كند نگاهي به پسرك ژنده‌پوش بياندازد كه باكفش‌هاي كتاني پاره و رنگ‌ و رو رفته اش در برف آب‌شده‌ي شب گذشته شلپ شلپ مي‌كند. بالاخره بعد از تقلاي بسيار خانمي كه تا گردن در پالتوي خز گرانقيمت‌اش فرو رفته، به خودش زحمت مي‌دهد، دكمه‌ي شيشه را مي‌زند. بوي عطرش كه تمام فضاي ماشين را پر كرده به بيرون هم سرايت مي‌كند و موج خوشي از گرما صورت پسرك را نوازش مي‌دهد: «از مريم‌ها بده. شاخه‌اي چند مي‌فروشي؟».

چراغ دارد سبز مي‌شود. مجال بحث نيست. پول را مي‌گيرد و به سمت ماشين ديگري مي‌رود كه پسر و دختري جوان مشغول گپ‌زدن هستند و احتمالا فضاي اتومبيل آنقدر داغ است كه هر دو شيشه را، با اينكه بخاري روشن است، پايين كشيده‌اند: «آقا براي نامزدتان گل نمي‌خريد؟». پسر اصلا صدايي نمي‌شنود و فقط رد نگاه دختر را مي‌گيرد و او را مي‌بيند. با اكراه يك شاخه رز جدا مي‌كند و با نگاهي عاشقانه آن را به دخترك هديه مي‌دهد.

چراغ سبز شده و صداي بوق پشت‌سري‌ها آن دو را از حال و هواي خود بيرون مي‌آورد. پسرك مي‌ايستد تا چراغ دوباره قرمز شود: «صد ثانيه، نودونه،‌ نودوهشت...».

خسته چشم از چراغ برمي‌دارد. نوك دماغش قرمز شده و سوز سرما تا عمق استخوان‌هايش نفوذ كرده. مردي خميده با لب‌هايي كبود كه از همان نگاه اول هم زار مي‌زند كه معتاد است، لخ‌لخ‌كنان از آن سوي چهارراه پيدايش مي‌شود. مي‌خواهد شيشه‌ي ماشين‌ها را پاك كند. به آنسو مي‌رود. مردك با دستمالش شيشه را كثيف‌تر مي‌كند و چندتا فحش از راننده مي‌شنود.

ديگر كسي به فكر گل خريدن نيست. ظهر شده و هنوز چند دسته‌گل باقي‌ست. فكر و ذكرش فروختن همين چند شاخه گل باقيمانده است. از خورشيد خبري نيست. سرما بي‌داد مي‌كند و هر شاعرمسلكي در فضا ياد شعر اخوان ثالث مي‌افتد: هوا بس ناجوانمردانه سرد است. ولي هيچكس سلام پسرك را پاسخ نمي‌گويد و پنجره‌ي هيچ ماشيني بسوي او گشوده نمي‌شود.

ساعت يك، دو، سه‌ بعدازظهر چراغ همچنان سبز و قرمز مي‌شود و اين چهارچرخ‌هاي آهنين در رنگ‌هاي مختلف شيك و مدل بالا در رفت‌ و آمدند. اينقدر سرعت، اينقدر عجله، ترمزهاي بيجا، فحش‌هاي ركيك به ماشين جلويي. اينجا بالاي شهر است. مردم ادعاي هنر و فرهنگشان مي‌شود. پسرك مي‌داند كه اينجا از قيافه‌ي آدمها گرفته تا مدل ماشين‌ها و شكل‌ و شمايل خيابانها با پايين‌ها فرق دارد. پايين شهر با آن كوچه‌هاي تنگ و تاريك، بوي بد فاضلاب وسط كوچه كه هميشه به راه است. با حسرت به داخل ماشين‌هاي گرم و نرمشان نگاه مي‌كند، به بچه‌هايي كه از سروكول پدرشان بالا مي‌روند و برايش شكلك درمي‌آورند. پسرك نام اين ماشين‌ها را بلد نيست. نام بازي‌هاي جديد كامپيوتري را بلد نيست. نام شخصيت‌هاي كارتون انيميشن را نمي‌داند. نه هاري پاتر،‌ نه مرد عنكبوتي، نه بتمن. هيچكدام را نمي‌شناسد.

