خاطرات سفر دوبي
بار آخري كه به دبي سفر كرده بودم سال 1381 بود ،آنزمان از پيشرفت هاي چشمگيري كه اين اميرنشين كوچك خليج فارس در زمينه ايجاد بازار تجارت ،گذر از سنت گرايي به مدرنيسم و توفيق در جذب توريست از كشورهاي مختلف جهان كسب كرده بود ، شگفت زده بودم و حال كنجكاو بودم ببينم اين چهار پنج سالي كه دبي را نديده ام اين كشور كوچك عربي چه شمايلي يافته است .Go to fullsize image
بعد از كلي جابجايي پرواز و هتل هاي رزرو شده توسط آژانس هاي مسافرتي و هربار دريافت مبالغي به بهانه هاي گوناگون و منت گذاشتن اينكه تا آخر ماه رمضان پروازها جا نميدهد و ما براي شما از كنسلي ها استفاده كرديم و غيرو كه از شگردهاي كاسبكارانه آژانس هاي مسافرتي است ،بلاخره موفق به اخذ بليت و تهيه ويزا طي يك مدت 48 ساعته مي گرديم .
ساعت 4 بعداز ظهر روز سه شنبه متقارن با شب ميلاد امام زمان (عج ) راهي فرودگاه مي شويم .بعلت اينكه فرودگاه جديد در شصت هفتاد كيلومتري پايتخت قرار دارد و بهرحال يادگاري از سازندگي در دوران اصلاحات است! مدت مديدي را در ترافيك سنگين بسر مي بريم .نمي دانيم چه ذهن هوشمند و نابغه اي بوده كه تشيخص داده فرودگاه بين المللي پايتخت كشور در هفتاد كيلومتري آن شهر باشد كه بهرحال بگذريم .زياده دراين باره سخن بگوييم دوستان ما را به تكرار مكررات متهم خواهند كرد .بهرحال خدا پدر باعث و باني اش را بيامرزد ! كه اينقدر به فكر رفاه مردم در اياب و ذهاب بوده است و جاي شكرش باقي است كه انقدر بهرحال انقدر عقل داشتند كه فرودگاه بين المللي تهران را در بندرعباس سازندگي !! ننمايند .
بعلت اينكه شب عيد است و مردم هم راهي جمكران قم هستند خيابان هاي پايتخت بشدت شلوغ است .بدون شك اگر همياري يكي اردوستان نبود از پرواز جا ميمانديم چراكه صندلي هاي خالي هواپيما از تعداري از پرواز جاماندگان خبر ميداد .
بعلت ترافيك و شلوغي پرسنل هواپيما نيز با تاخير مي رسند و پرواز با نيم ساعت تاخير صورت مي گيرد .ولي هواپيماي بوئينگ 727 شركت هواپيمايي آسمان از خلبان دانا و فهميده اي برخوردار است كه ضمن خوشامدگويي به مسافران وتبريك شب عيد مكررا از آنها بابت اين تاخير پوزش مي طلبد . خلبان هر موقع كه فرصت برايش مهيا مي شود از طريق بلندگوي هواپيما به صحبت با مسافران مي پردازد .في المثل دقايقي كه از پرواز مي گذرد به مسافران خبر ميدهد كه هواپيما اكنون دارد از روي مسجد جمكران قم مي گذرد و از آنها ميخواهد ازطريق پنجره هاي سمت چپ هواپيما ونگاه به جراغ هاي سبز رنگي كه از سطح زمين سوسو مي زند مسجد جمكران را ملاحظه نمايد . كمي بعد اطلاع مي دهد كه هماپيما بار ارتفاع 32000پا وبا سرعت نهصد كيلومتر عازم دبي است درحاليكه از دبي گزارش مي رسد هواي دوبي در اين وقت از شب 36 درجه سانتيگراد بالاي ضفر است كه اين خبر رنگ از رخسار همه مي پراند .!
هواپيما همچنان مشغول پرواز است كه بناگاه روسري چندتا از خانم هاي ايراني سر ميخورد و پايين مي افتد كه بلافاصله ميهماندار هواپيما به آنها تذكر ميدهد كه هنوز در خاك ايرانيم و به دبي نرسيده ايم .!
وقتي روسري يكي از اين خانمها افتاده بود هموطن جواني حدودا سي ساله و درشت اندام با گفتن جمله آخ جون ! شروع شد از خود ابراز احساسات نشان ميدهد .دوست بغل دستي اش مي گويد چيه ؟هنوز نرسيديم به دوبي تو وحشي شدي !؟ و وي در پاسخ مي گويد هنوز وحشيگري منو نديديد رسيديم اونجا من حيات وحش ام رو تو اين دو سه روز بهت نشون ميدم .!
بهنگام صرف شام آقايي كه بغل دست من نشسته نوشابه اش را توي ليوان مي ريزد و بجاي انكه آنرا صرف نمايد روي شلوار بنده دمر مي نمايد ! بجاي يك معذرت خواهي ساده دستمال كاغذي و روزنامه اي را ميدهد تا من روي صندلي خيس شده بكذارم و بنشينم .نگاهي به او مي افكنم مي بينم پنجاه شصت سالي از او گذشته و سنش از پوزش خواهي و رسم ادب گذشته است . در دل بخود مي گويم بيا هنوز هيچي نشده از زمين و آسمان برايم مي بارد .هي ميخواهم برگردم و به اين آقا بگويم نمي شد حالا كلاس نمي گذاشتي و نوشابه را توي همان شيشه تناول مي نمودي ولي رعايت سن و سال او را مي كنم و مي گويم بهرحال ما هم كه به اين سن وسال برسيم از اين دست و پاچلفتي ها داريم و بهتر است براي فرداي خودمان هم شده امروز رعايت سن وسال و بزرگي آنها را بنماييم .
وقتي به فرودگاه دبي مي رسيم ابتداء وارد قسمت معاينه چشم مي شويم .آن دو دفعه قبل هم كه به دوبي آمده بودم همينطور بود .نمي دانم براي چه اين كار را مي كنند درحاليكه اين مقوله بقول يكي از هموطنان جهانگرد در فرودگاههاي هيچ كشور دنيا انجام نمي شود . در اين مرحله مسافر بايد چشمش راداخل يك چشمي قرار دهد و مانيتور بالاي اين چشمي چشم اورا در ابعادي وسيع به نمايش مي گذارد . خانمي كه جلوتر از من براي معاينه چشم مي رود نمي دانم مسئولين اين قسمت در چشم هاي او چه ديده اند كه از او ميخواهند چندبار اين كار را تكرا نمايد .دست آخر او عصبي شده و زبان به اعتراض مي گشايد و مسئول اصلي اين قسمت به جدي يا شوخي بزبان فارسي به او مي گويد :آخه چشات قشنگه ،ميخواهيم زياد ببينيمش آن خانم با اعصبانيت مي گويد پس اينو بگين !
بعد از كنترل گذرنامه و ويزا و گرفتن چمدان ها بيرون فرودگاه مي رويم ليدرهاي تورها خيلي هايشان آمدند و خيلي هايشان نيامدند .از اينرو برخي مسافران سرگردان مي مانند و نمي دانند چكار كنند .
اما خوشبختانه از هتل ما براي بردن مسافران آمده اند .من به همراه دو دختر كم سن وسال حدود بيست تا بيست وچهارسال عازم هتل مي شويم .آن دو دختر تنها به دبي آمده اند و وقتي به آنها مي گويم خروج زنان زير سي سال از كشور ممنوع است شما چطور آمده ايد مي گويند ما توي آژانس پارتي داشتيم !! يكي از دختران مي گويد مثلا امشب شب عيد هست چرا اينجا مثل ايران جشن و چراغاني نيست !؟ به او توضيح مي دهيم كه اكثريت اهالي امارات و دوبي از اهل سنت هستند و اعتقادي به اين مقوله ندارند . در طول مسير بين فرودگاه و هتل آنها را از خطرات و مزاحمت هايي كه ممكن است براي آنها بوجود بيايد اگاه مي كنم و به آنها مي گويم حال كه تنها سفر كرده اند رعايت حداكثر احتياط را بنمايند ،آنها نيز تشكر مي كنند و بعد از رسيدن به هتل به اطاق مربوطه مي روم .
باخود مي انديشم اين دختران چگونه جرئت مي نمايند بدون همراه مرد به كشورهاي بيگانه سفر كنند .البته گرچه امنيت در دبي فوق العاده است بطوري كه هر دختر جواني نيمه شب در خيابان به تنايي هم قدم زند هيچكس جرئت نمي كند مزاحم آنها شود مگر هموطنان خودمان !آنهم هموطنان توريست نه ايرانياني كه سالهاي مديد است در دبي اقامت دارند . سال قبل هم كه به تركيه رفته بوديم دو دخترتنهاي ايراني در ميان مسافرين هتل ما بودند كه آنها بمانند دو دختري كه قبلا اشاره كرده ام دختران نجيبي نبودند و هر شب دو جوان ايراني يا ترك بدنبال آنها مي آمدند و آنها را باخود مي بردند ! بطوري كه صداي ليدر تورمان درآمده بود و بمن ميگفت اينها باعث آبروريزي ما هستند معمولا هم توي مسافرين ما چندتايي از اينها وجود دارند .بعضي ايراني هايي مي آيند اينجا كه آدم افتخار مي كند بگويد اينها هموطن ما هستند و برخي هم مثل اين دخترها كه ماها را پيش ترك ها خجالت زده مي كنند . همانموقع به ليدرتور كه بچه نازنيني بود و نامش مهدي بود گفتم خب ،شماها چرا به اينها سرويس ميدهيد ؟ گفت بقول يكي از بچه ها يكي ميخواد ... يكي هم ميخواد ... ما چكاره ايم .