روز رفته رفته سر بر دامن شب مي‌سايد، تاريكي بر فضا مستولي شده. حالا چراغ‌ها تلالؤ بيشتري دارند. شهر غرق نور و چراغ ماشين‌هاست. كمتر عابر پياده‌اي ديده مي‌شود. ماشين‌ها تك‌تك در رفت‌ و آمدند و بعضي‌ها به خلاف قرمز را رد مي‌كنند. پسرك بايد به فكر جاي خواب باشد. برف ريز ريز شروع به بارش كرده است. آدم را ياد شب‌هاي كريسمس تمام فيلمها مي‌اندازد. او هم داراي يك كارتون خواب است. زير پل هوايي، چندمتري پايين‌تر. نااميد از فروش گلهاي يخ‌زده كه در دستان بي‌حس‌اش پرپر مي‌زنند بسراغ كارتون مي‌رود كه اميدوار است زير بارش برف خيس نشده باشد.

صبح است طلوعي ديگر. انوار خورشيد روي زمين برف نشسته درخششي خاص دارد. روز ديگر، آغاز و تلاشي ديگر. دوباره حركت، دوباره صداي راديو: «صبح‌بخير هموطن. سلام ما را در اين صبح زيباي زمستاني به كانون گرم دلهايتان پذيرا باشيد. صبح‌بخير هموطن».

صداي پا از پله‌هاي آهنين پل هوايي به گوش مي‌رسد. آنهايي كه اين مسير هر روزشان هست در تعجب‌اند كه چرا صاحب اين كارتون خواب كه پلاستيكي را به‌همراه چند لحاف ژنده و پاره ضميمه كرده از خواب برنمي‌خيزد. رفت‌وآمدها آميخته با عجله است. هيچكس وقت ندارد بايستد. بالاخره آقايي با ژستي فرهيخته، با ساعتي آويزان از جليقه‌ و كت‌وشلوار خوش‌دوخت‌اش به خود زحمت مي‌دهد و روپوش كارتون خواب را به‌كناري مي‌زند. بعضي كنجكاو مي‌ايستند. يكي از آن ميان مي‌گويد: «مريض است؟ به اورژانس زنگ بزنيم؟». يكي مي‌گويد: «شايد مرده!». چندين گوشي با رنگ و مدلهاي مختلف بيرون مي‌آيد. مي‌خواهند به اورژانس زنگ بزنند. صداي پيرمرد همه را منصرف مي‌كند: «مرده!».

همه مكث مي‌كنند. همان جماعت كنجكاو بالاي شهري، همانهايي كه قصه‌ي دخترك كبريت‌فروش را در شب كريسمس براي بچه‌هاشان موقع خواب تعريف مي‌كنند، همانهايي كه ديروز از كنار اين پسرك بي‌هيچ اعتنايي گذشتند، در حاليكه قصه‌ي كوزت ژان والژان را با تاريخچه‌ و اصل‌ونسب ويكتورهوگو براي به‌رخ‌كشيدن اطلاعات عمومي از حفظ‌ اند. اين جماعت همانهايي هستند كه هر روز با عجله از كنارهم مي‌گذرند. گاه بهم طعنه مي‌زنند، ولي اصلا حوصله ندارند كه برگردند و اعتراض يا عذرخواهي كنند، ولي طبع لطيف‌شان شعر مي‌شناسد. گوته را با تمام علاقه‌اش به حافظ شيراز مي‌شناسند، كتاب از كوچه‌ي رندان را خوانده‌اند، هر روز جام جم همشهري مي‌خرند تا از دنيا عقب نمانند،‌ موقع اخبار براي كودكان فلسطيني دل مي‌سوزانند، اسراييل را نفرين مي‌كنند، قصه‌ي جنايتهاي هيتلر و كودكان ويتنامي را خوانده‌اند، فيلم متولد چهارم جولاي جوخه‌ي اليور استون را ديده‌اند،‌ ولي دربه‌دري كودكي بي‌پناه را كه در حسرت يك جاي گرم چشم بست و شبي سرد و تاريك آمال او را با خود به قهر برد، نتوانستند درك كنند. اين جماعت كه ادعاي حقيقت‌جويي و انعطاف‌پذيري دارند از كنار همه‌چيز به‌سادگي مي‌گذرند و براي راحتي وجدان به بغل‌دستي مي‌گويند‌ «اي بابا! وضع اينها از من و تو هم بهتره». چند طبقه وجدان لازم است تا از طبقه‌ي آخرش يك لحظه فطرتي بيدار شود و حقيقت را براي يك لحظه آن طور كه هست درك كند. اين جماعت طوري از كنار هم مي‌گذرند كه «مبادا تركي بردارد چيني تنهايي‌شان» و ملكه‌ي ذهنشان من و كارهاي من است و بس.