بگذريم .زماني كه اطاق هتل را تحويل گرفتم ساعت از نيمه شب گذشته بود و من خواب به چشمانم نمي آمد .حوصله قدم زدن در خيابان ها را نداشتم .تصميم گرفتم خودم را به يك ديسكوي ايراني برسانم تاببينم در آنجا چه خبر است .اين بود كه نيمه شب هتل را به مقصد آن ديسكو ترك نمودم .و...
تصميم مي گيرم اين دو سه شب را در ديسكوهاي ايراني بگذرانم تا با استماع موسيقي زنده كمي تمدد اعصاب نمايم .بعد از يكسال عاقلانه زندگي كردن ميخواهم چند روزي دم را غنيمت شمارم تا براي ادامه زندگي از انرژي و انگيزه لازم برخوردار گشته و خستگي هاي جسمي و روحي را براي چند روزي از تن بدر نمايم كه بقول نويسنده اي چه سخت و دشوار است عاقلانه زندگي كردن ! آدم هرچند وقت يكبار بايد عقل را به تعطيلات بفرستد تا ببيند فارغ از دنياي درون در خارج از ذهن آدمي چه وقايعي در حال وقوع است .
خودم را با تاكسي به ديسكو مي رسانم .مهماندار ديسكو را مي بينم كه همان چهره 5 سال پيش را دارد بدون انكه خم به آبرو آورده باشد يا چروكي بر صورتش افتاده باشد يا اينكه تار مويي سپيد كرده باشد ،باخود مي گويم زيستن در فضايي شاد انسان را اينگونه شاداب و جوان نگه مي دارد و اين غم ها و حسرت ها و آرزوهاي آرزومانده و حسرت هاي مانده به دل و آرمان هاي باخته و اميد هاي برباد رفته است كه آدمي را پير و فرسوده مي سازد و اگر از بيرون آدمي را نشكند ازدرون خرد و ويران مي سازد .
مهماندارديسكو مرا به ميزي راهنمايي مي كند .بعد به همراه گارسون زني به نزد من مي آيد و مي گويد چي ميخوري ؟
مي گويم :هيچي !
مي گويد : اينطوري نميشه ،بايد يه چيزي بخوري .
مي گويم : پس براي من نوشابه غيرالكلي بياوريد .
كمي شك مي كند و مي پرسد چرا ؟
با گفتن اينكه من دچار ميگرن هستم و الكل براي بيماران ميگرني زيان آور است اورا از سر وا مي كنم و آنها هم به آوردن آب پرتقال همراه با كوكا براي من اكتفاءمي كنند .بعدا مي فهمم هشيار درجمع مستان نشستن چقدر دشوار است .
در ميان مشريان ديسكو همه نوع آدم يافت مي شود از عرب هاي دشداشه پوش گرفته تا عربها و ايراني هاي فكل كراواتي ،از زنان روسري پوشي كه حجاب اسلامي را كاملا رعايت نموده اند تا خانمها و دختر خانمهاي نيمه عريان و اجاره اي! ايراني كه گل سرسبد ميزهاي عرب ها هستند . برخي از آنها واقعا خوشگلند و من تاسف ميخورم كه چرا اينها بجاي ماواگزيني در چهارچوب يك زندگي آبرومندانه خود را اينچنين مبدل به كالاي مصرفي و وسيله عيش و عشرت ديگران و غريبه ها ساخته اند . بدون شك برخي از آنها فريب خورده اند بعضي ها از روي جاه طلبي به اين مقوله تن داده اند و برخي هم از روي فقر و استيصال كه يك نمونه آن را من در چند سال پيش شاهد بودم و از روي كنجكاوي در لابي هتل پاي صحبت و درددل يكي از اين زنان نشستم . او كه نامش اكرم بود برايم تعريف كرد كه وقتي ازدواج مي كند همسرش را بعد از چند سال در سانحه تصادفي از دست ميدهد در حاليكه يك پسر پنج ساله روي دستش مي ماند .او بناچار به صيغه رئيس متمول يك شركت خصوصي در مي آيد و روابط آنها تا جايي پيش مي رود كه اكرم مي پندارد رسما در جرگه خانواده آن مدير قرار گرفته و بزودي عروس آنها مي گردد . بعد از يكسال كامجويي از اكرم مدير آن شركت وي را دك مي نمايد و او هم با حيله زن ارايشگري به دام باندهاي فحشاء مي افتد و سر از دوبي در مي آورد . او در حاليكه در بازگويي خاطراتش مرتب اشك ريخته و به سيگار پك مي زد مي گفت حالا در اينجا چند نفر هستيم كه در خانه يك پيرزن زندگي مي كنيم و شب ها در ديسكوها به انتظار مشتري مي نشينيم . اكرم بعد از بازگويي خاطراتش از من براي رهايي از اين منجلاب تقاضاي كمك كرد .علي رغم ميل باطني به او جواب رد دادم و گفتم من يك تنه نمي توانم با باندهاي خطرناك و مافيايي كه كارشان تجارت فحشاءاست دربيفتم .اينطوري تو كه نجات نمي يابي هيچ خودم هم از دست مي روم !
بگذريم
بوي قليان هاي اسانس دار همراه با بوي انواع عطرها و ادكلن ها باضافه بوي الكل كه در فضا ي ديسكو پخش شده محيط را نفساني و شهواني مي سازد . خوانندگان ديسكو هم با طيف گسترده اي از آوازها ميهمانان را سرگرم مي سازند در ميان آهنگهايي كه آنها اجرا ميكنند و آوازهايي كه مي خوانند از وايسا دنيا من ميخوام پياده بشم محمدرضا صادقي گرفته تا آهنگ دشتي بيا يريم كوه كه مهران مديري در تيتراژ سريال شب هاي برره خواند تا ترانه لوس آنجلسي ابروميندازي بالابالا!! يافت مي شود .
دختران و زنان ايراني از ميزي به ميز ديگر مي روند و محفل آرايي مي كنند نمي دانم چه رابطه اي از قبل با برخي مشتريان داشته اند كه يا براي انها لب مي فرستند يا اينكه انها را كه عمدتا عرب هستند ولي ايراني هم در ميان آنها يافت مي شود ، صميمانه در آغوش گرفته ومي بوسند .لباس هايي كه پوشيده اند يا نيمه عريان است و يا اگر پوشيده است بشدت بدن نما است و تحريك كننده .ضمن انكه ميك آپ و آرايش هاي تند و غليظي نموده اند تا خود را از آنچه كه هستند زيباتر نشان دهند .
يك هموطن درشت اندام ايراني كه ميزش در جوار ميز من قرار گرفته مرتب از اين دختران ميخواهد سر ميز او بيايند و بعد به گپ زدن با آنها مي پردازد از فحواي صحبت هايش مي فهمم در حال چانه زني با آنهاست !خيلي بي ربط است ولي نمي دانم چرا مرا ياد آن نگره معروف سعيد حجاريان مي اندازد يعني همان نكره معروف " فشار از پايين ، چانه زني از بالا ،" مي بيند اينجا هم سياست رهايم نمي سازد .
آمد و رفت هاي دختران و زنان اجاره اي به سر ميز اين هموطن مرا كنجكاو مي سازد .ميخواهم سئوالي از او بكنم ولي مي ترسم برداشت زشتي از سئوال من نمايد و مكافات شود .بلاخره دل را به دريا مي زنم و به او ميگويم :
_ ببخشيد جناب ،جسارت نباشه ، قيمت اينها چقدر است !؟
مي گويد : خيلي گران ، از هزار درهم به بالا ( يعني به پول خودمان از دويست و شصت هزار تومان به بالا ! )
با خود مي انديشم قيمت اينها چهار پنج سال قبل تقريبا سيصد درهم بود .چرا در اين بخش اقتصادي !ناگهان با يك تورم سيصد درصدي روبرو شديم ! بطور حتم بانك مركزي طي اين چهار پنج سال در اعلام ميانگين تورم از رشد افسارگسيخته تورم در اين بخش غافل بوده است !در فكر خود غوطه ور هستم كه هموطني كه از او اين سئوال را پرسيدم رو بمن كرده و مي گويد :
مگه ميحواهي !!؟
مي گويم : خير ،پيشكش مشتريان ريز و درشت شان ، ما پول باد آورده نداريم كه خرج اتيناء و فعل حرام نماييم .
برنامه ديسكو ساعت 3 بامداد به پايان مي رسد و آنجا را به قصد هتل ترك مي نمايم .