و من نيز، با اطمينان از اينكه پسرك مرده همانست كه در مسير هر روزه‌ام مي‌ديدمش و مي‌شناختمش، از سمت ديگر پل هوايي پايين مي‌آيم. مي‌دانم آنچيزي كه ديدم كليشه نبود. قصه‌ي دخترك كبريت فروش هم نبود. حقيقت بود، حقيقت يك شب سرد زمستاني و حقيقت ديگري كه افكارم را به دار آويخته بود و به مرز اختگي‌ مفرط مي‌برد. اين بود كه من نيز،‌ از جنس همين مردم ام. آيا من نيز، از جنس همين مردم ام؟

«خاطره‌اي از يك روز سرد»

«بعدازظهر نحس»
+ نوشته شده توسط كريچ چوپان فر در یکشنبه 1386/06/11 و ساعت 0:48 |
داشتم فراموشت مي كردم اما دوباره ديدمت

رو عم غوته ور شدم چرا

داشتم فراموشت مي كردم اما تا صدات رسيد به گوش من شكستم بي صدا چرا

داشتي ميرفتي از خيال من خزوني بود بهار من

ديدم تورا خزونم جون گرفت اون قلب سردو ساكتم

دوباره با نگااه گرمت بي ريا عاشق ..

چرا دوباره اومدي صدارو جون دادي گل بهارو زخم دل تازه شد

شوق نگاه خستمو دوباره دوختي اخر ستاره حسرتم بي اندازه شد

ياراحتم كن وواسه هميشه اين دلو بكن زريشه

از خيال سرد من برو يا باغبون شووگلها روباز نشون بده بهار
تو وجود خسته ام برو
داشتم فراموشت مي كردم اما دوباره ديدمت

رو غم غوته ور شدم چرا

داشتم فراموشت مي كردم اما تا صدات رسيد به گوش من كم اوردم چرا

داشتي ميرفتي از خيال من خزوني بود بهاره من

ديدم تورا خزونم جون گرفت اون قلب سردو ساكتم

دوباره با نگااه گرم و بي ريا وعاشقت ..