منبع : وبلاگ در جستجوي حقيق
بار آخري كه به دبي سفر كرده بودم سال 1381 بود ،آنزمان از پيشرفت هاي چشمگيري كه اين اميرنشين كوچك خليج فارس در زمينه ايجاد بازار تجارت ،گذر از سنت گرايي به مدرنيسم و توفيق در جذب توريست از كشورهاي مختلف جهان كسب كرده بود ، شگفت زده بودم و حال كنجكاو بودم ببينم اين چهار پنج سالي كه دبي را نديده ام اين كشور كوچك عربي چه شمايلي يافته است .Go to fullsize image
بعد از كلي جابجايي پرواز و هتل هاي رزرو شده توسط آژانس هاي مسافرتي و هربار دريافت مبالغي به بهانه هاي گوناگون و منت گذاشتن اينكه تا آخر ماه رمضان پروازها جا نميدهد و ما براي شما از كنسلي ها استفاده كرديم و غيرو كه از شگردهاي كاسبكارانه آژانس هاي مسافرتي است ،بلاخره موفق به اخذ بليت و تهيه ويزا طي يك مدت 48 ساعته مي گرديم .
ساعت 4 بعداز ظهر روز سه شنبه متقارن با شب ميلاد امام زمان (عج ) راهي فرودگاه مي شويم .بعلت اينكه فرودگاه جديد در شصت هفتاد كيلومتري پايتخت قرار دارد و بهرحال يادگاري از سازندگي در دوران اصلاحات است! مدت مديدي را در ترافيك سنگين بسر مي بريم .نمي دانيم چه ذهن هوشمند و نابغه اي بوده كه تشيخص داده فرودگاه بين المللي پايتخت كشور در هفتاد كيلومتري آن شهر باشد كه بهرحال بگذريم .زياده دراين باره سخن بگوييم دوستان ما را به تكرار مكررات متهم خواهند كرد .بهرحال خدا پدر باعث و باني اش را بيامرزد ! كه اينقدر به فكر رفاه مردم در اياب و ذهاب بوده است و جاي شكرش باقي است كه انقدر بهرحال انقدر عقل داشتند كه فرودگاه بين المللي تهران را در بندرعباس سازندگي !! ننمايند .
بعلت اينكه شب عيد است و مردم هم راهي جمكران قم هستند خيابان هاي پايتخت بشدت شلوغ است .بدون شك اگر همياري يكي اردوستان نبود از پرواز جا ميمانديم چراكه صندلي هاي خالي هواپيما از تعداري از پرواز جاماندگان خبر ميداد .
بعلت ترافيك و شلوغي پرسنل هواپيما نيز با تاخير مي رسند و پرواز با نيم ساعت تاخير صورت مي گيرد .ولي هواپيماي بوئينگ 727 شركت هواپيمايي آسمان از خلبان دانا و فهميده اي برخوردار است كه ضمن خوشامدگويي به مسافران وتبريك شب عيد مكررا از آنها بابت اين تاخير پوزش مي طلبد . خلبان هر موقع كه فرصت برايش مهيا مي شود از طريق بلندگوي هواپيما به صحبت با مسافران مي پردازد .في المثل دقايقي كه از پرواز مي گذرد به مسافران خبر ميدهد كه هواپيما اكنون دارد از روي مسجد جمكران قم مي گذرد و از آنها ميخواهد ازطريق پنجره هاي سمت چپ هواپيما ونگاه به جراغ هاي سبز رنگي كه از سطح زمين سوسو مي زند مسجد جمكران را ملاحظه نمايد . كمي بعد اطلاع مي دهد كه هماپيما بار ارتفاع 32000پا وبا سرعت نهصد كيلومتر عازم دبي است درحاليكه از دبي گزارش مي رسد هواي دوبي در اين وقت از شب 36 درجه سانتيگراد بالاي ضفر است كه اين خبر رنگ از رخسار همه مي پراند .!
هواپيما همچنان مشغول پرواز است كه بناگاه روسري چندتا از خانم هاي ايراني سر ميخورد و پايين مي افتد كه بلافاصله ميهماندار هواپيما به آنها تذكر ميدهد كه هنوز در خاك ايرانيم و به دبي نرسيده ايم .!
وقتي روسري يكي از اين خانمها افتاده بود هموطن جواني حدودا سي ساله و درشت اندام با گفتن جمله آخ جون ! شروع شد از خود ابراز احساسات نشان ميدهد .دوست بغل دستي اش مي گويد چيه ؟هنوز نرسيديم به دوبي تو وحشي شدي !؟ و وي در پاسخ مي گويد هنوز وحشيگري منو نديديد رسيديم اونجا من حيات وحش ام رو تو اين دو سه روز بهت نشون ميدم .!
بهنگام صرف شام آقايي كه بغل دست من نشسته نوشابه اش را توي ليوان مي ريزد و بجاي انكه آنرا صرف نمايد روي شلوار بنده دمر مي نمايد ! بجاي يك معذرت خواهي ساده دستمال كاغذي و روزنامه اي را ميدهد تا من روي صندلي خيس شده بكذارم و بنشينم .نگاهي به او مي افكنم مي بينم پنجاه شصت سالي از او گذشته و سنش از پوزش خواهي و رسم ادب گذشته است . در دل بخود مي گويم بيا هنوز هيچي نشده از زمين و آسمان برايم مي بارد .هي ميخواهم برگردم و به اين آقا بگويم نمي شد حالا كلاس نمي گذاشتي و نوشابه را توي همان شيشه تناول مي نمودي ولي رعايت سن و سال او را مي كنم و مي گويم بهرحال ما هم كه به اين سن وسال برسيم از اين دست و پاچلفتي ها داريم و بهتر است براي فرداي خودمان هم شده امروز رعايت سن وسال و بزرگي آنها را بنماييم .
وقتي به فرودگاه دبي مي رسيم ابتداء وارد قسمت معاينه چشم مي شويم .آن دو دفعه قبل هم كه به دوبي آمده بودم همينطور بود .نمي دانم براي چه اين كار را مي كنند درحاليكه اين مقوله بقول يكي از هموطنان جهانگرد در فرودگاههاي هيچ كشور دنيا انجام نمي شود . در اين مرحله مسافر بايد چشمش راداخل يك چشمي قرار دهد و مانيتور بالاي اين چشمي چشم اورا در ابعادي وسيع به نمايش مي گذارد . خانمي كه جلوتر از من براي معاينه چشم مي رود نمي دانم مسئولين اين قسمت در چشم هاي او چه ديده اند كه از او ميخواهند چندبار اين كار را تكرا نمايد .دست آخر او عصبي شده و زبان به اعتراض مي گشايد و مسئول اصلي اين قسمت به جدي يا شوخي بزبان فارسي به او مي گويد :آخه چشات قشنگه ،ميخواهيم زياد ببينيمش آن خانم با اعصبانيت مي گويد پس اينو بگين !
بعد از كنترل گذرنامه و ويزا و گرفتن چمدان ها بيرون فرودگاه مي رويم ليدرهاي تورها خيلي هايشان آمدند و خيلي هايشان نيامدند .از اينرو برخي مسافران سرگردان مي مانند و نمي دانند چكار كنند .
اما خوشبختانه از هتل ما براي بردن مسافران آمده اند .من به همراه دو دختر كم سن وسال حدود بيست تا بيست وچهارسال عازم هتل مي شويم .آن دو دختر تنها به دبي آمده اند و وقتي به آنها مي گويم خروج زنان زير سي سال از كشور ممنوع است شما چطور آمده ايد مي گويند ما توي آژانس پارتي داشتيم !! يكي از دختران مي گويد مثلا امشب شب عيد هست چرا اينجا مثل ايران جشن و چراغاني نيست !؟ به او توضيح مي دهيم كه اكثريت اهالي امارات و دوبي از اهل سنت هستند و اعتقادي به اين مقوله ندارند . در طول مسير بين فرودگاه و هتل آنها را از خطرات و مزاحمت هايي كه ممكن است براي آنها بوجود بيايد اگاه مي كنم و به آنها مي گويم حال كه تنها سفر كرده اند رعايت حداكثر احتياط را بنمايند ،آنها نيز تشكر مي كنند و بعد از رسيدن به هتل به اطاق مربوطه مي روم .
باخود مي انديشم اين دختران چگونه جرئت مي نمايند بدون همراه مرد به كشورهاي بيگانه سفر كنند .البته گرچه امنيت در دبي فوق العاده است بطوري كه هر دختر جواني نيمه شب در خيابان به تنايي هم قدم زند هيچكس جرئت نمي كند مزاحم آنها شود مگر هموطنان خودمان !آنهم هموطنان توريست نه ايرانياني كه سالهاي مديد است در دبي اقامت دارند . سال قبل هم كه به تركيه رفته بوديم دو دخترتنهاي ايراني در ميان مسافرين هتل ما بودند كه آنها بمانند دو دختري كه قبلا اشاره كرده ام دختران نجيبي نبودند و هر شب دو جوان ايراني يا ترك بدنبال آنها مي آمدند و آنها را باخود مي بردند ! بطوري كه صداي ليدر تورمان درآمده بود و بمن ميگفت اينها باعث آبروريزي ما هستند معمولا هم توي مسافرين ما چندتايي از اينها وجود دارند .بعضي ايراني هايي مي آيند اينجا كه آدم افتخار مي كند بگويد اينها هموطن ما هستند و برخي هم مثل اين دخترها كه ماها را پيش ترك ها خجالت زده مي كنند . همانموقع به ليدرتور كه بچه نازنيني بود و نامش مهدي بود گفتم خب ،شماها چرا به اينها سرويس ميدهيد ؟ گفت بقول يكي از بچه ها يكي ميخواد ... يكي هم ميخواد ... ما چكاره ايم .