+ نوشته شده توسط كريچ چوپان فر در شنبه 1386/06/10 و ساعت 1:21 |




چرا پسرها، دختر ها رو بي وفا ميدونن و دخترها هم پسرها رو غير قابل اعتماد ؟ كدومتون شده كه تا حالا تو عشق شكست نخورده باشين؟چرا اينجوريه؟من بهتون ميگم….براي اينكه بايد سعي كنين جور ديگه باشين..
اصل روانشناسي:
جوان در سنين ابتدايي تنها به دوستي با جنس مخالف نياز دارد.وي بايد بتواند براحتي با جنس مخالف ارتباط برقرار كند تا بتواند موجوديت وي را بسنجد و اضطرابش از بين برود.بابا من زبونم مو در اورد بستكه گفتم عزيزان من شما مرگتون چيز ديگه ايه !!فرد وقتي كمبود رابطه داشته باشه دايره انتخابيه بسته تري داره.براحتي خطش عوض ميشه و نياز به دوستي رو تبديل به عشق ميكنه!!حالا ببينيم چه پوستي دارين از خودتون ميكنين…
عرفهاي رايج و غلط اجتماعي….
1- ضربه اصلي رو در سنين پايين ميخورين ولي اثرش رو تا آخر عمر دارين.چون تجربه ندارين تا با يكي دوست ميشين جذابيت كورتون ميكنه،عاشقتون ميكنه،آخرش هم كوفتتون ميكنه!..گند ميزنين چون محيطتون بسته بوده فكر كردين اين خودشه…معمولاً عشقتون مخفيه و همين كلي انرژي روحي ازتون ميگيره
2- دخترها و پسرها با هم رابطه دوستي برقرار نميكنن مگر اينكه عاشق بشند!!طرز فكرتون ميگه من با اين يارو آينده ندارم واسه چي باهاش حرف بزنم!!!..اين آينده نگريتون منو كشته!..همين ميشه كه مجبورين دروغ بگين چون راست قضيه مساويه با پايان همه چيز…آخه فكر نميكنين يه پسر يه لا قبا 18-20 ساله كه هنوز رو پاي خودش نيست و دستش به دسته چك باباشه چه جوري تعهد ازدواج ميده؟!.يا چطور عقلتون ميگه همه موارد مهم زندگي رو ول كنين بچسبين به ازدواج!!!!
3- پسر يا دختري كه چند تا دوست داره فردي منحرفه!!!..بابا..دوست..دوست..دوست..كشتين منوچرا مطلب رو نميگيرين؟؟ ..چه منطقي بجز ضعف پنهان باطني وجود داره وقتي ميگين چون با من دوسته نبايد با كس ديگه دوست! باشه.چيزي بجز ترس عدم جذابيت و قابليت پشتشه؟؟؟..ببينيد كه گسترش ارتباط رو كرديد جرم!!.پسرها خائن و دخترها فاسد ناميده ميشن!!!!ظرفيت ندارين ميگين كلاس داريم.همه شما 2 –3 تا دوست صميمي دارين و مشكلي هم ندارين چرا تا جنسيتش عوض ميشه همتون فيلسوف ميشين و صاحب سهم !!؟؟
4- اگه راستشم اولش بگين ارزش دوستي رو مساويه صفر قرار ميدن!…اولش بايد 2000 تا دليل بيارين كه چرا مي خواين دوست شين.!!..واسه چي اين حسو دارين؟؟..دخترها هم كه رضايت نميدن..هي راه ميرن اظهار تفكر ميكنن…من؟؟به جز عاشقم هيچكي طرفم نياد..پيف پيف همه بو ميدن!..مگه من بازيچم؟..فكر كردي اسباب بازيم؟؟..مي خواي سوء استفاده كني؟؟..باباكوتاه بيا..چي داري واسه خودت ميبافي فكر ميكني آخر منطقي..پسرها هم بدتر اونها ميگن ما غرور داريم.جذابيت داريم!ارزش داريم (همش تو سرتون بخوره)كسي نبايد بجز من باهاش دوست بشه..مگه من چمه؟؟..من خدا وكيلي بهتون بگم چي آخه؟؟…
5- پاسخ به يه نياز ساده جسمي رو سوء استفاده ميبين!!..ببينين…اي طرز تفكر بين افراد وجود داره خصوصاً بين دختر ها شايعه كه من با كسي كه بدونم منو ميگيره يا باهاش آينده دارم رابطه برقرار ميكنم!يا رابطه آزاد جسمي نشونه انحرافه و نظاير اينها..تا هم ميگي زياد اين حرفها منطقي نيست فرتي خواهر مادر آدم رو ميكشن وسط ميگن خودت چي؟؟..اين بحث رو بايكوت بذارين تا من تو مطلب بعدي راجبش توضيح بدم…
6- بقصد اينكه ببينين يه نفر واسه ازدواج خوبه يا بد با يه فرد دوست ميشين..اين يه نيرنگه..يه ريا …شما دوست نميخواين بلكه دارين دايره انتخابيتون رو بزرگ ميكنين…بعد هم ميبينين خوب نيست ميزنين تو پرش!!اين كجاش شبيه دوستيه؟…قائده اينكه در دوستي كشش ايجاد بشه نه اينكه برين دوست بشين ببينين كشش داره يا نه!!!
7- اگر باهاتون دوست شد و صميمي بود فرتي عاشق ميشين!.اين تقصير شماست چون روابطتون رو بسته نگه ميدارين و قدرت تحليل و منطقتون رو پايين ميارين..جذابيت رو گرايش معني ميكنين و باور كنين بي جهت عاشق ميشين…واقعاً دليلي نداره كه 2 تا دوست كه هم رو دوست دارن با هم ازدواج كنن..دوست داشتن ، عشق ويا تكه گمشده ويا دليل ازدواج فرد نيست.
بحث طولاني شد و شما خسته ولي خيلي مسائل و عرفهاي غلط ديگه مونده كه باعث شده پدر صاحاب خودتون و من رو در بيارين..اگه دوست داشتين بگين تا من بازم بگم…من بايد برم..كلي هم پول كافي نت بايد بدم..ولي در آخر بگم كه با هم دوست بشين و دوستان زياد پيدا كنين.ببينين ، بسنجيد و تجربه كنين تا درست عاشق بشين..سن هم ربطي به رشد عقلي فرد نداره…اينم بگم كه هركسي فكر ميكنه كه درست فكر ميكنه و حق با اونه ولي خدا ميدونه چه چرت و پرتي تو سرشه….
نياز همه شما ها فعلاً راحتي و شناسايي آزاد جنس مخالفه نه عشق و ازدواج…
+ نوشته شده توسط كريچ چوپان فر در جمعه 1386/06/09 و ساعت 23:55 |


Powered By
BLOGFA.COM