بگذريم .زماني كه اطاق هتل را تحويل گرفتم ساعت از نيمه شب گذشته بود و من خواب به چشمانم نمي آمد .حوصله قدم زدن در خيابان ها را نداشتم .تصميم گرفتم خودم را به يك ديسكوي ايراني برسانم تاببينم در آنجا چه خبر است .اين بود كه نيمه شب هتل را به مقصد آن ديسكو ترك نمودم .و...
تصميم مي گيرم اين دو سه شب را در ديسكوهاي ايراني بگذرانم تا با استماع موسيقي زنده كمي تمدد اعصاب نمايم .بعد از يكسال عاقلانه زندگي كردن ميخواهم چند روزي دم را غنيمت شمارم تا براي ادامه زندگي از انرژي و انگيزه لازم برخوردار گشته و خستگي هاي جسمي و روحي را براي چند روزي از تن بدر نمايم كه بقول نويسنده اي چه سخت و دشوار است عاقلانه زندگي كردن ! آدم هرچند وقت يكبار بايد عقل را به تعطيلات بفرستد تا ببيند فارغ از دنياي درون در خارج از ذهن آدمي چه وقايعي در حال وقوع است .
خودم را با تاكسي به ديسكو مي رسانم .مهماندار ديسكو را مي بينم كه همان چهره 5 سال پيش را دارد بدون انكه خم به آبرو آورده باشد يا چروكي بر صورتش افتاده باشد يا اينكه تار مويي سپيد كرده باشد ،باخود مي گويم زيستن در فضايي شاد انسان را اينگونه شاداب و جوان نگه مي دارد و اين غم ها و حسرت ها و آرزوهاي آرزومانده و حسرت هاي مانده به دل و آرمان هاي باخته و اميد هاي برباد رفته است كه آدمي را پير و فرسوده مي سازد و اگر از بيرون آدمي را نشكند ازدرون خرد و ويران مي سازد .
مهماندارديسكو مرا به ميزي راهنمايي مي كند .بعد به همراه گارسون زني به نزد من مي آيد و مي گويد چي ميخوري ؟
مي گويم :هيچي !
مي گويد : اينطوري نميشه ،بايد يه چيزي بخوري .
مي گويم : پس براي من نوشابه غيرالكلي بياوريد .
كمي شك مي كند و مي پرسد چرا ؟
با گفتن اينكه من دچار ميگرن هستم و الكل براي بيماران ميگرني زيان آور است اورا از سر وا مي كنم و آنها هم به آوردن آب پرتقال همراه با كوكا براي من اكتفاءمي كنند .بعدا مي فهمم هشيار درجمع مستان نشستن چقدر دشوار است .
در ميان مشريان ديسكو همه نوع آدم يافت مي شود از عرب هاي دشداشه پوش گرفته تا عربها و ايراني هاي فكل كراواتي ،از زنان روسري پوشي كه حجاب اسلامي را كاملا رعايت نموده اند تا خانمها و دختر خانمهاي نيمه عريان و اجاره اي! ايراني كه گل سرسبد ميزهاي عرب ها هستند . برخي از آنها واقعا خوشگلند و من تاسف ميخورم كه چرا اينها بجاي ماواگزيني در چهارچوب يك زندگي آبرومندانه خود را اينچنين مبدل به كالاي مصرفي و وسيله عيش و عشرت ديگران و غريبه ها ساخته اند . بدون شك برخي از آنها فريب خورده اند بعضي ها از روي جاه طلبي به اين مقوله تن داده اند و برخي هم از روي فقر و استيصال كه يك نمونه آن را من در چند سال پيش شاهد بودم و از روي كنجكاوي در لابي هتل پاي صحبت و درددل يكي از اين زنان نشستم . او كه نامش اكرم بود برايم تعريف كرد كه وقتي ازدواج مي كند همسرش را بعد از چند سال در سانحه تصادفي از دست ميدهد در حاليكه يك پسر پنج ساله روي دستش مي ماند .او بناچار به صيغه رئيس متمول يك شركت خصوصي در مي آيد و روابط آنها تا جايي پيش مي رود كه اكرم مي پندارد رسما در جرگه خانواده آن مدير قرار گرفته و بزودي عروس آنها مي گردد . بعد از يكسال كامجويي از اكرم مدير آن شركت وي را دك مي نمايد و او هم با حيله زن ارايشگري به دام باندهاي فحشاء مي افتد و سر از دوبي در مي آورد . او در حاليكه در بازگويي خاطراتش مرتب اشك ريخته و به سيگار پك مي زد مي گفت حالا در اينجا چند نفر هستيم كه در خانه يك پيرزن زندگي مي كنيم و شب ها در ديسكوها به انتظار مشتري مي نشينيم . اكرم بعد از بازگويي خاطراتش از من براي رهايي از اين منجلاب تقاضاي كمك كرد .علي رغم ميل باطني به او جواب رد دادم و گفتم من يك تنه نمي توانم با باندهاي خطرناك و مافيايي كه كارشان تجارت فحشاءاست دربيفتم .اينطوري تو كه نجات نمي يابي هيچ خودم هم از دست مي روم !
بگذريم
بوي قليان هاي اسانس دار همراه با بوي انواع عطرها و ادكلن ها باضافه بوي الكل كه در فضا ي ديسكو پخش شده محيط را نفساني و شهواني مي سازد . خوانندگان ديسكو هم با طيف گسترده اي از آوازها ميهمانان را سرگرم مي سازند در ميان آهنگهايي كه آنها اجرا ميكنند و آوازهايي كه مي خوانند از وايسا دنيا من ميخوام پياده بشم محمدرضا صادقي گرفته تا آهنگ دشتي بيا يريم كوه كه مهران مديري در تيتراژ سريال شب هاي برره خواند تا ترانه لوس آنجلسي ابروميندازي بالابالا!! يافت مي شود .
دختران و زنان ايراني از ميزي به ميز ديگر مي روند و محفل آرايي مي كنند نمي دانم چه رابطه اي از قبل با برخي مشتريان داشته اند كه يا براي انها لب مي فرستند يا اينكه انها را كه عمدتا عرب هستند ولي ايراني هم در ميان آنها يافت مي شود ، صميمانه در آغوش گرفته ومي بوسند .لباس هايي كه پوشيده اند يا نيمه عريان است و يا اگر پوشيده است بشدت بدن نما است و تحريك كننده .ضمن انكه ميك آپ و آرايش هاي تند و غليظي نموده اند تا خود را از آنچه كه هستند زيباتر نشان دهند .
يك هموطن درشت اندام ايراني كه ميزش در جوار ميز من قرار گرفته مرتب از اين دختران ميخواهد سر ميز او بيايند و بعد به گپ زدن با آنها مي پردازد از فحواي صحبت هايش مي فهمم در حال چانه زني با آنهاست !خيلي بي ربط است ولي نمي دانم چرا مرا ياد آن نگره معروف سعيد حجاريان مي اندازد يعني همان نكره معروف " فشار از پايين ، چانه زني از بالا ،" مي بيند اينجا هم سياست رهايم نمي سازد .
آمد و رفت هاي دختران و زنان اجاره اي به سر ميز اين هموطن مرا كنجكاو مي سازد .ميخواهم سئوالي از او بكنم ولي مي ترسم برداشت زشتي از سئوال من نمايد و مكافات شود .بلاخره دل را به دريا مي زنم و به او ميگويم :
_ ببخشيد جناب ،جسارت نباشه ، قيمت اينها چقدر است !؟
مي گويد : خيلي گران ، از هزار درهم به بالا ( يعني به پول خودمان از دويست و شصت هزار تومان به بالا ! )
با خود مي انديشم قيمت اينها چهار پنج سال قبل تقريبا سيصد درهم بود .چرا در اين بخش اقتصادي !ناگهان با يك تورم سيصد درصدي روبرو شديم ! بطور حتم بانك مركزي طي اين چهار پنج سال در اعلام ميانگين تورم از رشد افسارگسيخته تورم در اين بخش غافل بوده است !در فكر خود غوطه ور هستم كه هموطني كه از او اين سئوال را پرسيدم رو بمن كرده و مي گويد :
مگه ميحواهي !!؟
مي گويم : خير ،پيشكش مشتريان ريز و درشت شان ، ما پول باد آورده نداريم كه خرج اتيناء و فعل حرام نماييم .
برنامه ديسكو ساعت 3 بامداد به پايان مي رسد و آنجا را به قصد هتل ترك مي نمايم .
منبع : وبلاگ در جستجوي حقيق
+ نوشته شده توسط كريچ چوپان فر در چهارشنبه 1386/06/14 و ساعت
14:52 |

